شهید حسین غنیمت پور

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

حسین غنیمت پور

فرزند : محمد علی

متولد : 1341/08/01 در تهران

تحصیلات : دیپلم

تاهل : مجرد

یگان : سپاه شاهرود تیپ 12 قائم ( عج )

مدت حضور : 28 ماه و 19 روز

مسئولیت : فرمانده گردان

نوع عضویت : پاسدار

نوع شغل : نظامی

تاریخ شهادت : 1365/10/24

محل شهادت : شلمچه

عملیات : کربلای 5

محل دفن : شاهرود گلزار شهدا

rId7


زندگی نامه

حسين در تاریخ دهم فروردين هزار و سيصد و چهل و يك در خانه محمدعلي غنيمت‌پور در تهران ديده به جهان گشود . دو برادر و سه خواهر دارد .


از كودكي آرام و صبور بود . شركت در نماز جماعت، نماز جمعه و دعاي توسل و ... شخصيتش را بيش از پيش رشد داد . در زمان شروع جرقه‌هاي انقلاب، حسين در مقطع راهنمايي درس مي‌خواند . او از تك‌تك اعلاميه‌هاي امام پس از مطالعه، يادداشت برمي‌داشت و در كتابخانه‌اش حفظ مي‌نمود . همچنين در راهپيمايي‌ها هم شركت مي‌کرد . تحصيلاتش را تا ديپلم در تهران به پايان رساند . همزمان با تحصیل به ورزش تکواندو نیز می پرداخت و توانست دان چهار ورزش تكواندو را با موفقيت پشت سربگذارد . مدتي رئيس هيئت تکواندو در شهرستان شاهرود بود، همچنین در كلاس‌هاي بسيج هم حضوری فعال داشت .


وقتي در سن هجده سالگي همراه خانواده به شاهرود نقل مكان كردند، از طرف سپاه پاسداران عازم جبهه شد . مدت سي ماه در گردان كربلا به عنوان فرمانده دسته تا فرمانده گردان جانفشاني كرد . در عمليات‌هاي كربلاي چهار، پنج و والفجر هشت هم حضور داشت . بيست و چهارمين روز دي ماه سال هزار و سيصد و شصت و پنج، در منطقه شلمچه تركش خمپاره‌اي در قلب حسين فرو رفت و او را که در زمان شهادت فرمانده گردان کربلا بود ،به شهادت رساند . پيكر مطهرش پس از تشييع در گلزار شهداي شاهرود آرام يافت .


خاطرات

مادر شهيد :


از بچگي ارادت خاصي به ائمه مخصوصاً حضرت اباعبدالله و حضرت ابوالفضل عليهم‌‌السلام داشتم . بعد از ازدواج نذر كردم اگر خداوند يك پسر به من بدهد، نامش را حسين بگذارم . وقتي سومين فرزندم به دنيا آمد . نذرم را ادا كردم


حسين رضواني ( همرزم شهيد ) :


قرار بود فردا عمليات كربلاي پنج شروع شود . من و دوستانم در رفت‌و آمد بوديم تا مقدمات كار را فراهم كنيم . وقتي كارها سر و سامان گرفت، به سمت تداركات گردان ذوالفقار رفتم . بيرون چادر كفش‌هاي آشنايي را ديدم . به آرامي وارد چادر شدم . پشتش به من بود . گوشه‌اي ايستادم . حسين رو به قبله دستهايش را رو به آسمان بالا برده بود و به آرامي مي‌ناليد . انتهاي دعايش را با سه سلام خاتمه دادسرش را كه برگرداند، چشمش به من افتاد . در حالي كه با دست اشك‌هايش را پاك مي‌كرد، گفت :« اين جا چكار مي‌كني؟


گفتم :« اول تو بگو اين جا چه خبره؟ »


گفت :« بچه‌ها دارن با هم خداحافظي مي‌كنن . من طاقت ديدن اين صحنه‌ها رو ندارم »


نگاهم را به چشم‌هاي قرمزش دوختم . حس كردم با دفعات قبل خيلي فرق كرده است


افتاده اگه تو اين عمليات شركت كني ...». گفتم :« حسين ! به دلم


نگذاشت حرفم را تمام كنم كه با خوشحالي گفت :« يعني مي‌شه؟ »


گفتم :« تو اين‌جا فرمانده‌ي گردان نيستي . گردان تو مالك اشتره كه توي خط نياوردي . تو جزء پشتيباني گردان ذوالفقاري »


با لبخندي شيرين گفت :« گردان چيه، اصل سه نفرن؛ اول خدا، دوم امام زمان و سوم رهبر بزرگمون »


بعد دست در گردنم انداخت . مرا بوسيد و گفت :« هر بدي ازم ديدي، حلالم كن »


با شروع عمليات لحظه‌اي احساس خستگي نكرد تا حاجتش برآورده شد .


خواهر شهید :


مي‌خواست برود . با همه خداحافظي كرد . تا جلوي در دنبالش رفتم . آخرين لحظه نگاهي به من كرد و گفت :« نمي‌دونم چرا خدا لياقت شهيد شدن رو به من نمي‌ده؟ »


گفتم :« اين چه حرفيه؟ ان‌شاءالله كه مي‌ري و صحيح و سالم برمي‌گردي »



پدر شهيد :


هر بار كه از جبهه برمي‌گشت اول به مشهد مي‌رفت، بعد به خانه مي‌آمد . يك بار از او پرسيدم :« حکايت چيه که اين قدر زيارت امام رضا مي‌ري؟


گفت :« حاجت مهمي دارم، ولي عجيبه كه پام به حرم مي‌رسه آروم آروم مي‌شم »


بعد از شهادتش، پانزده روز همه جاي تهران دنبال جنازه گشتيم اما پيدا نشد »


از طرف بنياد شهيد تماس گرفتند و گفتند :« جنازه شهيدتون توي مشهده »


با تعجب پرسيدم :« شهيد ما چطوري به اون‌جا رسيد؟ »


گفتند :« امروز شهدا رو دور حرم امام رضا طواف داديم . كسي به استقبال شهيد شما نيامده بود . ناچار كفن رو باز كرديم و اسم و آدرس شما رو توي جيبش پيدا كرديم .[۱]

پانویس

  1. منبع سایت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهید استان سمنان