شهید محمد بهرامیه
تاریخ تولد : 1332/10/01
نام : محمد محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : بهرامیه تاریخ شهادت : 1361/06/18
نام پدر : حسینعلی مکان شهادت : شلمچه
تحصیلات : دیپلم منطقه شهادت : جنوب غرب
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : لشکر 5 نصر - واحد تعاون
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : مسئول واحد
rId6
زندگینامه
محمد بهرامیه - فرزند حسینعلى - در اول دىماه سال 1332 در روستاى بهرامیه بخـشى جـوین از توابع شهرستان سبزوار به دنیا آمد. در پنج سالگى به همراه پدر و مادرش به کربلا مشرّف شد. بودن در جوار مرقـد امـام حـسین(ع) رابسیار دوست داشت. بعد از اتمام دوره ى ابتدایى، به جهت علاقه بـه تحـصیل دروس حـوزوى بـه مـشهد مقـدس رفـت. میگفت: تحصیل در مدرسهى دروس حوزوى بهترین جایى اسـت کـه انـسان سـاخته میشـود و مسائل دینى را به خوبی فرا میگیرد. او همزمان با تحصیل دروس حوزه توانست تحصیلات خود را تا دیپلم ادامه دهد کـه پـس از آن بـه کار مشغول شد. فردى مهربان، صادق و خوشرو و به دلیل سجایاى اخلاقىاش مورد احترام دیگران بود. به مدت چهارسال در گمرک تهران به کار مشغول بود که پس از آن به مشهد برگشت.
در انجام فرایض دینى بسیار دقیق بود. در مراسم مذهبى شرکت میکرد و امر به معـروف و نهـى از منکر را سرلوحهى کارش قرار داده بود. به خواندن نماز شب و قرآن اهمیت زیادى میداد. نماز شب را با حالت خضوع و خشوع خاصى بجا میآورد. در اوقات بیکارى کتابهاى مذهبى از جمله: قرآن، مفاتیح، نهـجالبلاغـه و رسـالهى امـام را مطالعـه میکرد. صلهى رحم را نیز بجا میآورد و به دیدن اقوام میرفت. به خواندن کتاب بسیار اهمیت میداد. کتابهایش را در اختیار دیگـران میگذاشـت تـا آنهـا نیـز مطالعه کنند.
به پدر و مادرش احترام خاصى میگذاشت و از آنها پرستارى میکرد. محمد بهرامیه در 23 سالگى با خانم بىبى مهین حـسینى پیمـان ازداوج بـست کـه مـدت زنـدگى مشترک آنها 8 سال بود. همسرش میگوید: ایشان فردى خوش اخلاق و با ایمان بودند. حاصل ازدواج آنها سه فرزند به نامهاى: مهدى (متولّد 26/9/1345)، مریم (متولّـد 16/3/1357) و احمد (متولّد 10/7/1360)میباشد.
همسر شهید میگوید: زمانى که به منزل میآمدند، در کارهاى منزل و نگهدارى از بچه ها بـه مـن کمک میکردند، هیچ وقت ناراحتى را به خانه نمیآوردند. میگفتند: دلیلى ندارد که انسان نـاراحتی را با خود به منزل ببرد. زن و مرد باید راستگو باشند. بـراى ایـشان دختـر و پـسر فرقـى نمیکـرد،میگفتند: باید جسم و روح سالم باشد. طورى فرزندانش را تربیت میکـرد کـه بـراى جامعـه مفیـد باشند و سربار جامعه نباشند. دوست داشتند که آنها تحصیلات عالیه داشته باشند. به چادر، اهمیت میدادند، چون حجاب را با چادر کامل میدانستند. همچنین میگوید: ایشان نسبت به حقّ النّاس و بیت المال حساس بودند، میگفتند: چون به کارها و اعمال ما حسابرسى میشود، نباید خود را آلـوده بـه مـال دنیـا کنـیم. آخـرت را بـه دنیـا تـرجیح میدادند. نسبت به حلال و حرام مقید بودند.
