شهید ناصر مشایخ

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید ناصر مشایخ

تاریخ تولد :1332/08/07 تاریخ شهادت : 1363/12/21 یگان: هوانیروز (کرمان) محل تولد: تهران محل شهادت: جنوب

محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا



زندگینامه

شهید ناصر مشایخ، در تاریخ، 1332/8/7 پا به عرصه گیتی نهاد، تحصیلات خود را تا اخذ مدرك دیپلم ادامه داد و سپس به استخدام ارتش در آمد و موفق به اخذ درجه ستوان یكمی گردید، وی پس از چندی اقدام به ازدواج نمود كه ثمره این ازدواج دو فرزند دختر است، عاقبت شهید مشایخ پس از مدت ها خدمت و مبارزه در تاریخ، 1363/12/21 در منطقه عملیاتی هویزه در عملیات بدر به ملكوت اعلی پیوست. از خلبانان بالگرد ترابری (214) هوانیروز بود که تولدش در شهر تهران می‌باشد. در سال 1353 با تحصیلات چهارم دبیرستان جهت خلبانی بالگرد در هوانیروز استخدام شد. آموزش نظامی را زیر دست سلخشوران هوابرد در پادگان حر تهران به پایان رساند و دروس یادگیری زبان انگلیسی و فن پرواز با بالگرد را در پایگاه شهید وطن‌پور اصفهان به پایان رساند. اولین درجه او ستوانیار سومی و تخصص اصلی او پرواز با بالگرد 214 ترابری بود که در پایگاه هوانیروز مسجدسلیمان به انجام وظیفه پرداخت. خلبان مشایخ در ردیف تیزپروازان ایثارگر هوانیروز است که در طول خدمت نظامی منشاء خدمات برجسته‌ای در حیطه تخصص خود شد. حضور فعال و پروازهای مکرر او در کمک‌رسانی به مصدومین جبهه‌های غرب و جنوب، ایفای وظیفه به عنوان بالگرد نجات در کنار تیم‌های جنگنده هوانیروز در نقاط مختلف جبهه و اکثر عملیات‌ها، خلوص در طینت و ایثار در انجام وظیفه از خصلت‌های درخشان این خلبان با ایمان هوانیروز بودند که از او به یادگار مانده است. آخرین مأموریت و پرواز او در جبهه جنوب می‌باشد که تا قله شهادت پرواز می‌کند. او در تاریخ 21/12/63 در عملیات بدر که 7 فروند بالگرد ترابری شرکت داشتند به‌همراه هم‌پروازش استاد خلبان رحیم بخشی و درجه‌دار یعقوب حسنی مأمور ترابری نیرو به پشت نیروهای دشمن در منطقه هورالهویزه جنوب می‌شود که پس از انجام مأموریت بالگردش هدف اصابت موشک دشمن قرار می‌گیرد و سقوط می‌کند. در آن سانحه خلبان مشایخ و دو سرنشین دیگر به شهادت می‌رسند.


خاطرات

در قرار گاه عمليات جنوب، رفت و آمد زياد شده بود، همه براي كسب تكليف مي آمدند و سپس به يگان خود بازمي گشتند. قرار شد به قرارگاه موقتي كه براي انجام عمليات هوانيروز در نظر گرفته بودند، سري بزنيم و براي استقرار آنها پيش بيني هاي لازم را انجام دهيم.

ساعت حدود سه و نيم عصر بود، فرماندهان، قرارگاه مورد نظر را در منطقه ي هورالهويزه در نظر گرفتند و دستور دادند كه هلي كوپترها در آن محل مستقر شوند، من هم قرار شد تا پايان عمليات در آنجا مستقر شوم و هماهنگي هاي لازم را انجام دهم، هنوز چيزي از اعلام جا به جايي نگذشته بود كه صداي هلي كوپترها در فضا پيچيد.

آنها به قرارگاه جديد رسيدند و در فضاي پراكنده اي كه قبلاً پيش بيني شده بود، مستقر شدند، خلبانان يكي پس از ديگري و پس از انجام كارهاي مراقبتي، به محل استراحت خود مي آمدند، من اكثر اين خلبانان را مي شناختم و خاطره هاي جالبي از آنها داشتم، با هر تيم پروازي كه به خوابگاه مي رفتند، سلام و عليك داشتم.

در بين خلبانان تازه وارد چشمم به ناصر افتاد، به چهره اش نگاه كردم، بله خودش بود، او ناصر مشايخ بود، كمي چاق شده بود و چهره متين و مصممي داشت، با دوستانش صحبت مي كرد و حواسش به من نبود.

