شهید محسن پشوه تن
تاریخ تولد : 1338/02/07
نام : محسن محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : پشوهتن تاریخ شهادت : 1360/05/23
نام پدر : محمدتقی مکان شهادت : خیاباندانشگاه
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر
گلزار : خواجهربیع
rId6
خاطرات
- برادرم محسن خیلی با کرد ها برخورد خوبی داشت به طوری که کرد ها به او قسم دادند که وقتی به سقز می آیی، به دیدم ما هم بیا چون از وقتی که شما اینجا آمدی همه امکانات را در اختیار مان گذاشته اند و همه دوستش داشتند. برادرم محسن با خودش می گفت: نمی دانم چه مهر الهی است که خدا در این کرد ها انداخته که از من خوششان می آید چون کرد ها خیلی با پاسدار ها بد بودند ولی با من خیلی خوب و مهربان هستند همگامی که می خواستم به اینجا بیایم گفتند:نرو و اینجا بمان من گفتم قصد ازدواج دارم و باید بروم و کرد ها گفتند برو و همسرت را بردار و به اینجا بیا و زندگی کن .
- به یاد دارم بعد از به شهادت رسیدن برادرم محسن پشو تن من خیلی احساس ناراحتی و گریه می کردم که خواب دیدم ایشان آمدند گفتم: چطور شد که این جوری شده؟ گفت آبجی تو را به خدا اینقدر غصه نخور و ناراحت نباش من زنده ام، تو اینقدر ناراحت نباش. گفتم: تو چرا خانمت را گذاشتی و رفتی؟ گفت: من زنده ام و همه شما را دارم می بینم و در همه احوال کنار شما هستم .
- به خاطر دارم یک شب خواب دیدم که در گلزار شهدا خواجه ربیع چهارده شهید را ردیفی کنار هم زیر یک درختی گذاشته اند صبح که از خواب بیدار شدم صبح زود بود که به سمت خواجه ربیع رفتم و در راه با خودم گفتم خدایا آمدم تا سری از مزار شهدا و سر خاک برادرم محسن بروم همین که سر خاکش رسیدم دیدم چهارده تا تابوت شهید را کنار یک درخت چینده اند و آنها را دفن نمی کنند از آقایی که آنجا بود علتش را پرسیدم آن آقا گفت می خواهند جنازه و تابوت این شهدا را را به کربلا ببرند. گفتم: مگر اینجا کمبود قبر است که می خواهند آنها را جای دیگر ببرند مادرشان چکار کنند. بعد روی یکی، یکی، تابوت ها را باز کردم و دیدم برادرم محسن هم کنار آنها است. گفتم: محسن خدا مرگم بدهد اگر تو رت ببرند کربلا دیگر کجا باید به سر خاک تو بیاییم آن آقا گفت: نه آبجی لطفا بروید کنار بگذارید اینها راحت باشند قرار است این چهارده نفر که از بین این همه شهید در خواجه ربیع انتخاب شدند می خواهند آنها را به کربلا ببرند و آنجا دفع کنند .
- به خاطر دارم بعد از اینکه به مشهد آمدیم،بعد یکسال بود برادرم محسن به مادرم گفت: من می خواهم شبانه درس بخوانم هر چه مادرم صحبت کرد و گفت: نه، نمی خواهم به مدرسه شبانه بروی اما ایشان رفت، و در مدرسه ی شبانه ثبت نام کرد آن موقع سال سوم راهنمایی بود مدرسه ی آنها کوچک بود که مستخدم مدرسه از قضا یک دختر جوان داشت برادرم محسن می دید وقتی زنگ تفریح می شود معلم ها و ناظم زنگ را می زنند و بعد همگی داخل اتاق مستخدم می شوند و با آن دختر جوان با صدای بلند می خندند که ایشان ناراحت می شود بر می گردد پشت در و می گوید چه خبره، این جا مدرسه است یا خانه! جای تفریح و عیش و نوش شما، یکی است از معلمین از اتاق بیرون می آید با محسن برخورد می کند و خیلی محسن را کتک می زد همان جا مسئله اخراجش را به او گفتند که می خواهیم تو را از مدرسه اخراجت کنیم ولی برادرم محسن مطلقا در خانه حرفی در این مورد نزد.تا اینکه یکدفعه من مدرسه می رفتم در راه مدرسه یکی از دوستانش آمد و جلوی من را گرفت و گفت: ببخشید شما خواهر آقا محسن پشوتن هستید؟ گفتم بله گفت: من قصد مزاحمت ندارم به خدا من می دانم اگر محسن بداند من می خواهم با خواهرش حرف بزنم ناراحت می شود ولی دلم می سوزد که دیگر ایشان را به مدرسه راه نمی دهند و اخراجش کرده اند چون او درسهایش خوب است و حیف است کع او را از مدرسه اخراجش کنند. وقتی من این حرفها را شنیدم گفتم مگر چیزی شده است گفت : بله محسن دیشب پشت در مستخدم مدرسه چنین حرفی را زده است و یکی از معلمین او را تنبیه و قصد اخراجش را دارد و از لحاظی که ما معتقد بودیم هیچ وقت با نا محرم صحبت نکنیم من تند و سریع قدمهایم را برداشتم و رفتم.شب که محسن به خانه آمد از قرار معلوم او را به مدرسه راه نداده بودند و ایشان هیچ حرفی در این مورد در خانه نزد. که مادرم از او پرسید:چی شده چرا مدرسه نرفتی؟ چرا امروز صبح دوستت جلوی خواهرت را گرفته بود و حرفی در مورد اخراجت از مدرسه زده بود.ایشان گفتند: مامان من نمی توانم تو مدرسه ای که چنین مسائلی را انجام می دهند را ببینم و چیزی نگویم آنها می خواستند سوء استفاده کنند. تا اینکه مادرم به مدرسه اش رفت و توانست آنها را راضی کند . معلم و ناظم مدرسه گفته بودند فقط محسن آخر سال بیاید و امتحان نهایی اش را بدهد و دیگر مدرسه نیاید. ایشان هم آخر سال رفت و امتحانش را داد و فقط مدرکش را دادند و اتفاقا با نمره ی بالا و خوبی هم قبول شد و دیگر تحصیلش را ترک کرد و ادامه تحصیل نداد .
