شهید حسین موذن
| حسین موذن | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | بیرجند |
| شهادت | 1364/12/06 |
| سمتها | اطلاعاتوعملیاتـ ادوات |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر:علی |
کد شهید: 6414979
نام : حسین
نام خانوادگی : موذن
نام پدر : علی
محل تولد : بیرجند
تاریخ شهادت : 1364/12/06
تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : اطلاعاتوعملیاتـ ادوات
خاطرات
توانایی جسمی رزمی
محمد رجب زاده
همه از تیراندازی و نشانه گیری دقیقش می گفتند و از اینکه ساعتها پشت تیر بار می نشیند و خستگی نمی شناسد . گاه گاهی آرپیجی هم دستش را می بوسید و دقّتّش را می ستود . از پیش داوری ها و تعریف ها شناختمش . روحیّه پرطراوت و چهره دوست داشتنی اش ، کلید شناسایی اش بود . دهانم وقتی از تعجّب باز ماند که فهمیدم «یک دست» دارد . گفتم : دست دیگرت ؟! با خنده گفت : در عملیّات خیبر به ترکش خمپاره سپردم تا به پیوست پرونده ام ، آنرا به مولایم حسین (ع) برساند . قبل از حماسه (والفجر9) فرمانده از او خواسته بود در خطّ سوّم بماند و در کارهای تدارکاتی همکاری کند ، امّا چنان دردمندانه التماس می کرد که دیگر رزمندگان را هم به میانجی گری کشاند . وقتی فرمانده موافقت اجباریش را اعلام کرد ، صلواتی فرستاد و لی لی کنان به سوی پیشانی بندها دوید چند بار آن ها را زیر و رو کرد تا پیشانی بند دلخواهش را پیدا کرد و بست . صورتش را که چرخاند ، السلام علیک یا اباعبداللّه بر پیشانی بندش نقش بسته بود . در همین عملیّات ، نوشته پیشانی بندش را بارها فریاد زده بود و در کمرکش کوههای بلند مریوان ، عملیّات والفجر9 حجله گاه شهادتش شد و روح پاکش به حسینیان پیوست جنازه پهلوان مثالش ، در اسفند 1364 در شهرک خوسف بیرجند به خاک سپرده شد تا برای همیشه الگوی مردانگی باشد .
شجاعت و شهامت
محمد رجب زاده
آهوی تیر خورده فرمانده گردان بود. قدی نسبتاً کوتاه داشت امّا پر از چالاکی و لبریز از ایمان بود. دم دمه های غروب آماده باش حمله را ابلاغ کرد و به توجیه بچه ها پرداخت نقشه منطقه و راه عبور را نشان داد و آن چه را لازم بود با محبتی آمیخته با خوشحالی بیان کرد. والفجر 9 بود که نیمه شب از جبهه مریوان آعاز شد فرمانده جلوتر از همه حرکت می کرد تکبیر می گفت: و نیروهای تحت فرماندیش را به یورش بردن بر دشمن و امان را از او گرفتن تشویق می کرد. ساعتی پس از شروع حمله دستش تیر خورد پشت سرش حرکت می کردم. مرا صدا زد: پارچه ای به من داد تا دستش را محکم ببندم. وقتی دستش را بستم از او خواهش کردم مدتی استراحت کند یا به پشت خط برگردد. امّا از من اصرار بود و از او انکار. افکار با صلابتی دو چندان حمله را ادامه داد مثل آهوی تیرخورده کوههای بلند مریوان را در می نوردید و نیروها را به پیشروی فرا می خواند. بچّه ها نیز همدوش او جلو رفتند و از فریادهای صلوات و تکبیرش روحیه می گرفتند. روحیه معنویت خیزش چنان وجدی در بچّه ها ایجاد کرده بود که هیچ مانعی آنان را از رفتن باز نمی داشت. اگرچه گاه گاهی، رزم آوری نقش بر زمین می شد. روشنایی صبح خنجروار بر فرق تاریکی فرود می آمد. مدتی بود که صدایش را نمی شنیدم و جهت حضورش را تشخیص نمی دادم. تا این که برق نگاه صبح، در کمرش یک شیب تند لحظه ای او را به تماشای چشمانم گذاشت. خوشحال شدم خود را به سرعت جلو کشیدم تا عطر مصاحبتش سرمست شوم. لحظه ای از این دیدار او نگذشته بود که آوای (یاحسین) بلندش کوه ها را به هم صدایی خواند. عقاب وار خود را رساندم. ترکش خمپاره ای سر و قامتش را به خون نشانده و پهلوی او را دریده بود. با چیفه ام پهلویش را محکم بستم و او را سینه چسباندم. به سختی چشم هایش را گشود و عاجزانه از من خواست تا او را رها کنم و به تعقیب دشمن بپردازم. اما چون حالتش را مساعد ندیدم، رهایش نکردم. لحظاتی بعد، در حالی که لبهای تب خال بسته اش به مناجات خدا می جنبید در دامانم چشم از جهان فرو بست و به قرب حق پر کشید تا زندگی سبز و همیشه شادمانه خود را از سر بگیرد و همنشین سالار و سرور شهیدان باشد.[۱]