وی در ادامه میگوید: ما زمینى در حال ساخت داشتیم، با وجودى که بـه راحتـى میتوانـستند آهـن ساختمان را بدون نوبت بگیرند، ولى این کار را انجام ندادند. میگفتند: مـن بـا دیگـران هـیچ فرقـى ندارم. باید نوبت رعایت شود. ایشان اصلاً به فکر مال دنیا نبودند. اکنون مـا بـه دسـتورات ایـشان در زندگى عمل میکنیم و اثرات مثبت آن را در خودم و بچه هایم میبینم. با آغاز فعالیتهاى مـردم علیـه رژیـم طـاغوت در زمـره ى یـاران راسـتین انقـلاب قـرار گرفـت. در راهپیمایىها شرکت میکرد. به دسـتور امـام از خـدمت سـربازى فـرار کـرد و بـه شـغل جوشـکارى پرداخت.
در مبارزه با منافقین شرکت داشت. حتّى در درگیرى با منافقین در مشهد مورد ضرب و شتم آنهـا قرار گرفت. از منافقین و گروهکهاى ضدانقلاب متنفّر بود. او مردم را نسبت به عملکرد منـافقین و هـدفهـاى آنها آگاه میکرد و در این راه بسیار فعال بود.
هنگامی که خبر ورود امام به ایران را شنید بسیار خوشحال شـد، گـویى گمـشدهاش را پیـدا کـرده است. به امام و روحانیون علاقه داشت. ایشان در مورد امام گفتـهانـد: امـام مـردى شـجاع، مـدیر و داناست. کسى است که بعد از امامان(ع) در تاریخ بىنظیر بوده است. با بـدترین سـختىهـا از مبارزه دست برنداشته است. همان طور که اطاعت از پیامبر و امامان(ع) واجب است، اطاعـت از یـک پیشوایى همچون امام نیز واجب است.
بعد از پیروزى انقلاب اسلامی مورد انقلاب میگفت: این بهترین حکومتى است که نصیب ما شد. در بسیج محلّه فعال بود. با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، با اهدا کردن دستگاه جوشـکارى خود به جهادسازندگى به سپاه پیوست. در سال 1359 عضو رسمی سپاه شد. در قسمت تعاون سـپاه بود که در آن جا بسیار فعالیت میکرد. تمام وقتش را صرف کار کرده بود و هفتهاى چندشب بیشتر به منزل نمیرفت. مدتى در قسمت کارگزینى سپاه بود که بسیجیان را براى رفتن به جبهه آماده میکرد.
اکبر سعیدى فاضل - دوست شهید – میگوید: در سال1360 ایشان مسئول تعـاون بودنـد و مـن مسئولیت امور شهدا را برعهده داشتم. از ابتکارات ایشان در مشهد تشکیل ستاد امـور شـهدا بـود. در مأموریتى که ایشان به استانهاى شـیراز و اصـفهان داشـتند و در آن جـا ایـن سـتاد را دیدنـد. و از نحوهى کارش مطّلع شده بودند، در مشهد نیز همین طرح را راهاندازى کردند. قـبلاً امـور مربـوط بـه شهدا در مکانهاى مختلفى رسیدگى میشد، ولى ایشان با تشکیل ستاد ویژهى شهدا در نزدیکترین نقطه شهر و با مستقرکردن امکانات و نیروها در یک مکان مشخص ،توانستندمـشکلات بـسیارى از خانوادههاى شهدا را رفع کنند. از دیگر کارهاى ایشان ساختن تابوتهاى آلومینیـومی بـود. چـون در آن مقطع خانوادههاى شهدا، شهیدان خود را به مساجد محلّ میبردنـد و مراسـم شـبى بـا شـهدا را داشتند و تابوتهاى شهدا چوبى بود و دسترسى به تابوتهاى چوبى آسان، بـه همـین منظـور ایـشان دستور ساختن تابوتهاى آلومینیومی را دادند تا براى خانوادههاى شهدا مشکلى پیش نیاید. از دیگـر کارهایى که در ستاد ویژهى شهدا انجام میدادیم، خدمات رسانى به خانوادههاى شهدا بـود. از دیگـر اقدامات شهید بهرامیه راهاندازى دعاى ندبه براى خانوادههاى شهدا بود. همچنین بردن خـانوادههـاى شهدا در روزهاى پنجشنبه به مزار شهدا که با اتوبوسهاى سـپاه انجـام میشـد. از دیگـر کارهـاى ایشان، اردوهاى تفریحى - فرهنگى براى فرزندان شهدا بود که شهید بهرامیه فرزندانش را با خود بـه این اردوها میآورد و از آن ها خواسته بود در حضور فرزندان شهدا ایشان را بابا صـدا نزننـد چـون فرزندان شهید ناراحت میشدند.
