شهید علی اصغر کلاته

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۴۶ توسط Panahi (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید: 6530853 تاریخ تولد : نام : علی‌اصغر محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : کلاته‌ تاریخ شهادت : 1365/11/05 نام پدر : محمدرضا مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : خاطرات

   خبر شهادت

موضوع خبر شهادت راوی متن کامل خاطره

پدرعلی اصغر قصد داشت به سبزوار برود به اوگفتم : یک ماشین لباسشویی بگیر وکوپنها را هم از سبزوار بگیر وبیاور. وقتی پدرش رفت من خانه ی پایین (اتاقی که حالت انبار میوه راداشت ) را که پر بود خالی کردم مثل اینکه کسی به من بگوید این خانه را مرتب کن که اگر خبر بیاورند بچه ات شهید شده است اینها تمیز باشند اصلاً مثل اینکه به نظرم می آمد این بچه شهید شده است. خانه ها را مرتب کردم و ملافه ها را شستم و در همان حال با خودم صحبت می کردم ومی گفتم : می خواهد بیایند وبگویند بچه ام شهید شده است همان روز از فرط کار زیاد خسته شدم و در اتاق دراز کشیدم پدرش ازسبزوارآمد حالش خراب بود گفتم : چرا چنین هراسانی ومثل همیشه نیستی ؟ کوپنها را گرفتی؟ ماشین لباسشویی گرفتی ؟ گفت : کوپنها را که وقت نکردم بگیرم ماشین لباسشویی را هم را یکی از دوستانم گفت می گیرم وبرایتان می فرستم . من یکی از دوستان علی اصغر را دیدم گفتم : راستش را بگو تو هرخبری هست ازعلی اصغر داری راستش را به من بگو گفت : نه هیچ خبری نیست. گفتم : جان علی اصغر راستش را بگو من از جمع این مسئله جلوی نظرم می آید نمی بینی خانه ها را مرتب کردم حس می کنم از جمع به من خبر می دهند که بچه هات شهید شده است . گفت : یک نفر در سبزوار به من گفته است که ما در منطقه با علی اصغر با هم بوده ایم من او را دیده ام که درخط بر اثر اصابت ترکش خمپاره به فک و پایش مجروح شده بودو یک تکه پارچه به پایش بسته بود به او گفتم : پایت درد می کند با همان حالت خندید و گفت : من اصلاً احساس درد نمی کنم. اورا برای درمان به درمانگاه صحرایی بردند با شنیدن این حرف شب به خانه ی خواهر هایش رفتیم وبه آنه گفتیم زندگیتان را مرتب کنید می دانم برادرتان شهید شده است . پدرش همراه با دایی و پسرعمه اش به منطقه رفتند تا از او خبر بیاورند وقتی آمدند گفتم : علی اصغر کجاست ؟ گفتند : علی اصغر شهید شده است و او را به مشهد برده اند . فردای آن روز قصد رفتن به سبزوار را داشتیم که دربین راه دور زدند و به طرف روستان برگشتند گفتم : چرا به طرف روستا برمی گردیم گفتند : می خواهیم برویم و خستگی بگیریم و بعد به سبزوار و از آنجا به مشهد برویم . وقتی به روستا برگشتیم متوجه شدم که علی اصغر شهید شده است با شنیدن این حبر هیچ ناراحت نشدم گفتم : علی اصغر امام حسین هم شهید شد علی اصغر من هم فدای امام حسین (ع) سرو جانان فدای امام حسین (ع) شود .

   خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی متن کامل خاطره

یک بار مادر سه شهید خواب دیده بود که فردای (همان شب) یک شهیدی می آورند که مادرش فاطمه است به او گفته بودند از شما خواهش داریم بروی دست روی قلب مادرشهید بگذاری تا قلبش خنک شود همچنین گفت : دیدم یک کبوتری روی جنازه پرواز می کند . من روز تشییع جنازه به چشم خودم دیدم که یک کبوتری روی جنازه پرواز می کند وقتی برای خاک سپاری پیکر ایشان به قبرستان رفته بودم چون شلوغ بود مادر آن سه شهید هر چه دنبال من گشته بود مرا پیدا نکرده بود و روز سوم آمد وگفت : درخواب به من گفته اند باید بروی دست روی قلب مادر شهید باقری بگذاری تا قلبش خنک بشود واو آمد و دستش را روی قلب من گذاشت. [۱]

پانویس

  1. یاران رضا