شهید فتح اله هلالی تاریخ تولد :1347/10/04 تاریخ شهادت : 1366/12/29 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :اردبیل - خلخال - گیلوزان
زندگی نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
گلوزان یک آبادی بسیار کوچک در جنوب شرقی بخش شاهرود خلخال است که دیاری پرت و خشن و کوهستانی می باشد درصد بالایی از ساکنان این آبادی عزلت گزیده، فقیراند و از طریق فعالیت های کشاورزی ارتزاق می کنند. در خانواده هفت نفری آقای رکابعلی هلالی گلوزانی بعد از تولد اولین فرزند (دختر)پسری به دنیا می آید که مادر بزرگ خانواده اسم او را فتح اله می گذارد.نوزادانی که در گلوزان و در روستاهای مشابه ان به دنیا می آیند تقریبا سرنوشتی یکسان پیدا می کنند.پدر و مادر ها پیر و از کار افتاده می شوند و فرزندان در تداوم راه آن ها بزرگ و جانشین ان ها می گردند. این سرنوشت عمومی در صورتی برای کسی اختصاصی می شود که اتفاق یا فرایند نادری از بیرون خودش را نشان داده و تغییری به وجود بیاورد. شکل گیری سرنوشت شهید فتح اله هلالی نیز ازاین قاعده مستثنا نبود.خانم ستاره میرزایی که افتخار مادری این شهید بزرگوار را دارد می گوید:با این که روزی شهید را برای به خاک سپاری به ابادی می آورند من به ظاهر آخرین نفری بودم که از این اتفاق با خبر شدم ولی حقیقتا من اولین نفری بودم که حتی قبل از این که شهید فتح اله به دنیا بیاید من از شهادتش با خبر شدم وقتی من برای او بار حمل بودم شبی در عالم خواب فرویایی را دیدم که بر اساس آن مطمئن شدم که یک روز من این پسر را در راه خدا از دست خواهم داد.البته من هنوز این رویا را برای کسی تعریف نکرده ام و علاقه هم ندارم از این به بعد برای کسی هم تعریف کنم ولی من به قداست ان رویا وقتی او را به دنیا اوردم در تمام زمان شیرخوارگی اش با وضو به او شیر دادم. مادر با لبخنددر خاطره دیگری از دوران طفولیت فتح اله از او به خاطر این که در آن زمان او را اذیت کرده است گله مند بود و می گفت:من در بین همه بچه هایم بر سر گهواره این نوزاد شب های زیادی را به صبح رسانده ام.او با کوچک ترین صدایی بیدار می شد و گریه سر می داد و از طرفی هم عادت داشت گهواره اش دائما در جنبش باشد. کودکی فتح اله مثل کودکی دیگر بچه های آبادی سپری می شد.بازی هایی که از گذشتگان به ارث مانده بود آن ها را سرگرم می کرد.یک چوب دستی نسبتا بلند یا چند دانه گردو، کل آن ها را به بازی می کشانید و گردونک هایی که بزرگ تر ها از تنه شاخه های کلفت درختان می تراشیدند یک عالمه آن ها را سرگرم می کرد.از ابزار های سرگرم کننده تمدن تنها یکی، دو تا توپ پلاستیکی در آبادی بود که بازی با آن ها برایشان هیجانات بیشتری داشت و علاقه فتح اله هم به توپ بیشتر از هر ابزاری بود. پدر و مادرش سواد نداشتند وقتی به سن مدرسه رسید او را بر اساس رعایت یک هنجار نوین در همان روستا به مدرسه فرستادند. درسش خوب بود و معلمش از او رضایت داشت، ولی خانواده هایی که در بیرون از آبادی پایگاهی نداشتند و در اثر فقر نمی توانستند فرزندانشان را برای ادامه تحصیل به جایی ببرند. بزرگ ترین انتظارشان از مدرسه با سواد کردن فرزندانشان ئبود.به عبارتی به اندازه امکانات آموزش وپرورش آبادی خود آرزو می کردند همان طور که قبلا گفته شد خانواده شهید فتح اله نیز از این دسته خانواده ها بود. به گفته پدر و مادر فتح اله، ایشان در همان دوران کودکی غم خوار زندگی ما بود و همکاری های کودکانه اش در بعضی از کارهای کشاورزی بیشتر از روی دلسوزی بود و جالب این که در همان زمان با تکیه بر توان جسمی و فکری خویش برای بهبود زندگی آینده ما دارای طرح و برنامه بود و با زبان کودکانه آن ها را با آب و تاب برای ما و خواهرش تعریف می کرد. از آن جا که در یک خانواده مذهبی رشد می کرد خیلی زود با نماز و روزه، حرام و حلال و بد و خوب شرعی آشنا گردید و بر اساس همین زیر ساخت شخصیتی حتی در نوجوانی اعضای خانواده را به نوعی امر به معرو ف و نهی از منکر می کرد. او مقطع ابتدائی را به پایان رسانید اما امکانی برای ادامه تحصیل وجود نداشت وبا همین مدرک، دریافت که دیگر وقت آن رسبده است که پا جای پای پدر گذاشته و دو شادوش او به کار کشاورزی بپردازد و به اقتصاد فلک زده خانواده کمک کند. بنا به گفته پدر،((او در مسائل دام و دامپروری تجربه زیادی کسب کرده بود.