در آن مقطع حساس اطلاع رسانى براى خانوادههاى شهدا بسیار مشکل بود، هرچند کار مقدسى بـه شمار میآمد، ولى عکسالعملهاى خانوادهها در روحیات نیروهاى ستاد اثرمیگذاشت و آنها سـعى می کردند طورى عمل کنندکه بىاحترامی به خانوادههاى شهدا نشود.
شهید بهرامیه با نیروهاى ستاد بسیار صحبت میکردند. آنها را توصـیه بـه صـبر و خویـشتن دارى مینمودند. از آنهامیخواستند با خانوادهها با متانت صحبت کنند، چون در آن سـتاد افـراد خاصـى مثل خانوادههاى شهدا، اسرا، جانبازان و مفقودالاثر در رفت و آمد بودند. شهید بهرامیه فـردى فکـور، فهیم، خوش برخورد و خوشرو بود. در کارها بسیار منظّم بود. در انجام هر کارى از قبل برنامـهریـزى میکرد، با نیروها برخورد بسیار خوبى داشت. فردى اهل تعقّل و تفکّر بود. مطالعـات زیـادى داشـت. چون طرحهاى خاصى را به اجرا در میآورد مطالعات عمیقى نیز داشت. در کارها با بچههـا مـشورت میکرد و نظرات آنها را جویا میشد. برخوردى دوستانه داشت و با نیروهـا ماننـد یـک بـرادر رفتـار میکرد.
در جنگ تحمیلى بنابه مسئولیتى که در قبال خون شهدا و خانوادههاى آنـان احـساس میکـرد و براى حفاظت از انقلاب اسلامی و دفاع از کیان و شرف میهن اسلامی به جبهههاى حـق علیـه باطـل شتافت. او مشاهده میکرد که چه طور رزمندگان در جبهه به شهادت میرسـند. بـه همـین خـاطر تحمل نکرد و جبهه را بر همه چیز ترجیح داد. میگفت: ما باید به جبهه برویم تا دانشجویان و طلبهها به راحتى درس بخوانند.
آرزو داشت در جبه حضور داشته باشد و بتواند دشمنان را از کشور بیرون کنـد. مطیـع اوامـر امـام بود. به جوانان آموزش اسلحه میداد و آنها را براى مقاطع حساس آماده میکرد. از مسئولیت تعاون سپاه استعفا داد و به جبهه رفت. میگفت: مگرمیشود انـسان پاسـدار باشـد و جبهه را نبیند. مسئول تعاون لشکر 5 نصر بود. یک بار بیشتر به جبهه نرفت و بعد از بیست روز به شهادت رسید.
همسر شهید میگوید: وقتى به ایشان میگفتم: به جبهه نروید. میگفتند: ما در قبال خـون شـهدا مسئول هستیم و باید از کشور دفاع کنیم. همچنین وقتى که از سپاه دیر به منزل میآمدنـد و گلـه میکردم، ایشان میگفتند: ببین لباسهایم خونى اسـت. ایـن خـون شهداسـت و مـا مـدیون شـهدا هستیم. زمانى که به جبهه رفتند، گفتم: باید فرزندانت را هم با خود به جبهه ببریـد. گفتنـد: حتمـاً. فقط شما از من راضى باشید.
همسر شهید میگوید: به خانوادههاى شهدا بسیار احترام میگذاشت. زمانى که خانوادههـاى شـهدا را از اصفهان به مشهد براى زیارت آورده بودند، ایشان مرا براى دیدن به محل استقرار آنها بردنـد و به من گفتند: چون آنهاخانوادههاى شهدا هستند و بعضى از آنها همسرانشان را در جنگ از دست دادهاند، شما از من فاصله بگیرید، به طورى که متوجه نشوند من همسر شماهـستم، چـون ناراحـت میشوند. اگر از شما پرسیدند: این جا چه میکنید؟ بگویید: من همسر شهید زنده هـستم. حتّـى بـه فرزندانم گفتند: آن جا مرا بابا صدا نزنید، بگویید: عمو.
به همسرش توصیه کرده بود: به والدینم احترام بگذارید. حجاب اسلامی را رعایـت کنیـد. محـافظ انقلاب اسلامی باشید. راه مرا ادامه دهید. اگر به جبهه میروم براى جلب رضاى حـق تعـالى اسـت و نیمی از ثوابش از آنِ شماست و در شهادت من گریه و زارى نکنید.
همسر شهید میگوید: قبل از شهادتشان به من گفتند: میخواهم وصیتنامه بنویسم. مـن بـسیار ناراحت شدم. بعد گفتند: بعد از من مثل حضرت زینب(س) عمل کنید. در نزدیکى مرز عراق در شلمچه او طرح کندن کانالى را داده بود که فاصلهى آنها با عراق بسیار کم بود. دشمن متوجه آنها میشود و آر.پى.چى میزند که به سر شهید بهرامیه برخورد میکند و او بـه فیض شهادت میرسد.
محمد بهرامیه در تاریخ 18/6/1361 در منطقهى شلمچه بر اثـر اصـابت تـرکش بـه درجـهى رفیـع شهادت نایل گردید. پیکر مطهرش را پـس از انتقـال بـه مـشهد تـشییع و بـراى خـاک سـپارى بـه زادگاهش - روستاى بهرامیه - منتقل کردند.
همسر شهید میگوید: بعد از شهادت ایـشان احـساس کـردم، مـسئولیت سـنگینى بـر دوش مـن گذاشته شد و سعى کردم فرزندانم را طورى تربیت کنم که ایشان میخواستند. بعد از شهادت شهید بهرامیه عدهاى از مردم روستاى بهرامیه عازم جبهههاى حق علیه باطل شـدند تا راه او را ادامه دهند.
خاطرات
- حدود 50 ، 60 روز از شهادت برادر بهرامیه که مسئول مستقیم من بودند می گذشت و من خیلی ناراحت بودم که دراین مقطع ناچار هستم ازدواج کنم ، برایم خیلی این مساله سنگین بود تا اینکه حدود چهار روز به برپایی مراسم ازدواجم مانده بود که برادر بهرامیه را درخواب دیدم که خیلی خوشحال و خرم و راضی بود وقتی از خواب بیدار شدم دیگر این اکراه و دو دلی را نداشتم که آیا حالا مراسم ازدواج بگیرم یا نه البته مراسمی که گرفتیم یکی از زینتهایی که سفره ی عقد ما داشت ، عکس این بزرگوار و تصویر شهید آیت ا… دکتر بهشتی بود و مجلس هم با حضور خانواده ی شهدا وبرادرهای سپاه در شهرستان بیرجندبرگزار شد وتزئین حیاطی که به عنوان منزل عروس بر پا کردیم پوستر شهدا بود .
- یکی از ابتکار و خلاقیت هایی که برادر بهرامیه در آن مقطع داشت خرید و اهدای قالیچه ی زیارت عاشورا به مساجد شهر مشهد بود گمانم روستاهای حومه ی مشهد را توانستند پوشش بدهند که در خیلی از مساجد که قالیچه ی زیارت عاشورا است ابتکار این شهید بزرگوار بود ایشان پیشنهادی را به فرماندهی سپاه در آن مقطع دادند و بودجه ای اختصاص پیدا کرد و قالیچه ها خریداری شد .و در مساجد نصب گردید ایشان روی حساب علاقه و ارتباطی که با مردم داشت و التفات خاصی که به زیارت عاشورا داشت این پیشهاد را نمود .
- یک روز یکی ار دوستان به برادر بهرامیه گفت: شما یک روز خاصی را برای مراجعات مردمی بگذارید که از کار معمول اداره ی خودتان باز نمانید.برادر بهرامیه در جواب ایشان و درواقع به همه ما سفارش کردند و گفتند : وقتی خانواده ی شهیدی به اینجا مراجعه می کند خواه پدر شهید، فرزند شهید، برادر و خواهر شهید، همسر ویا مادر شهید باشد و یا رزمنده ای باشد شما موظف هستید که از جای خودتان بلند شوید وتا وقتی که کارش را انجام نداده اید سر جایتان ننشینید واگر نیاز هست به اتاقهای دیگر بروید و با افراد دیگر صحبت کنیدو اینها را راهنمایی نمائید ووقتی مطمئن شدیدکه کارشان به سامان و اتمام رسیده به اتاقهای خودتان برگردید .
- به یاد دارم شب آخر که برادر بهرامیه می خواستند به جبهه اعزام شوند شام را درسپاه با ایشان صرف کردیم .در واقع آخرین ساعاتی بود که من با ایشان بودم . شب موقع خواب من باید به خانه برمی گشتم ولی ایشان کیسه خوابش را روی زمین پهن کرد که همانجا بخوابد .به هر حال با ایشان خداحافظی کردم .و صبح که به سپاه آمدم ایشان رفته بودند.وسایر دوستان داشتند از بدرقه ی ایشان برمی گشتند .
- به یاددارم زمانی که فرزند سوم آقای بهرامیه می خواست به دنیا بیاید ایشان آن شب در سپاه کاری داشت و برای این موضوع کارش را تعطیل نکرد ومن خواهرم ( همسر ایشان را ) به بیمارستان بردم و پس از بستری کردن و وضع حمل او را به خانه برگرداندم .
- به یاد دارم زمانی که خانواده شهداء اصفهان را به مشهد جهت زیارت از طرف سپاه آورده بودند . من در ماشین خودمان بودم همسرم می خواست به آنجا برود به من گفت : اگر به شما گفتند کی هستی بگو همسرم یک شهید زنده هستم . خلاصه من رفتم . و کسی از من چیزی نپرسید و موقع برگشتن می خواستم جلوی ماشین سوار شوم ولی همسرم در جلو را باز نکرد و من عقب ماشین کنار چند خانم نشستم . بعد آنها پیاده شدند و رفتند همسرم به من گفت : حالا می توانی بیایی و جلو بنشینی . آنها همسر شهید بودند و اگر می دیدند که تو پهلوی من نشسته ای ممکن بود دلشان بشکند و بگویند ای کاش همسر ما هم بود و ما کنارش می نشستیم .
- زمانی که من نماینده سپاه در بیمارستان 17 شهریور بودم مشکلاتی از قبیل بی حجابی و طرح شهید رجایی و نصب نکردن عکس امام در بیمارستان پیش آمده بود که مجروحین به وسیله روزه گرفتن تحصن کرده بودند . برادر بهرامیه مسئولین را خواست و برخورد قاطعانه ای با مسئولین آن موقع بهداشت و درمان نمود و ایشان مسئولین را اجبار کردند که در جلسه جانبازان شرکت کنند و از یکایک جانبازان معذرت خواهی کردند و خودش نیز روی تک تک جانبازان را بوسید و الحمدالله با محبت های ایشان این تحصن شکسته شد .
- همرزمان نحوة شهادت برادر بهرامیه را بدینگونه تعریف کردند ، آنها گفتند : بعد از عملیات رمضان ایشان ظاهراً مسئولین ایثارگران رده ها را برای شناسایی موقعیت آن منطقه برده بودند تا از نزدیک وضعیت را ببینند و در جهت جمع آوری شهدا ابتدا اقداماتی را انجام بدهند . در آنجا بدون اینکه گروههای کل برادران بیاید ایشان رفته در منطقه نزدیک عراقی ها تا وضعیت را از نزدیک مشاهده نماید و در حین شناسایی بوده که توسط گلوله های بعثی به شهادت می رسد .
- به یاد دارم زمانی که پدرم مسئول تعاون سپاه مشهد بودند یکروز می خواستند برای برنامه ای که خانواده شهدا حضور داشتند به باشگاه برق منطقه بروند من از ایشان خواستم که همراهشان بروم . ایشان گفتند : شما با ما نیا ، اگر هم خواستی بیایی در آنجا حق اینکه مرا به اسم پدر صدا بزنی ، نداری چون آنجا کسانی دعوت هستند که پدرانشان یا جبهه هستند و یا شهید شده اند و اگر مرا به نام پدر صدا بزنی امکان دارد که ناراحت بشوند . به هر حال من به همراه ایشان رفتم و خب طبق عادت من فقط یکبار در آنجا جلوی بچه های ایثارگران به ایشان گفتم : پدر . در آن محل پدرم به من چیزی نگفتند : ولی وقتی بیرون آمدیم ایشان خیلی ناراحت بودند و به همین خاطر بعد از این ماجرا دیگر مرا با خودشان به این مراسم نبردند .
- به یاد دارم یکی از برادران آن زمان مسئول شهدا بود که طبق دستور ابلاغی اقدام نمی کرد . برادر بهرامیه با ایشان صحبت می کرد ولی ایشان توجیه نمی شد . برادر بهرامیه خیلی ناراحت شد و من را به جای آن برادر گذاشت و به من گفت : ما باید زندگی خانواده شهدا را بهتر کنیم ، نباید آن زندگی را فلج تر نمائیم ، باید رونقی در زندگی آنها بدهیم و شما سعی کنید بر مبنای دستورالعمل ابلاغی عمل نمائید .
- به یاد دارم در یکی از سحرهای ماه مبارک رمضان وقتی برای خوردن سحری بیدار شدیم چون حال پدرم خوب نبود ، مادرم به ایشان گفت: شما که حالت خوب نیست . نمی خواهد روزه بگیری ظاهراً پدرم یک ناراحتی معده پیدا کره بود . ولی پدرم به مادرم گفت : همین آقای خامنه ای حتی یک روز این طوری که ما شنیدیم روزه اش را در هیچ شرایطی نخورده . پدرم می خواستند غیر مستقیم برسانند که ما باید به اینها که پیشوا و راهنمای ما هستند اقتدا کنیم .
- به یاد دارم همان شبی که خانواده همسرم پیکر محمد را به سبزوار بردند و تشیع و تدفین نمودند خواب دیدم همسرم در حالی که لباس تمیزی به تن دارد آمد و به من گفت : از اینکه مرا به سبزوار بردند شما ناراحت نباش من همین جا توی مشهد پهلوی شما هستم . حالم هم خوب خوب است .
- به یاد دارم یک هفته قبل از اینکه همسرم به جبهه برود یک روز صبح که می خواست به سپاه برود به من گفت : راستی دیشب خواب دیدم که مرا در یک باغ بزرگی بردندو گفتند : می خواهند این باغ را به تو بدهند . در عالم خواب گفتم : من چنین پولی ندارم که بتوانم همچنین باغی را بخرم . گفتند : نه ، احتیاج به پول نیست ، این باغ را می خواهند به تو بدهند . همسرم یک هفته بعد از این خوابی که دید به جبهه رفت و به شهادت رسید .
- زمانی که پدرم در گمرک تهران کار می کرد به عنوان کارمند گمرک یعنی برای یک بنده خدایی کار می کرد که این بنده خدا ارمنی بود . ایشان مقداری پول کنار پدرم امانت گذاشته که در کار فرش و اینها باشد . یعنی برای ایشان فرش خرید و فروش کنند . دایی ام در این مورد برایم تعریف کرد و گفت: یکسری به پدرت گفتم : این پول که دست شما ست صاحبش که مسلمان نیست . این پول را شما به حساب یکی از مراجع بریزید که در راه اسلام خرج شود . پدرم به دایی ام می گوید : امکان دارد این پول را ما به حساب مراجع بریزیم و یک گوشه از مشکلات مسلمانها حل شود . ولی لطمه ای که از آن طرف به اسلام می خورد خیلی بیشتر است چون از تمام مسلمانها سلب اعتماد می شود و می گویند : اینهایی که خودشان را مسلمان می دانند امانتدار مال مردم نیستند .
- به یاد دارم در کاتر پیلار اهواز در عقبه ستاد و تیپ امام رضا (ع) پتویی پهن کرده بودیم و روی آن نشسته بودیم که برادر بهرامیه آمدند وبقدری در کارشان عجله داشتند که حتی کفشهایش را از پا در نیاورد و همان جا نیم خیز شد و پیرامون بعضی از مشکلات و مسائل مانند درخواست ماشین و ... صحبت کرد و تقاضا نمود وقتی وسایل که تقاضا نموده بود در اختیارش گذاشتند تحویل گرفت و رفت و لحظه ای استراحت نکرد .
- به یاد دارم همسرم اولین حرفی را که بعد از عقد به من زد این بود که گفت : اگر می خواهی که مازندگیمان خوب و خوش باشد باید احترام مادرم را داشته باشی و به ایشان بی احترامی نکنی .
- به یاد دارم آخرین مرتبه ای که همسرم می خواست به جبهه برود برای خداحافظی به منزل پدر و مادرش نرفت . همسرم گفت: اگر برای خداحافظی به دیدن پدرو مادرم بروم ممکن است آنها ممانعت بکنند و بگویند که به جبهه نرو و اگر من به حرف آنها عمل نکنم ممکن است ناراحت بشوند . به همین دلیل به دیدن آنها نرفت .
- وقتی شنیدم که همسرم ازناحیه پا زخمی شده خواب دیدم که ایشان آمد و به من گفت : شما ناراحت نباش . ببین دست و پاهایم همه صحیح و سالم است به ظاهر می بینی که دستم باند پیچی شده ولی در اصل سالم هستم و اصلاً هیچ ناراحتی ندارم و جایم هم خیلی خوب است .
- دایی ام می گفت یک روز هوا خیلی سرد بود در خیابان پدرم را می بینند که سوار ماشین سپاه بوده با هم احوالپرسی می کنند و بعد پدرم می رود . همین طور که دایی ام می رفته تا مادرم را دیده که برادرم احمد را به بغل گرفته و دارد می رود . دایی ام به مادرم می گوید مگر آقای بهرامیه شما را ندید که سوار کند ؟ مادرم می گوید : چرا ما را دید و با ما احوالپرسی هم کرد ولی گفت : چون ماشین سپاه دستم است و این ماشین مال بیت المال است نمی توانم شما را سوار کنم ، من می روم شما خودتان بیائید .
- زمانی که همسرم در سپاه خدمت می کرد یکروز به خانه آمد و من از دیر آمدنش و نیز از اذیت بچه ها به خاطر کم آمدن ایشان به منزل گله کردم . ایشان در جواب به من گفت : می بینی که لباسم خونی است و این همه شهید دادیم . من مسئول هستم و نمی توانم زود به زود به خانه بیایم .
- وقتی همسرم می خواست به جبهه برود برای اینکه از رفتنش ممانعت نمایم به ایشان گفتم : اگر می خواهی به جبهه بروی باید فرزندانت را همراه خودت ببری . ایشان خوشحال شد و گفت : من می خواهم که شما راضی باشید من می روم و بعد از10 روز شما هم بیائید . همین طور هم شد و بعد ا زده روز که به دنبال ایشان به اهواز رفتیم به دیدنمان آمد و گفت که برای مأموریت به شلمچه می روم . بعد از چند روز نیز به شهادت رسید .
- یکروز که می خواستم نما ز را بخوانم دیدم که همسرم آمد و مهر را از جلویم برداشت و گفت: شما با این مهر نماز نخوانید . این مال توی خانه نیست . وقتی توی سپاه نماز تمام شد آن را توی جیبم گذاشتم . این مال بیت المال است . ایشان آن مهر را به سپاه برگرداند .
- یکروز که فرزندم مهدی مریض شده بود با همسرم او را به دکتر بردیم . همین طور که در مطب دکتر نشسته بودیم . در حالی که در بغل پدرش بود . لباس ایشان را خیس کرد . خانمی که آنجا بود به همسرم گفت : این بچه را به مادرش بدهید . شما چرا این بچه را به بغلت می گیری ؟ همسرم به آن خانم گفت: مگر فرقی می کند ؟ بچه ، هم مال من است و هم مال مادر . بچه که نباید تنها لباس مادر را کثیف کند . من هم پدرش هستم و باید توی زحمت های بچه سهمی داشته باشم .
- زمانی که بعضی مغازه دارها جنس ها را احتکار می کردند. من رفتم و برای فرزند کوچکم احمد از داروخانه 2 قوطی شیر خشک گرفتم . همسرم گفت : تو چرا 2 تا گرفتی ؟ باید یکدانه می گرفتی تا یکی دیگرش را کسی دیگر برای بچه اش بگیرد . نباید این کار را می کردی . دوتا شیر گرفتی که به یک نفر دیگر شیر نرسد ؟ خوب دیگران هم بچه کوچک دارند . آدم نباید خودش را تنها ببیند باید دیگران را هم ببیند .
