شهید علیرضا کاظمی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۵۳ توسط Rahimi98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید: 6615664 تاریخ تولد : نام : علیرضا محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : کاظ‌می‌ تاریخ شهادت : 1366/12/19 نام پدر : غلامرضا مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : محصل یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : خاطرات

   لحظه و نحوه شهادت

موضوع لحظه و نحوه شهادت راوی متن کامل خاطره

به یاد دارم درزمستان سال 1366 به جبهه اعزام شدیم و در آغاز به منطقه اهواز رفتیم و جهت یک آموزش کوتاه مدت آماده شدیم من و برادر کاظمی درگردان یدا… 5 نفر بودیم برادر کاظمی خیلی علاقه داشت که بی سیم چی شوند وبا اصرار فراوان فرمانده را راضی نمود که بی سیم را به وی دهند و به منطقه غرب (منطقه ماووت ) جهت نگهداری خط اعزام شویم. هوای آنجا خیلی سرد ویخبندان بود وعلیرضا چون بی سیم چی بود بایدهمیشه همراه فرمانده می بود. یک روز عصر از من خداحافظی کردو به طرف خط مقدم رفتند و مادر چادر استراحت می کردیم . چند روزی گذشت و از علیرضا خبری نشد تا اینکه یک روز عصر دیدم که در بیرون از چادر است رفتم وایشان را در آغوش گرفتم و گفتم : علیرضا جان کجا بودی ؟ ایشان جواب داد که به اتفاق برادران به خط رفته بودم آن شب را درکنار هم به صبح رساندیم صبح روز بعد به اتفاق علیرضا به طرف خط به راه افتادیم و درآنجا مشغول نگهداری خط بودیم هوا خیلی سرد بود و ازشدت سرما داشتیم یخ می زدیم در این فکر بودیم که چگونه خودمان را گرم کنیم تا اینکه دیدیم علیرضا با سه چهار تا چراغ به طرفمان می آید گفتم : علیرضا جان این چراغهای خراب را از کجا آوردی ؟ ایشان گفت : بی خیال درستش می کنیم و یکی از آن چراغها را درست کردن و ما را ازآن سرما نجات دادند و هنوز دو سه دقیقه نگذشته بودکه فرمانده وارد سنگر و از اختراع علیرضا خیلی خوشحال شدند و درهمین حین بود که عراق پاتک زد و خمپاره مثل باران می ریخت که علیرضابه اتفاق فرمانده جهت یک ماموریت به جلوی خط رفتند که در این لحظه یک نارنجک دستی به طرف ایشان پرتاب و علیرضا ازناحیه سر مجروح شدند در آن لحظه بطرفش رفتم و ایشان را درآغوش و هر چه صدایش زدم جوابی نشنیدم و چون بی هوش بود ایشان را به وسیله قاطرکه برای ما آب و غذا می آوردند به بهداری رساندیم و از آنجا به بیمارستان منتقل که در بیمارستان ایشان به فیض شهادت که آرزوی دیرینه اش بود رسید.

   حرمت والدین

موضوع حرمت والدين راوی متن کامل خاطره

یادم می آید در سال 63 من وبرادرکاظمی برای تعلیمات نظامی به پادگان بجنورد جهت آموزش اعزام شده بودیم و هنوز یک هفته ای از آموزش نگذشته بود که ازطریق بلندگوی دژبانی ایشان را خواستند بعد از چندین بار که نام ایشان از بلندگو اعلام شد حسین رو کرد به من و گفت : حتماً پدرم آمده که با خودمرا برگرداند به درب دژبانی که رفتیم دیدیم بله پدرشان آمده و پس از سلام و احوالپرسی حسین پدرش را درآغوش گرفت . پدرش گفت : آمده ام شما را با خود ببرم حسین ناراحت شد ولی چون پدرش گفت : مادرت ناراحت است با پدر برگشت امابعد از یک ماه با گردان دیگری برای آموزش اعزام شد . منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17151