او در همین سن تقریبا بیشتر کارهای دام ها را از جمله شستن و چراندن و حتی پشم چینی را به تنهایی انجام می داد او در همین سن مودب و سر به زیر بود و بیشتر مثل آدم های بزرگ و پخته رفتار می کرد و به بزرگ تر ها احترام می گذاشت و به آدم های مسن احترام و ارادت خاصی داشت بارها دیده شده بود که به این گونه آدم ها چه در کار کشاورزی و غیر کشاورزی یاری می رسانید )). او در نوجوانی وجوانی برای بهبود اوضاع اقتصاذی خانواده بسیار کار می کرد و آن را نوعی سرگرمی می دانست و از نتایج مادی آن برای خانواده وسایل زندگی می خرید. آغاز جوانی اش مقارن با پیروزی انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی بودبا این که در یک آبادی دورافتاده زندگی می کرد و خبرها به آن جا دیر می رسید کمتر در معرض رسانه های گروهی قرار داشت ولی خیلی زود با فرهنگ انقلاب اخت پیدا کرد و برای حضور در جبهه به تب و تاب افتاد با آن که تعداد دوستانش از همان بچه های قلیل هم سن و سال کودکی اش تجاوز نمی کرد با تشویق ان ها مسجد ابادی اش را با برگزاری دعا و نماز جماعت زنده نگه می داشت و در سایر مراسمات دینی و مذهبی در روشنگری اهالی در مسجد نقش به سزایی داشت.او با این که به همه ائمه اطهار عشق می ورزید ولی به امام رضا(ع)علاقه خاصی داشت و در هر فرصت مناسبی به پابوس آقا می رفت و او حتی یک بار در ده سالگی مادرش را نیز به پا بوس امام رضا برده بود علاقه اش به امام خمینی (ره)نیز بسیار زیاد بود و هر بار که وارد اتاق می شد عکس ایشان را یا می بوسید و یا بر آن دست می کشید و به صورتش می مالید و صلوات می گفت. او اکثر شب ها را برای عبادت در امام زاده یا مسجد آبادی می گذرانید و حتی بارها اتفاق افتاده بود که در آن مکان ها تا صبح عبادت می کرد. بازتاب جنگ در همان اوایل،ذهنش را به خود مشغول کرده بود ولی وابستگی خانواده به او، به خصوص در بعد کار و کمک به والدین فرصتی را به او نمی داد تا خودش را محک بزند البته شهامت و شجاعت در او موج می زد ولی جبر زندگی ان ها را مهار کرده بود و فرصت دها را سال به سال از او سلب می کرد در این بابت مادرش می گوید:حتی من شاهد بودم که یک شب در پایان نماز دعا می کردکهکبار خدایا جنگ را زود به پایان نرسان تا من نیز بتوانم خودم را به جبهه برسانم. و من اعتراض کردم وگفتم: این چه دعایی است پسر جان.پس تکلیف این جوانان مردم چیستکه هر روز دارند شهید می شوند؟و او خندید و گفت: پس تکلیف من چه می شود که نمی توانم شهید بشوم اگر ان دنیا آقا(امام خمینی)یقه ام را گرفت و گفت:تو در ان زمان چه می کردی؟چه جواب بدهم.
و بنا به گفته مادر از این اتفاقات دیالوگی با حضور او در خانواده بسیار بود ولی تا قبل از سربازی فرصتی نصیبش نشد تا به ندای امامش لبیک بگوید. در آن ماهی که او روز به روز به زمان سربازی اش نزدیک می شد از شادی در پوست خود نمی گنجید و شدت آن هیجان به گونه ای بود که هر کس از پس پرده خبری نداشت فکر می کرد تا چند روز دیگر این جوان لباس دامادی خواهد پوشید.او در چند روز قبل از رفتن با حرف هایش، زمبنه همه چیز حتی شهادتش را نیز برایمان فراهم کرد. وبا دلگرمی هایش روحیه ما را در پذیرش هر اتفاقی اماده ساخت. او البته بیشتر این حرف ها را با خواهر بزرگ و پدر و برادر کوچک تر از خودش می زد و پند و اندرزهای مادر به گونه ای بود که چندان ذهنیت را خراب نمی کرد.البته حرف های دیگران نیز چندان از روی احساس نبود و بیشتر با منطق و واقعیت های موجود در حال و آینده منطبق بود. فتح اله وقتی به سربازی رفت از سختی های جنگ چیزی نمی نوشت و اگر هم برای درد دل چیزهایی بیان می کرد تاکید می کرد که آن را برای مادر قرائت نکنند.او با این سیاست نگرانی ها را از خانواده دور می کرد و با لشکر 21 پیاده حمزه سیدالشهدا به نبرد خود با نیروهای بعثی می پرداخت. مادر مدعی بود آخرین باری که به مرخصی آمده بود من موقع رفتن پاهایش را حنا گذاشتم و او را با قداست تمام آماده شهادت کردم. .سر پل ذهاب آخرین جبهه ای بود که برای آخرین باردر مورخه 1366/12/29 در آنجا برای همیشه با دنیای جهاد و جنگ خداحافظی کرد.او بعد از 6 ماه جنگ و نبرد در اثر اصابت ترکش های خمپاره به بدنش جان به جان آفرین تسلیم کرد و در یک روز کاملا برفی او را در زادگاهش تشییع و به خاک سپردند. شهید فتح اله هلالی اولین و اخرین شهید آبادی گلوزان است که به نیابت از اهالی ان جا در جنگ شرکت کرد و به درجه رفیع شهادت نائل امد.
منبع سایت شهدای ارتش http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/28678