شهید حسن اعتباریان

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

بسمه تعالی

شهید حسن اعتباریان

تاریخ تولد : 01/01/1334

تاریخ شهادت : 29/01/1367

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگا ه : نامشخص

rId6


زندگینامه

شهید استوار یکم حسن اعتباریان فرزند التفات در سال هزار و سی صد و چهل و سه در روستای روح کندی در دشت های سرسبز مغان در استان اردبیل در خانواده ای متوسط پا به عرصه حیات نهاد.

او پس از طی دوران کودکی، در زادگاه خویش تا پایان مقطع ابتدایی تحصیل کرد و سپس جهت ادامه تحصیل به اردبیل عزیمت نمود و توانست با موفقیت بر خلاف مشکلات و مصائب و سختی های فراوان تا پایان مقطع راهنمایی در این شهر تحصیل نماید.

وی به دنبال اطلاعیه ی جذب نیرو به وسیله ی نیروی دریایی ارتش، با شوق و علاقه ثبت نام نمود و پس از موفقیت در آزمون ورودی به استخدام نیروی دریایی ارتش در آمد و برای طی دوره های آموزشی مربوط مشغول گردید و پس از اتمام آموزش به مرزبانان آبی کشور در آب های نیلگون خلیج فارس پیوست تا مدافع غیور خلیج همیشه فارس باشد.

او که در معیت نیروی دریایی، جانانه خود را وقف خدمت و دفاع از کشور نموده بود عاقبت در بیست و نهمین روز از فرودین ماه سال هزارو سی صد و شصت و هفت در آبهای نیلگون خلیج فارس دعوت حق را لبیک گفت و عاشقانه و عارفانه شاهد شهادت را در آغوش کشید.

شیعه راستین علی (ع) از نظر خواهر شهید

حسن اعتباریان فوق العاده نسبت به دست گیری از محرومان و کمک به نیازمندان داشت که اغلب مواقع این علاقه و حساسیت بیش از اندازه او تعجب ما را بر می انگیخت. گویی سخاوت و حلم با سرشت پاک او عجین شده است که این گونه بخشنده و اهل بخشش و سخاوت است.

او هر بار که از منطقه برای مرخصی به روستا می آمد. صندوق عقب ماشینش پر بود از روغن و برنج که خود با سلیقه و حوصله آنها را بسته بندی نموده بود وهمه به خوبی می دانستیم که این همه برای کیست؟ با دقت از ما نام و نشان فقرا و نیازمندان روستا را می پرسید و از نیاز و احتیاج هر یک سؤال می کرد و پس از تهیه فهرست نیازمندیهای فقرا، اعم از پول نقد، پارچه، لباس، کفش، گوشت، روغن نباتی، برنج و حتی اسباب بازی برای بچه ها، به سرعت همه ی آن ها را تأمین می کرد چندین روز شبانه و به طور کاملاً مخفیانه ما را مأمور توزیع آنها می نمود تا مبادا راز بزرگمان بر ملا گردد و ما چند خواهر و برادر به اتفاق هم شب ها تا پاسی از شب مأموریتمان را انجام داده، در این کار بزرگ او سهیم می شدیم.

در طی چند روز مرخصی حسن، چهره روستای محروممان دگرگون می شد و شادمانی و خوشحالی مهمان خانه های نیازمندان و فقرای روستا می گردید و این تغییر و تحول شادی آفرین به خوبی از همه جای روستا آشکار می شد و برای ما که نقش هر چند کوچک و اندکی در این ماجرا داشتیم، بسیار مسرت بخش و زیبا بود.

بعد از شهادت مظلومانه اش از دوستان وهمرزمان او شنیدیم که در محل خدمتش بندر عباس هم او هر ماه بخشی از حقوق خود را صرف خرید گوشت، برنج و روغن برای نیازمندانی که در حاشیه شهر می شناخت، می نمود و خود شب هنگام، مخفیانه آنها را در مقابل در خانه ی فقرا می نهاد، و هم چون مولا و مقتدای بزرگش ـ علی بن ابی طالب (ع) ـ در خانه را به صدا در آورده به سرعت دور می شد تا مبادا شناخته شود وبا آن که صاحب خانه شرمنده و خجل گردد.

پس از فوت شوهرم که من با چندین بچه بی سرپرست ماندم. برادرم هر ماه بخشی از حقوق خودش را به ما اختصاص داده بود تا ما در مضیقه نباشیم و بتوانیم نیازهای زندگی مان را تأمبن نمائیم. او حتی در اغلب موارد نیاز ما را بر نیازهای خویش ترجیح می داد و در کمک به ما مضایقه نمی نمود و من در سایه ی کمک های بی دریغ برادرم زندگی را اداره می نمودم.

یک مهمانی برای خداحافظی

خواهر ادامه می دهد: « در آخرین بار که حسن برای مرخصی به روستا آمده بود تعداد زیادی از همرزمان و دوستانش را نیز با خودش برای تفریح به همراه آورده بود. آن ها چند روزی به اتفاق هم، در روستا مهمان ما بودند و در طول این مدت هر روز دشت های سبز و با طراوت و مناطق دیدنی اطراف را می گشتند و شب هنگام به خانه می آمدند.

روزی مادرم صدای یکی از دوستان حسن را شنیده بود که به شوخی رو به حسن کرده، گفته بود: « خب حسن جان، این مهمانی دادن چند روزه ی تو مشکوک است و حتماً خبری و حکمتی در آن هست !» یکی دیگر از بچه ها هم به شوخی ادامه داده بود: « احتمالاً حسن آقا عزم دیار شهادت کرده، این هم مهمانی خداحافظی است برای سفر ابدی !» حسن هم جواب داده بود که ما از این توفیق ها نداریم و جنگ هم تمام شد و شهادت نصیب ما نگردید.»

مادر با شنیدن این حرف ها به شدت نگران شده و ساعت ها در خلوت گریسته بود مرخصی آن ها تمام شد و موقع خداحافظی فرا رسید. مادرم جلو حسن را گرفت و با اصرار از او خواست تا مدت بیشتری در روستا بماند. و به این زودی نرود اما حسن گفت که مرخصی مان تمام شده است و باید برود. مادرم باز هم اصرار کرده بود که « من دلم شور می زند و خیلی نگران هستم و برای همین خواهش می کنم مدت دیگری این جا بمانی.»

اما حسن مادر را دل داری داده بود که دیگر خطری آن ها را تهدید نمی کند و جایی برای نگرانی وجود ندارد. خلاصه آن روز مادر برخلاف میل باطنی با سختی و نگرانی حسن را بدرقه نمود در حالی که هم چنان با یادآوری حرف های آن روز آن ها اشک می ریخت.

مدتی بعد که حسن در بندر عباس به خانه رسیده، با تمام شدن مرخصی قصد عزیمت به ناوچه اش را داشت همسرش مقدار زیادی غذا آماده می کند و ساکش را می بندد. او به پشت بام رفته، ساعاتی بعد از خداحافظی از آن جا به ناوچه که در امتداد لنگر انداخته بود، چشم می دوزد. ناوچه ناگهان به حرکت در می آید و در جوشن و ناوشکن سهند و سبلان پیش می آید.

مبارزه به شدت ادامه می یابد و سرانجام ناوچه در میان آتش می سوزد و در آب های خلیج فارس فرو می رود و حسن به فیض شهادت نایل می گردد.[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش