شهید محمد قنبری 1
کد شهید: 6219834 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : قنبری تاریخ شهادت : 1362/05/03 نام پدر : موسیالرضا مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهدستهـ ادوات گلزار : انصارالحسینیک خاطرات
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی متن کامل خاطره
یک دفعه خواب دیدم محمد از منطقه به منزل آمده است .بعدمن بلند شدم تا او زا ببوسم که ناگهان غیب شدو رفت
فعالیت در بسیج
موضوع فعاليت در بسيج راوی متن کامل خاطره
1-یادم می آید در دوران نوجوانی محمد من در بسیج فعالیت میکردم .ایشان تازه می خواست عضو بسیج شود و من در بسیج بود که محمد آمد و گفت : پدرجان ، شما باید به منزل بروید و استراحت نمائید من به جای شما در بسیج می مانم .
سعه صدر
موضوع سعه صدر راوی متن کامل خاطره
3- یادم می آید یک دفعه یکی از مسئولین بسیج برای محمد مشکلی بوجود آورده بود که محمد ناراحت شده بود و به آن برادر گفته بودکه: من به جبهه می روم و برنخواهم گشت . ولی شما سعی کنید با مراجعین برخورد ملایم تری داشته باشید .
انتخاب اسم
==موضوع==انتخاب اسم راوی متن کامل خاطره
2-یادم می آید یکروزی در خصوص نام فرزندمان که بار دار بودم با ایشان صحبت می کردم که ایشان گفت: اگر فرزندمان دخترباشد نامش را فاطمه بگذارید . بعد من گفتم: اگر پسر باشد نامش راچه بگذارم . ایشان سکوت کردند و گفتند : آنرا خدا می داند .
عشق به جهاد
==موضوع==عشق به جهاد راوی متن کامل خاطره
یادم می آید یک روز برای امتحان به ایشان گفتم که به جبهه نروید. همسرم خیلی ناراحت شدند و فرمودند، این چه حرفی است حضور در جبهه و شهادت نهایت آرزوی من است.
احساس مسؤلیت
==موضوع==احساس مسؤليت راوی متن کامل خاطره
یادم می آید شب حنابندانش بود که محمد به دستش حنا بست و گفت: دوستان و همرزمان من شهید می شوند بعد من چگونه به دستم حنا ببندم.
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
==موضوع==خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی متن کامل خاطره
یک شب خواب دیدم که کنار جدول جوب آب ایستاده و پایش را در آب کرده و به من می گوید:" آنجا را نگاه کن." وقتی به طرفی که او گفت نگاه کردم، دیدم حجله ای در آنجاست و عکس شهید محرابی و خود محمد در آن قرار دارد. گفتم: محمد عکس تو در حجله چکار می کند؟ گفت:" من اینجا هم با محرابی هستم." بعد از خواب بیدار شدم.
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
==موضوع==خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی متن کامل خاطره
یک شب پسرم محمد را خواب دیدم که آمد و یک شال سیاه روی سرش انداخته بود ایشان را صدا زدم ولی محمد به من پشت کرد و غیب شد
دقت در حلال و حرام
==موضوع==دقت در حلال و حرام راوی متن کامل خاطره
به یاد دارم یک روز حوالة قفل درب حیاط تعاونی را به ایشان داد تا از مغازه بخرد و بیاورد و ایشان این کار را انجام داد و گفت: برادرجان، شما این قفل را سهمیه ای گرفته اید، مبادا آن را آزاد بفروشی. من الآن همان قفل را دارم، نه آن را فروختم و نه حتی آن را به درب منزل خودم زدم، بلکه به عنوان یادگار نگه داشتم.[۱]