کد شهید: 6009182 تاریخ تولد : نام : عباسعلی محل تولد : تربت جام نام خانوادگی : عظیمی تاریخ شهادت : 1360/10/01 نام پدر : اورمحمد مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشتنبی
خاطرات
خواب و رویای شهادت موضوع خواب و روياي شهادت راوی ربابه عظیمی متن کامل خاطره
- پس از شهادت شهید . هنگامی که دوستان او باز گشتند تعریف کردن که شب نوزدهم آبان سال 1360 قبل از اذان صبح شهید از خواب بیدار شد و در آن سرمای شدید گیلان غرب درون یک پیت حلبی اقدام به گرم نمودن آب کرده و هنگامی که متوجه شدیم از او پرسیدیم چه می کنید ؟ شهید اظهار داشت شب قبل خوابیده بودم که تانکهای عراقی به طرفم می آیند ، دختر کوچکم سمیه قدری دور تر از من ایستاده بود . وقتی که تانکهارا دید گریه کنان به طرفم آمد و خود را در آغوش من انداخت . دیدم تانکهای دشمن دور شدند و سمیه نیز آرام شد و از آغوشم بیرون آمد . چند بار این صحنه تکرار شد و هر بار با گریه ناله دخترم در حالی که خود را در آغوشم می انداخت تانکها از ما دور می شدند و مجددأ با آرام شدن دخترم و دور شدن او از من تانکها مجددأ نزدیک می شدند تا اینکه در دفعه آخر دخترم زمین خورد و دیگر نتوانست خودش را به من برساند و تانکها به من رسیدند و مرا زیر گرفتند ، من امروز اسیر و یا شهید می شوم ، بنا بر این غسل شهادت می کنم تا آماده شهادت باشم و این مسئله را در نامه نیز نوشته بود که بعداً به دستم رسید و همان روز در طی در گیری با دشمن به شهادت رسید . البته عکسی از شهید هنگام غسل کردن برای ما فرستاده است .
امدادهای غیبی موضوع امدادهاي غيبي راوی ربابه عظیمی متن کامل خاطره
- در شب نوزدهم ماه رمضان 62 بود که سمیه و مهدی خیلی اذیت کردند گریه کردند ، بی تابی کردند من هم خیلی ناراحت شدم از برادرم خواستم که فردا ما را به مزار شهدا ببرد . صبح روز بعد من، برادرم، زن برادرم ، داماد خواهرم به طرف تربت جام حرکت کردیم . ساعت 7 یا 8 صبح بود که به بهشت نبی رسیدیم . من چون خیلی دلم گرفته بود سریعتر از ماشین پیاده شدم به طرف مزار شهید رفتم و نشستم . هنوز دستم را روی مزار شهید برای فاتحه خواندن نگذاشته بودم که احساس کردم که یک نفر از داخل قبر صدای حسین ، حسین را تکرار کردو بقیه هم صدای حسین را تکرار کردند . باور کنید که اصلا حال خودم را نفهمیدم و بلافاصله از جا بلند شدم نمی دانم شما متوجه می شوید من چه می گویم یا خیر . سراسیمه به طرف قبر پدرم رفتم در این موقع برادرم و زن برادرم همه وارد مزار شهدا شدند . دوباره همین صدا تکرار شد به طرف قبر پدر شهید رفتیم با خودم گفتم اگر برادرم و زن برادرم از موضوع خبر دار شوند حتما احساس می کنن که خیالاتی شده ام . به روی خود نیاوردم نزدیک قبر که رسیدم و دستم را که روی قبر گذاشتم دوباره همان صدا بلند شد و همان حروف تکرار شد . بلند شدم دیدم برادرم هم متوجه این موضوع شده است و او و همسرش هراسان هستند . پرسیدم آیا شما هم متوجه این صدا شدید دیدم برادرم می گوید : نترس چیزی نیست . زن برادرم به اطراف نگاه می کرد الان هم که این را برای شما تعریف می کنم دلم می خواهد فریاد بزنم .
امدادهای غیبی موضوع امدادهاي غيبي راوی ربابه عظیمی متن کامل خاطره
- مادر شهید چنین حکایت می کند که در یکی از روزها ی سال 69 از طرف سپاه تربت جام به درب منزل مادر شهید مراجعه می کنند و پرسیدند که آیا شب گذشته از شما کسی به بهشت نبی رفته است یا خیر که همگی انکار کردند چون کسی شب گذشته به مزار شهید نرفته است . برادران سپاه اظهار داشتند که شب گذشته هنگامی که برای گشت از مقابل بهشت نبی می گذشتیم شاهد نور زیادی بودیم که از مزار شهدا بر می خواست به خیال اینکه ممکن است شما به آنجا رفته اید ایستادیم و وارد بهشت نبی شدیم باد شدیدی می وزید . دیدیم بر سر مزار شهید شمع روشن است و با آن باد شدید خاموش نمی شود . مدتی ایستادیم و بعد به حرمت شهید از آنجا دور شدیم حال می خواستیم بدانیم آیا شب گذشته شما به مزار شهید رفته بودید و یا نه. مادر شهید می گوید: سراسیمه به بهشت نبی رفتم و آنجا شمعی را که در حال تمام شدن بود دیدم ، پس از خواندن فاتحه شمع خاموش شد . من بقایای شمع را برداشته و به خانه باز گشتم . آن شمع هنوز نزد مادر شهید است .
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14845