ـ سلام آقا ناصر...

سرش را بلند كرد و نگاهش به دنبال صاحب صدا گشت، مردمك چشمانش روي صورت من متوقف شد.

ـ سلام... شما هم كه اين جاييد

ـ بله... اومدم در خدمت دوستان باشم.

ـ خوش اومدي... خدا اجرت بدهد.

ـ خيلي ممنون، همچنين به شما.

ـ امري؟ فرمايشي؟

ـ عرضي نيست، التماس دعا.

ناصر همراه با دوستانش به آسايشگاه رفت و مرا با دنيايي فكر و خيال تنها گذاشت، ناگهان آن غروب پاييز در شهرستان سقز به يادم آمد، روزي كه ضد انقلاب داخلي، اسراي عزيز را آزاد كرده بود و مردم سقز در جلو پادگان با دسته هاي گل منتظر ديدن فرزندان غيور خود بودند بالاخره انتظار به پايان رسيد و ماشين زيل به پادگان نزديك شد.

مردم گل ها را به روي ماشين پرت كردند و اسراء براي آنها دست تكان دادند، جلوي ماشين اسراء چند گوسفند قرباني كردند و ماشين وارد پادگان شد، چند نفر از پرسنل هوانيروز هم داخل آن اسراء بودند، در بين آن اسراء «ناصر مشايخ» را خيلي خوب مي شناختم، با ديدن او با هم روبوسي كرديم، از او درباره ي اوضاع منطقه سوال كردم. در جواب گفت:

چيز مهمي نبود، چند ماهي آنجا بودم و بالاخره با فشار نيروهاي خودي بر ضد انقلاب، آنها فرار كردند.

ناصرجان، بيشتر بگو، از برخوردشان، از كلامشان، از اسير داريشان.

چيز مهمي نبود،

ناصرجان نترس، اجرت كم نمي شود، بلكه با آگاهي هايي كه خواهي داد، صواب بيشتري خواهي برد.

اگر واقعاً اطلاعات من به درد كار ارتش مي خورد و صواب دارد، پس به خاطر خدا مي گويم.

سپس لب به سخن گشود،

وقتي هلي كوپتر سقوط كرد، خيلي سعي كرديم خود را به نيروهاي خودي برسانيم، حتي خود را از دو گروه گشتي ضد انقلاب مخفي كرديم تا گير آنها نيفتيم؛ وقتي گشتي سوم به منطقه آمد، ما در دشتي قرار داشتيم كه نمي توانستيم خود را پنهان كنيم، در مقابل آنها امكانات دفاعي براي ما فراهم نبود و لذا سعي كرديم با فرار، خودمان را از آنها دور كنيم.

ولي با توجه به اين كه آنها تجهيزات و ماشين جيپ داشتند، خود را به ما رساندند و ما به را به اسارت در آوردند.

بلافاصله كفش هايمان را از پاي در آورده و كمربندهايمان را باز كردند، پس از چند بار بازديد بدني، ما را از هم جدا كردند و به بازداشتگاه بردند. دست هاي مرا طوري بسته بودند كه پس از بازكردن، تا چند روز درد مي كرد، ولي آنها به اين موضوع اهميت نمي دادند، مدام از ما بي گاري مي كشيدند.

در محلي كه من بودم، چند پاسدار و چند ارتشي هم بودند ولي آنها پاسدارها را بيش از ما اذيت مي كردند از ما اطلاعات مي خواستند و من طبق قرارداد ژنو فقط به ذكر اسم، درجه و كد پرسنلي خود اكتفا كردم آنها دست بردار نبودند و مي خواستند از وضع هوانيروز اطلاعات به دست بياورند.

بالاخره چون من حاضر به گفتن اسرار ارتش نشدم، مرا شكنجه دادند و اين مسئله بارها تكرار شد به طوري كه خيلي وقت ها ديگر توانايي بي گاري نداشتم. آنها هم مرا در زنداني سرد، بدون هيچ پتو يا پوششي به حال خود مي گذاشتند، بعد از آن كه از شكنجه و آزار نتيجه اي نگرفتند، نرمش نشان دادند و مي گفتند اگر با ما همكاري كني، خانواده ات را پيش تو مي آوريم و تو را همراه خانواده ات به بغداد و پاريس مي فرستيم، شما را به بهترين هتل هاي آنجا مي بريم كه تا آخر عمر راحت زندگي كنيد.

من اهميتي به اين حرف ها نمي دادم و آنها نيز از اين وعده وعيدها به جايي نرسيدند، آخرش به اين راضي شدند كه من فقط (نعوذبالله) به امام فحش بدهم، من به انجام اين كار هم رضايت ندادم و آنها اذيت و آزار را زيادتر كردند، ساعت استراحتم خيلي كمتر شد.

خلاصه، در آنجا خواندن دو ركعت نماز با وضو و آرامش براي ما ميسر نبود، آنها هر شب مشروب مي خوردند و عربده مي كشيدند و (نعوذ بالله) به خدا و پيغمبر و امام فحش مي دادند، ما كه نمي توانستيم عكس العملي نشان بدهيم، ‌زجر مي كشيديم و فقط به خدا پناه مي برديم و از خدا مي خواستيم هرچه زودتر ما را به نحوي كه صلاح مي داند، از اين وضع نجات دهد، من حتي بارها آرزوي مرگ كردم ولي خواست خدا نبود و زنده ماندم.

بارها و بارها زندان ما را عوض كردند، اين اواخر در بين ضد انقلاب پچ پچ افتاده بود كه ارتش و سپاه حملات وسيعي عليه آنان شروع كرده اند.

ادامه اين فعاليت ها اين شد كه در زندان ما را باز كردند و خود به عراق فرار كردند، از ثمرات اين حمله اين بود كه من الان اينجا هستم و براي شما ماجراي اسارت خود را تعريف كنم.

در اين لحظه صداي يكي از همكارانم مرا از اوج خيالات بيرون آورد و به يادم آمد كه در جنوب، و در قرارگاه موقت عمليات هوانيروز هستم.

فكر كردم كه بهترين موقعيت است تا باز هم بتوانم از روزهاي اسارت او اطلاعاتي به دست آورم، چرا كه فرصت زياد بود و شب ها مدتي را به احوالپرسي دوستان و همرزمان مي گذرانديم.

آن شب بعد از نماز مغرب و عشا سري به اتاق ناصر زدم، او مشغول نقشه خواني بود و خود را براي عمليات روز بعد آماده مي كرد. با ديدن من نقشه را كنار گذاشت و خوش آمد گفت.

بعد از احوالپرسي از او خواستم كه اگر حال دارد، كمي از كارهايش و نيز از دوره اسارتش برايم بگويد، به فكر فرو رفت و بعد از كشيدن آهي، سخن آغاز كرد:

از دوران اسارت، حرف هاي زيادي دارم، يكي از آنها كه فراموش شدني نيست اين است كه در آنجا فردي به نام «حميد قهارترس» يكي از افسران هوابرد شيراز حضور داشت، يك روز يك اسير شيرازي به زندان ما آوردند كه به حميد گفت من هفته پيش در مرخصي بودم و شخصاً در مراسم هفت شهادت تو شركت كردم، حميد با شنيدن اين خبر، زندانبان ما را كه معروف به كاك رسول و آدم نسبتاً ملايمي بود، را راضي كرد كه به آدرس خانواده اش نامه اي بنويسد و زنده بودنش را به آنها اطلاع دهد و او پذيرفت.

اتفاق ديگري هم كه برايم بسيار جالب بود اين كه يكي ديگر از زندانيان احمدپور بازار دوست نام داشت كه اهل اصفهان بود و خود را از عناصر اشرف دهقاني معرفي مي كرد، او در بين دموكرات ها نفوذ كرده بود و بعدها معلوم شد كه يكي از اعضاي فعال سپاه است، كردها مي خواستند او را وادار به اعتراف به اين مسئله كنند ولي او امتناع مي كرد.

پس از آزادي، چندي بعد او را در اصفهان ديدم و متوجه شدم كه انساني است در خدمت انقلاب.

لحظه اي مكث كرد و آهي كشيد، از او خواستم تا باز هم بگويد اما امتناع كرد و گفت:

من فردا عمليات دارم و بايد استراحت كنم.

گفتم: پس فقط كمي از زندگي خودت برايم بگو.

گفت: نكند آدم مهمي شده ام و خبر ندارم.

گفتم: شما آدم مهمي بوده و هستيد و من خيلي خوشحال مي شوم كه اين سؤال مرا جواب بدهي.

ـ براي چه به اين قرارگاه آمده اي؟

ـ معلوم است ديگر، براي انجام عمليات بدر.

سپس با لبخند گفت: آقاي خبرنگار! حالا وقت استراحت است اجازه مي دهي به كارهاي خودم برسم فردا مأموريت هاي زيادي در پيش دارم.