- - یکشب خواب دیدم که آقای بهرامیه آمده و می خواهد بچه هایش را سرو سامان بدهد . من در عالم خواب می خواستم و ضعیتش را سئوال کنم که بعد از بیدار شدنم بیایم و برای بچه ها تعریف کنم در همان عالم خواب به ایشان گفتم: آقای بهرامیه الان وضعیت شما چه طوری است ؟ ایشان گفت: حسین ، فقط یک چیزی به شما بگویم که در آن دنیا هر چیزی یک حساب دارد . گفتم: خوب شما که شهید شدی . ایشان گفت: الحمدالله شهادت خیلی به من کمک کرد . ولی همه اش این نیست و در آنجا آدم هر ذره ای که در دنیا انجام داده ، باید جواب بدهد . دو مرتبه از ایشان سئوال کردم که خوب شما که شهید شدی ؟ می گویند : وقتی کسی شهید می شود تمام گناهانش ریخته می شود. ایشان دوباره گفت : شهادت خیلی به من کمک کرد ولی همه اش آن نبود همین قدر به تو بگویم که در آن دنیا وقتی که انسان می سوزد . من دیدم وقتی که دیگران می سوزند از نوع سوختن در دنیا نیست همچنین می سوزند ... این حالت را آقای بهرامیه طوری گفت که خودش توی خواب از حال رفت . یعنی گفت: شرایط اینطوری است .
- یک روز با خانواده به منزل آقای بهرامیه رفته بودیم و چون دخترم مریض بود به همسرم گفتم که به خواهرت بگو که به آقای بهرامیه بگوید که دخترمان را با ماشینش به دکتر ببرد. خواهر همسرم ( همسر آقای بهرامیه) ایشان را از خواب بیدار کرد و به ایشان گفت: آقای زارع می گوید که دخترم را با ماشین به دکتر ببرید. آقای بهرامیه به همسرشان گفته بودند که ماشین خودم که خراب است، این ماشینی هم که دستم است ماشین اداره است و متعلق به بیت المال است. من حاضرم که آقای زارعی اینجا استراحت کند و خودم دخترش را به دکتر ببرم ولی با ماشین اداره نمی برم .
- یک شب داخل سنگر خوابیده بودم که خواب دیدم یک جایی مانند یک قصری یک فرش پهن کرده اند و گل های این فرش به گونه ای برجسته بود که وقتی دستم را زیر این گل ها می بردم این گل ها یکی یکی بلند می شد و همه اش از طلا و نقره بود . این گل ها فقط دو رنگ طلا و نقره را داشتند و بسیار نیز زیبا بودند. بعد که از جبهه برگشتم و این خواب را برای آقای بهرامیه تعریف کردم، ایشان گفت : شما مثل اینکه می خواستی شهید بشوی ولی خوب برگشتی. ناراحت نباش خودم انشاءالله می روم و بهتر از آن فرشی را که شما دیدی می گیرم.( منظورش این بود که خودش می رود و شهید می شود .)
- یک روز که در اتاق برادر بهرامیه حضور داشتیم، ایشان از قسمت خواهران مسئول آنها را جهت برپایی جلسه ای فرا خواند. این خواهر آمدند و چند لحظه ای که گذشت ایشان به این خواهر گفتند بفرمائید خواهر، شما کاری داشتید؟ مسئول خواهران گفتند: شما خودتان گفتید: بیائید اینجا جلسه است! این خواهر متعجب شد که چطور برادر بهرامیه این ویژگی را داشت که به خواهران مراجعه کننده نگاه نمی کرد به طوری که حتی خواهرانی را که با ایشان همکار بودند نمی شناخت !
- در شلمچه یک منطقه گلوگاهی بود که خیلی از بچه ها در آنجا شهید شده بودند . جنازه هایشان دیده می شد ولی به دلیل اینکه تله های انفجاری در آنجا کار گذاشته بودند کسی جرأت نمی کرد که برود و جنازه ها را بیاورد. آن منطقه قتلگاه بسیار بدی بود. ظاهراً برادر بهرامیه خودش به آن منطقه جهت آوردن شهدا رفته بود چون در مشهد خانواده های مفقودین و شهدا به ایشان خیلی مراجعه می کردند و ایشان می گفت: هر جور شده باید آن جنازه ها به عقب منتقل گردد. چون معلوم بود که اینها شهید شده اند ولی تا جنازه هایشان به عقب منتقل نمی شد وضعیتشان روشن نمی شد. ظاهراً ایشان به اتفاق چند نفر در قالب یک تیم گشتی عملیاتی یا تیم های اطلاعاتی رفته بودند که آن منطقه را شناسایی بکنند که ایشان را با آر. پی. جی زده بودند و به طوری جنازه اش سوخته بود و به قدری دلخراش بود که حتی کسی تحمل دیدن عکس جنازه ایشان را هم نداشت !
منبع سایت یاران رضا