شهید علی نجات تبعه ایزدی
تاریخ تولد :1342/11/01
تاریخ شهادت : 1363/12/26
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه :فارس - ارسنجان - قدمگاه
زندگی نامه
روستاي احمد آباد از توابع شهرستان ارسنجان، در آينه چمن زاران دشت، تابندگي داشت و کوچه اي کاه گلي که صفاي مقدم مبارک نوزادي را نويد مي داد. پدر نام او را علي نجات مي گذارد و نجات يافتن او در کودکي، از دو حادثه خطرناک غرق شدن و تصادف اين نام را برازنده او مي کند و اين که واقعاً مولايش حضرت علي (عليه السلام) پسرش را از کمند حوادث نجات مي دهد تا او نيز سال ها بعد براي نجات ميهنش جان خود را خالصانه نثار کند و مايه عزت و افتخار پدر و ميهن خود شود. علي نجات آن گاه که پا به عرصه گيتي نهاد در خانواده اي مسلمان و پر تلاش پرورش يافت و نخستين سال هاي کودکي اش را آغاز کرد و به مزارع سرسبز ديارش روي آورد و با دستان کوچک اما استوارش، پدر کشاورز خود را ياري داد و با راز و رمز زندگي آشنا شد. او وظيفه اي را که پدر در زمينه هاي کشاورزي بر عهده اش مي سپرد حتي اگر جانکاه و طاقت فرسا بود در برابر آن احساس مسئوليت مي کرد و در انجامش ساعي و کوشا بود. وي در روستاي خود تحصيلات ابتدايي را پشت سرگذاشت ولي به علت نبود مدرسه راهنمايي و امکانات موفق به ادامه تحصيل نمي شود. بزرگتر که شد روي تراکتور پدر شروع به کار مي کند و در سال 1357 اين سعادت را پيدا مي کند که به همراه پدر و مادرش براي زيارت امام رضا (عليه السلام) به مشهد مقدس مشرف شود. در تهران وقتي که مي بيند عده زيادي از مردم براي نابود کردن مجسمه شاه جمع شده اند اصرار مي کند که به جمع آنها بپيوندد ولي راننده با او مخالفت مي کند و اين موضوع باعث ناراحتي او مي شود ولي وقتي که از دور نظاره گر نابودي مجسمه شاه مي شود از اين که آخرين آثار حکومت مستبد شاهنشاهي برچيده مي شود خوشحال و مسرور مي گردد. در تاريخ 1361/05/01 با پيشنهاد پدر با دختر عمويش ازدواج مي کند که ثمره اين ازدواج پسري به نام سجاد است، اولين جرقه هاي شوق رفتن به جبهه زماني در او زده مي شود که براي خريد وسايل مورد نياز تراکتور به ارسنجان مي رود وقتي مي بيند که رزمندگان چگونه با شور و شوق عازم جبهه ها مي شوند همان جا نام خود را براي اعزام به خدمت مي نويسد و با رضايت خانواده براي نخستين بار عازم مي شود. مدتي را در مناطق غربي و سپس به هفت تپه اهواز اعزام مي شود. در يکي از عمليات ها نيز زخمي مي گردد و مدتي را نيز در يکي از بيمارستان ها بستري مي شود ولي از اين موضوع به خانواده چيزي نمي گويد. در آخرين مرخصي بيست روزه اش پس از مراجعت از سرزمين هايي که هر ذره از خاکش بوي عطر شقايق مي داد و رنگ سرخ ايثار داشت چنان فراق آن ديار سراسر جود و جوانمردي بر جان و دلش سنگيني مي کرد که پس از گذشت هفت روز دوباره مشعل ياد جبهه در جان و دلش شعله ور مي شود و به مادر مي گويد: از اين که همرزمانش الان در چه وضعيتي به سر مي برند و به او نياز دارند بي قرار است براي آخرين بار از خانواده خداحافظي مي کند و پسرش را مي بوسد او را به خدا مي سپارد و به جبهه باز مي گردد و در حين عمليات در جزيره مجنون مفقود مي شود. او دريکي از نامه هايش چنين مي نويسد: گر نگهدار من آن است که نگه مي دارد، شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد من به خود نامدم اين جا که به خود باز روم، هر که آورد مرا باز برد در وطنم
نگارخانه تصاویر
منبع:سایت شهدای ارتش http://ajashohada.ir/Home/Martyrdetails/5932