ـ با كمال ميل، از او خداحافظي كردم و از اتاق خارج شدم.

از شروع عمليات بدر، چهار روز مي گذشت و دو روز بود كه از ناصر خبري نداشتيم، همه از شهادت او حرف مي زدند، آن شب با خاطري پريشان به او فكر مي كردم و با خود مي گفتم: پروردگارا، لااقل طوري شود كه از وضع او خبر دقيقي براي خانواده اش ببريم، با اين فكر و خيال ها به خواب رفتم تا بتوانم براي ا عمليات صبح روز بعد استراحتي كرده باشم.

فكر ناصر مرا به خود مشغول كرده بود دوباره به ياد سقز افتادم، آن وقتي كه ناصر با لباس هاي پر از شپش و با بدن كثيف از زندان دموكرات ها آزاد شده بود و براي او حمام كردن ارزش داشت، آنها به حمام رفتند و لباس هاي آلوده ي آنها را يك جا آتش زدند.

چند تن از آرايشگرهاي لشكر آمدند و سر و ضع آنها را مرتب كردند، فرداي آن روز آنها به شهرهاي خود بازگشتند... با خود مي گفتم كه ناصر از نظر روحي خيلي خسته شده و ديگر نمي تواند در عمليات شركت كند ولي بعد با كمال تعجب ديدم كه نه تنها خسته نشده بلكه با شور و علاقه ي بيشتري در عمليات شركت كرد و اين آخرين عمليات او بود.

آخرين مرحله ي عمليات بدر با موفقيت چشمگيري به مرحله اجرا درآمد، من هم با عده اي از نيروهاي پياده به خط اول رفتم، نظاميان عراقي دسته دسته خود را تسليم مي كردند و نيروهاي اسلام آنها را به پشت جبهه تخليه مي كردند، ديگر مسلم شده بود كه هلي كوپتر ناصر مورد هدف دشمن قرار گرفته است؛ اما هيچ كس از محل او خبر نداشت.

در آخرين مرحله پيشروي ما، عده اي از عراقيان با شعار «دخيل يا خميني » و «الموت لصدام»، با زير پيراهني هاي سفيد و ملافه در دست، خود را تسليم گروه ما كردند، آنها را بازرسي بدني كرديم، در جيب يكي از آنها، كارت شناسايي يك ايراني پيدا شد، بچه ها آن را دست به دست دادند تا به دست من رسيد، با ديدن كارت شناسايي، پاهايم لرزيد و توانايي حرف زدن نداشتم، كارت متعلق به ناصر بود، پس از لحظه اي مكث، توسط يك مترجم از سرباز عراقي از وضع ناصر پرسيدم. او گفت: صاحب كارت (ناصر) شهيد شده است و ما او را دفن كرديم، من محل دفن را از او پرسيدم. محل را نشانم داد، بلافاصله به پشت خط برگشتم و با هماهنگي مسئول عمليات، جنازه ناصر را به منطقه ي خودي و بعد به تهران انتقال داديم.

سپس با تشريفات خاص در بهشت زهراي تهران به خاك سپرده شد، شب وقتي تلويزيون غنايم عمليات موفقيت آميز بدر را مي شمرد، به ياد ناصر و امثال او افتادم و با خود گفتم: اگر شجاعت اين شهدا نبود، ما چطور مي توانستيم در مقابل ارتش تا دندان مسلح دشمن بايستيم و واقعاً اين خون شهداي عزيز ماست كه نهال انقلاب را سرپا نگه داشته است.

خدايا به ما توفيق بده تا دين خود را در اين امتحان بزرگ ادا كنيم


یادداشت

من ناصر مشايخ متولد 1332 از شهرستان تهران هستم، در سال 1353 به استخدام هوانيروز درآمدم و پس از طي دوره هاي آموزشي، به عنوان خلبان كبري شروع به كار كردم، در دوران انقلاب در كنار مردم مبارزه مي كردم و بعد از انقلاب به علت نياز اسلام، اكثراً در منطقه بودم و داوطلبانه در مأموريت هاي زيادي شركت داشتم تا جان در بدن دادم و مملكتم نياز داشته باشد، در مأموريت هاي محوله شركت خواهم كرد.

در سال 1357 نزديك به پيروزي انقلاب ازدواج كردم و دو دخترم به نام هاي فرزانه و فرناز هستند. آرزو دارم بچه هايم راه خدا و پيغمبر را بروند و فرزندان صالحي باشند. [۱]


پانویس

  1. سایت شهدای ارتش