شهیدابراهیم خلیلی
شهید ابراهیم خلیلی تاریخ تولد :1345/06/20 تاریخ شهادت : 1363/12/17 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا
زندگی نامه
مادری درد کشیده، مادری که غم دوری فرزند بزرگش قلبش را به درد آورده، آهی میکشد و میگوید: مهردادم، (ابراهیم) عصر روز 5/7/1354 مثل همه بچهها با صدای گریه که اعلام ورودش به این دنیای خاکی بود، به دنیا آمد و من را از درد راحت کرد و دیگر خبر نداشتم که چند سال بیشتر این راحتی طول نخواهد کشید، با رفتنش دوباره درد را به من هدیه میکند و این بار دردش طولانی تر ولی فقط به این امید، این درد را تحمل میکنم که کودکم مهرداد دوباره با دردی کوتاه به دنیای دیگر وارد شده و این بار دنیای او بهشت اوست و فکر میکنم او، نه مطمئنم که جای پسرم راحت است.
مهرداد در 2 سالگی با راه رفتنش مرا بیشتر و بیشتر وابسته میکرد و کم کم قد میکشید، گاه کلماتی را برعکس و تُک زبانی میگفت، او 4 ساله بود که سرخک گرفت و در آن موقع، دکتران مرا از زنده ماندنش ناامید کردند، خدا خواست که او را از من نگیرد و او را دوباره به من برگرداند. مهرداد 7 ساله شد و پا به مدرسه گذاشت، او کیف مدرسهاش را برمیداشت و قدم زنان به مدرسه میرفت معلم ها مهرداد را بسیار دوست میداشتند به خصوص این که توک زبانی و بامزه صحبت میکرد. او روز به روز بزرگتر میشد و قد میکشید و سال به سال از اول به دوم و از دوم به سوم روز به روز پیشرفت میکرد و به پنجم رسید، درسش خوب بود با بودن او و دو پسر دیگرم که هنوز بچه بودند حس میکردم مهرداد بزرگ میشود و تکیه گاهی برای من و پدر و برادرانش میشود، من برایش زن میگیرم و دامادیش را میبینم.
از پنجم تا دوم راهنمایی هم ادامه داد، در تحصیلش افت کرد، و بعد از آن دیگر ترک تحصیل نمود و گام در پرچم دوزی گذاشت، کار او بیشتر دوخت پرچم های انقلابی بود و این کارش مصادف شد با انقلاب، بعد از این کار، به کمک پدرش در تریکو بافی و تولیدی پرداخت. مهرداد پسري پر جنب و جوش و مهربان بود تا این که سال 1363 رسيد و او برای سربازی داوطلبانه رفته و دفترچه خدمت را گرفت، دورهی سه ماه آموزشي را در سلطنت آباد تهران، کنار خودم گذراند و بعد به پیرانشهر اعزام شد، وقتی به آنجا اعزام شد همیشه میگفت: مادر، من خودم رفتم و ساندویج شده برمیگردم و همیشه بااین حرفش سر به سر من میگذاشت، شبی که میخواست اعزام شود پدربزرگش به خواب من آمد و گفت که سیبی را در پیش تو به امانت میگذارم و دوباره برمیگردم و آن را مي برم. فردای آن روز مهرداد اعزام گردید و چندین بار برای مرخصی آمد و رفت ولی دفعه آخر که برای 22 بهمن آمده بود وقتی که یک روز به رفتنش، من خواستم برایش جوراب و دستکش بخرم او به من گفت: مادر، اگر میخواهی جوراب و دستکش بخری چند جفت بخر زیرا در آنجا بچههایی هستند که توانایی خرید ندارند و هوا بسیار سرد است، من هم چیزهایی که لازم داشت برایش خریدم و ساکش را بستم.
این دفعه که مرخصی آمد، با تمام دوستانش عكس يادگاري گرفته، با آنها خداحافظي کرده بود و به دوستانش گفته بود که این بار یک ساندویج پیچیده شده برمی گردم، در روز آخر، موقع رفتن، من را صدا کرد و گفت: که به آشپزخانه بروم، او گفت: مادر شيرت را حلالم کن تا بروم و من هم به او گفتم: نه این طوری قبول نیست و گفت: سرت را بالا بگیر و شیرت را حلالم کن، من هم این کار را انجام دادم و با او خداحافظی کردم، شب قبل از رفتنش پدر بزرگش دوباره به خوابم آمد و سیبی را که به من امانت داده بود، گرفت. مهرداد موقع رفتنش طور دیگری بود و به صورت خاصی خداحافظی کرد، رفت و از میانههای کوچه دوباره به خانه برگشت و گفت: با خواهرم خداحافظی نکردم و با آخرین نفر باقیمانده نیز خداحافظی کرد و رفت. موقع رفتن یکی از همسایهها او را دیده بود و میگفت: مهرداد موقع رفتن دیوارهای خانه را بو میکرد، آنها میگفتند که مهرداد مظلومانه رفت.
سپس در تاريخ، 17/12/ 1363، در ساعت 15:15 با بمبباران رژیم عراق، به شهادت رسيد و پدر و مادر را با خاطرات خوب تنها گذاشت و به لقاء الله پیوست. این فقط خلاصهای از زندگی مهرداد، جوان 18 ساله ي مظلوم و بي گناه، عزیز و مهربانم بود؛ ولی من هنوز او را در کنارم حس میکنم و مطمئنم که او مرا تنها نگذاشته و در زندگی ما اثر میگذارد و به ما کمک میکند، مهرداد همیشه در گفتارش ذکر میکرد که یک نفر میتواند فدای همه شود ولی همه نمیتوانند فدای یک نفر شوند، تکه کلام او همیشه همين بود و من را که مادرش بودم، همیشه نصیحت می نمود و گذشت را پیشه می کرد، مهرداد جوانی با ایمان و با خدا و راستگو بود و جانش را فدای این مملکت و این آب و خاک کرد، در زندگی توقعی از کسی نداشت و هر کاری را فقط براي رضاي خدا انجام میداد.
من در زندگی رنج های بسیاری کشیدهام و او به من میگفت: اگر خداوند عمری برایم باقی بگذارد و از دست گلولههای آتش دشمن نجات پیدا کنم و زنده ماندم یک اتاق اجاره میکنم و تو را با خود به آنجا میبرم، اما او رفت و تمام آرزوهایش را با خود به زیر خاک برد و من را با آرزوهایش تنها گذاشت.
منبع: سایت شهدای ارتش http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/10015