شهید اسماعیل دلبری

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۳ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۴۵ توسط Hasani98 (بحث | مشارکت‌ها)

پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید: 6305429 تاریخ تولد : نام : سیداسماعیل‌ محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : دلبری‌ تاریخ شهادت : 1363/07/26 نام پدر : سیدمحمد مکان شهادت : میمک

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : تیپ21امامرضا گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مسئول‌مخابرا

خاطرات

هنوز یک ماه وخورده ای از رفتن به جبهه ی همسرم سید اسماعیل نگذشته بودکه نصف شب دختر خانم یکساله ونیمه ام از خواب بیدار شد وبابا بابا می کرد.آن شب خواهر شوهر کوچکم وخواهر خودم خانه ما بودند دیگر من برخاستم ساعت حدود 2نیمه شب بود دعا می کردم میگفتم خوب است الان همسرم بیاید واین خواسته بچه ام را برآورده کند راز ونیاز می کردم ومی گفتم چه خوب است الان در بزندبیاید وما برویم پشت در ببینیم اسماعیل است همینطور داشتیم دعا می کردید وبا خودمان صحبت می کردیم که دیدیمیک سنگی خورد به پنجره ی که از بیرون دید داشت اول جا خوردم وگفتم : خدایا کیست؟ بعد دیدم یک زنگ کوچک زد رفتم جلوی پنجره دیدم همسرم است که آمده آن شب تا صبح نخوابید وبچه را برداشت ونوازش کرد. یک ماه از میزان گذشته بود که ما به صحرا بودیم و آبیاری میکردیم ، آمدند به ما گفتند از جهاد آمده اند به قلعه شما را کار دارند ما آب گیری زمین شما را انجام می دهیم شما بروید به قلعه ، ما از صحرا به قلعه آمدیم دیدیم برادرزنمان است و ماشین هم دارد دو نفر دیگر هم آمدند و گفتند سید اسماعیل مجروح شده است و به سبزوار آوردیمش ناراحت نباشید او باید آنجا تحت درمان باشد گفته است بروید پدرم را بگوئید بیاید ما بدون استثناء گفتیم اسماعیل شهید ما استقامتش را داریم و شما هم این طور نگوئید اگر اسماعییل آمده باشد یک نشانه ای ، یک چیزی به شما می داده است همین طور صبور رفتیم به شهر دیدیم که جنازه اش را به سردخانه برده اند شب ما را بردند و صبح می خواستیم تشییع کنیم هفت جراحت بر بدنش بود گفتیم خدایا ازما این دو شهید را قبول کن. روزی سه چها رتا دوست و رفیق بودیم یک روز در همان سنین کوچکی که بازی می کردیم یک گودالی بود که سگی گوسفندی را که مرده بود داشت می خورد. همینطور که می رفتیم یکی از بچه ها یک سنگی برداشت وبه سگ زد. آن موقع می گفتند اگر سگی که درحال خوردن لاشه است را اذیت کنید هار می شود. همینکه سنگ به طرفش پرتاب شد سگ لاشه را رها کرد ودنبال ما افتاد وما فرار کردیم حدود 20نفر از روستایان در بالای روستا که جاده مانند بود به ردیف نشسته بودند ومی دیدند که این سگ دنبال ما سه چهار نفر کرذده است ولی کسی جرات نمی کرد که برای مقابله بیاید و یا اینکه نسبت به موضوع بی تفاوت بودند. چشم ما به طرف مردم بود وفرار می کردیم یک دفعه چشمم به سید اسماعیل افتاد که دارد می آید تا نگاهش به سگ افتاد که دارد دنبال ما می کند بعد که جلوآمد گفتم چون من داخل بچه ها بودم آمدی؟ گفت: نه اصلا متوجه شما نبودم. فقط دیدم سگ به دنبال سه چهار تا بچه است گفتم هرکدامشان را سگ بگیرد شکمشان را پاره پاره می کند. یک چوبی هم دستش بود از این چوبهای گره گره. باور کنید نمی دانم با چه شتابی خودش را رساند به این سگ یک چوب به سر سگ زد که باهمان چوب خیلی محکم وسفت این سگ همانطوری که به دنبال ما میآمد با دوبرابرسرعت فرار کرد. وقتِی برادرم مِی خواست به جبهه برود من در سپاه خدمت مِی کردم . به اِیشان گفتم : من حاظرم خدمت جبهه شما را هر چقدر است من قبول مِی کنم چون شما زن وبچه و مشکلات دارِی اما اِیشان در پاسخ من گفت:هر کس مسئول اعمال خودش است. سال 79 سوم دبیرستان بودم بعد سر کلاس با یکی از بچه‌ها سر مسأله‌ی شهادت و رهبری بحث شده بود مسلماً آنها رهبری را قبول نداشتند و معتقد بودند که جامعه‌ی امورز ما دیگر نیاز به رهبری ندارد ما از این طرف از رهبری دفاع می‌کردیم بعد من خیلی ناراحت شدم چون کوچکترین توهینی که به پدرم بشود خیلی ناراحت می‌شوم بعد به خانه آمدم و هیچکس در خانه نبود روبروی ستون هالمان نشسته بودم و همینطوری داشتم فکر می‌کردم که چرا باید این طوری باشد همین‌طور که داشتم به ستون نگاه می‌کردم و با خودم حرف می‌‌زدم این ستون شکافته شد و یک نوری بیرون آمد من توی آن نور پدرم را دیدم که به من یک جمله گفت که ناراحت نباش و صبر داشته باش بعدش هم آن نور محو شد. یادم است با یکی از بچه‌های روستا توی میدان فوتبال حرفمون شده بود که به بگو مگو انجامیده بود سیداسماعیل جالب برخورد می‌کرد در آن مثل بزرگترها برخورد می‌کرد ما دو نفر را به کناری کشید نواقص هر کدام ما را گفت و اختلافات ما در بازی حل شد. وقتِی همسرم سِداسماعِل میِ‌خواست جبهه برود من حامله بودم به اِشان گفتم بعد از زاِمان من برو همان موقع که داشتم صحبت مِ‌کردم ِک چِزِ از پله‌ها افتاد پائِن بلافاصله اِشان گفت: ببِن بگذار بروم گفت حالا بِا بروِم سپاه ببِنِم چِی میِ‌شود؟ همانطور که داشتِم به طرف سپاه مِی‌رفتِم در حالِ که سوار موتور بودِم یک دفعه دیِدِم ِیک کامِون ده تنِ روبروِمان ظاهر شد نزدیک بود با هم برخورد کنِم همسرم گفت ببِن من باید به جبهه بروم یکسره دارد برایِمان بد می أید دِگر به جبهه رفت. حاجی آقای مادر زمان رژیم گذشته مدتی از عمرش را کدخدا بود و آنهایی که کدخدا بودند می‌بایست عکس شاه به صورت آرم بر سر در حیاط کدخدا نصب می‌شد یا در میان راهروی منزل دقیقاً یادم است آن زمان سیداسماعیل در تهران بود وقتی به روستا آمد با حاج آقا و ما احوالپرسی کرد و اولین کاری که کرد عکس شاه را از راهرو کند ـ در صورتی که آن موقع این کار خیلی جرأت می‌خواست ـ حاجی آقا پرسید به عکس‌ چکار داری؟ گفت این عکس دیگر فاتحه‌اش خوانده است گفت: الآن مردم این رژیم را نمی‌خواهند و شما در ده هستید و سروگوشتان بسته است آن موقع حاجی آقا گفت: شاه توپ و تانک دارد برادرم در جواب حاجی آقا گفت: تانکها تو خالی است و در برابر سیل مردم هیچ کاری نمی‌توانند انجام دهند خاطرم است همزمان با همان مسأله‌‌ی کندن عکس شاه دوستانی داشت که شبانه رفتند و هر جا عکسی از شاه بود بخصوص در مدرسه همه را آتش زدند. یک روز فرزند سیداسماعیل در ایام گندم درو آمد و سری به ما زد وقتی دید ما داریم آب گرم می‌خوریم گفت شما با این وضع چطور می‌توانید درو کنید غروب رفت سبزوار و شب دیدیم دو قالب یخ از سبزوار گرفته و روی موتورش بسته بود و آورد گفتیم یخ‌ها آب می‌شود گف: در خانه در زیر کاه پنهان می‌کنیم همین قالب یخ را تا دو سه روز می‌توانیم نگهداریم. قبل از عملیات عاشوراxxxxxxxxxxxx ـ میمک ـ دعای توسلی بود که کنار حجره‌ای نشسته بود و با خودش داشت راز و نیاز می‌کرد و به هر صورت بچه‌ها در کنارش بودند حالتی خاص داشت موقعی که در بین دعا به ایشان توجه می‌کردم می‌دیدم که از خود بی‌خود شده و یک حالت روحانی و گریه‌کنان بودکه ما واقعاً از گریه و حالات ایشان اشک می‌ریختیم.[۱]

پانویس

<references /

رده

کدگزاری

jabe
خطای یادکرد: برچسب <ref> وجود دارد اما برچسب <references/> پیدا نشد