شهید سید جواد قدمگاهی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۲۶ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۱۲ توسط Rajabi98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

rId4

کد شهید : 6615064

نام : جواد

نام خانوادگی : قدمگاهی‌

نام پدر : علی‌

تاریخ تولد :

محل تولد : مشهد

تاریخ شهادت : 1366/01/27

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار :

خاطرات

ایثار و فداکاری

موضوع : ايثار و فداکاري

راوی

متن کامل خاطره


1- یک روز که از مدرسه آمد دیدم رنگش پریده و به دستش چسب زده است . گفتم : چرا به دستت چسب زده ای ؟ گفت : " چیزی نیست ، شیشه دستم را بریده است ." گفتم : دروغ می گویی ، راستش را بگو . گفت :" مادر جان یک کلام به شما می گویم ولی به کسی نگو ." گفتم : باشه ، به کسی نمی گویم . گفت : " یکی از معلمین را دیدم که گریه می کند . به او گفتم چراگریه می کنی ؟ گفت : خواهرم احتیاج به خون دارد و گروه خونی او بسیار کمیاب است ." من با این حرف فهمیدم که او برای رضای خداوند خون داده است .

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی

متن کامل خاطره


2- قبل از خبر شهادت فرزندم خواب دیدم که جواد را داماد کرده ام . و به من الهام شد که او به شهادت رسیده است

خاطرات سیاسی

موضوع : خاطرات سياسي

راوی

متن کامل خاطره


3- در دوران انقلاب یکروز در چهارراه شهدا شلوغ شده بود . و مردم از دست مأموران حکومتی فرار می کردند . جواد هم که آنجا بود فرار می کند . که ناگهان احساس می کند کسی او را از پشت گرفته است و هر چه می گوید : ولم کن ، فایده ای ندارد . جیب کتش پاره می شود . وقتی به عقب نگاه می کند می بیند جیب کتش به دسته موتور گیر کرده است .

آخرین وداع با خانواده

موضوع : آخرين وداع با خانواده

راوی

متن کامل خاطره


- او در آخرین اعزام گفت : " من به جبهه می روم و این دفعه به شهادت می رسم . " و به خاله اش گفته بود : می خواهم جنازه ام را پیدا نکنند ، مدارک و کارت خود را به من داد . و این کار او این را می رساند که وی خود را برای شهادت آماده کرده بود

ایثار و فداکاری

موضوع : ايثار و فداکاري

راوی

متن کامل خاطره


- جواد در لشگر ویژه شهدا در گردان امام حسین بود . و در سمت آرپی جی زن مشغول خدمت بود . در یکی از عملیاتها دوست ایشان به نام خوش سیما مجروح شد . و ایشان برای کمک به او رفت . در حین کمک به دوستش در ارتفاعات به مسیر بر خورد می کند . که یک مسیر کانال و دیگری در تیر رس مستقیم دشمن بود . در حین حرکت در این مسیر جواد از ناحیة پا مجروح می شود . همرزمانش به او می گویند بیائید بر گردیم ولی جواد می گوید : من بر نمی گردم . آدرس محل را به دوستان خود می دهد و به آنها می گوید : شما بروید و خود را به گردان بر سانید و بعد برای ما کمک بفرستید . همرزمان جواد شب به گردان می رسند و وقتی به آن محل بر می گردند نمی توانند آنها را پیدا کنند . و به این نتیجه می رسند که یا در میدان مین و یا به وسیلة عراقیها به شهادت رسیده است . جنازه اش را بعد از 12 سال از سلیمانیه عراق آوردند .



خاطرات سیاسی

موضوع : خاطرات سياسي

راوی

متن کامل خاطره


- جواد تقریباً ده ساله بود که اعلام کردند : امروز راهپیمایی است . به ایشان گفتم : تو در خانه بمان و مواظب بچه ها باش . تا من به راهپیمایی بروم . گفت باشه من در خانه می مانم . من به راهپیمایی رفتم وقتی که به حرم رسیدم دیدم جواد هم آنجاست گفتم : مگر تو قرار نبود در خانه بمانی، چرا بچه ها را رها کردی؟ در جواب گفت : « شما بهشت را برای خودت می خواهی؟

مظلومیت شهید

موضوع : مظلوميت شهيد

راوی

متن کامل خاطره


یک روز جواد با بچه های همسایه بازی می کرد که یکی از بچه ها جواد را می زند و جواد هیچ چیز به او نمی گوید . مادر ان بچه هم وقتی آمد جواد را زد . جواد باز هم چیزی نگفت اما روزی که جنازه شهید را آوردند همان زن همسایه مثل باران اشک می ریخت و ناله می کرد . که چرا من آن بچه مظلوم و بی گناه را زده ام .

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی

متن کامل خاطره


خواب دیدم در منطقه عملیاتی هستم و روی نقشه عملیاتی کار می کنم که در آن لحظه شهید آمد و کنارم نشست . و محل شهادتش را روی نقشه به من نشان داد

منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 16574