- بعد از شهادت برادرم محسن پشوتن، مادرم خیلی گریه می کرد و غصه می خورد تا این که یک شب خواب دیدم که محسن در عالم خواب به خانه آمد. با این که محسن را شسته بودن و توی کفن بود فقط پلاستیک نشان ما دادند و جایی که تیر خورده بود را به ما نشان ندادند و برادر بزرگترم گفته بود چند تا تیر به کتف و قلبش اصابت کرده است. در عالم خواب به خانه آمد و گفت: زهره جان یک چیزی به تو بگویم به مادر می گویی؟ من گفتم: حتما تو بگو. من به مادر می گویم، گفت: به مامان بگو این قدر گریه نکند من هم همه ی زخم هایم خوب شده است ! گفتم چطوری خوب شده است دیدم پیراهنش را در آورد و تمام بدنش همان جاهایی که تیر خورده بود را به من نشان داد دو تا تیری که به کتفش اصابت کرده بود درست سوراخ شده بود ولی جای سوراخ ها خوب شده بود. تیر که به پاهایش زده بودند همین جور فقط سوراخ ها مانده بود و زخمش کامل خوب شده بود تیری را هم که به قلبش زده بودند را به من نشان داد و گفت: خواهر جان من خوب شده ام به مادر بگو هر وقتی که به سر خاک من می آید این قدر برایم گریه نکند و این حرف ها را نزند بعد خداحافظی کرد و از نظرم محو شد. صبح که از خواب بیدار شدم خوابی را که دیده بودم برای مادرم تعریف کردم و از آن به بعد هر موقع که سر خاک برادرم می رفتیم مادرم کمتر گریه می کرد و دیگر این حرف ها را نمی زد .
- به خاطر دارم اوایل انقلاب بود و اولین رای گیری بود که برادرم محسن پشوتن به عنوان فرد عادی از صبح ساعت شش جلوی درب مسجد محل ایستاده بود وقتی مادرم به او گفت: خوب بیا تو بایست. گفت: نه. می ترسم یک وقت ضد انقلابی ها بیایند و یک کاری بکنند. مامانم گفت خوب اگر زنده انقلابی ها هم بیایند به تو چکار دارند. محسن گفت: من یک نفرم نمی توانم جلویشان به ایستم اما اگر یک یا چند نفر دیگر هم مثل من توی کوچه بایستند و یک چوب بزرگ به قول خودمان چماق به دست بگیرند و احیانا اگر ضد انقلابی ها بیایند این چند نیرو را که ایستاده ببینند بر می گردند. مادرم پرسید این چیزها دیگر برای چیست؟ باز دوباره برادرم محسن گفت: اگر یک نفر خواست نظم صندوق های رای گیری را موقعی به هم بزند و یا حمله کند آماده باشیم و با آن مقابله کنیم. آن روز محسن تا آخرین لحظه ی رای گیری و حتی ساعت ها نیز گذشته بود جلوی درب مسجد ایستاده بود و وقتی به خانه آمد به قدری خسته بود که اصلا نه شامی خورد و یک سره رفت سرش را روی بالش گذاشت و خوابید .
- به خاطر دارم یک شب خواب دیدم که برادر شهیدم محسن پشوتن به خانه آمد و در عالم خواب من به ایشان گفتم: محسن مگر تو شهید نشده ای؟ گفت: نه. خواهرم من زنده ام و در همه حال من با شما هستم ولی شما مرا نمی بینید من در خانه کنار شما هستم و همه ی شما و رفتارتان را می بینم. بعد من خندیدم و گفتم تو دروغ می گویی! گفت: چه دروغی؟ بعد مثل زمانی که زنده بود یک وقت شوخی می کرد و محکم می زد روی پایمان که ایشان محکم روی پایم زد و گفت: تو فکر می کنی من دروغ می گویم از این هفته به بعد نگاه کن من با تو وارد خانه می شوم و بعد سفارش کرد که به مادر بگو این قدر برای من گریه نکند چون جای من خوب است و حالم نیز بسیار خوب می باشد .
- به یاد دارم زمانی که بنی صدر می خواست رئیس جمهور شود برادرم محسن به خانه آمد و چون ایشان از نظر سنی از ما بزرگتر بودند و در سپاه هم مشغول به کار بودند گفتیم با او مشورت کنیم. گفتم محسن جان ما باید به چه کسی رای بدهیم . ایشان گفت: فقط یک چیزی به شما بگویم به فردی رای بدهید که فردا دلتان نسوزد من با شنیدن این سخن خنده ام گرفت، گفتم: یعنی چه؟ یعنی به بنی صدر رای ندهیم آخر همه ی مردم می گویند بنی صدر فرد خوبی است. ایشان گفت: همین را بگویم دیگر انتخاب با خود شماست. بعد از این که بنی صدر رئیس جمهور شد در دوران رئیس جمهوری اش با آن وضع وحشتناک و خیلی فجیحانه ای از کشور خارج شد برادرم محسن با خانه آمد و گفت: یادتان هست چه حرفی به شما زدم انگار ایشان در جریان کارها و خیانت های بنی صدر بودن و می دانستن که چه جنایت هایی بنی صدر در جبهه و جنگ کرده است. اما باز خوشحال بود که بیشتر از این فاجعه به بار نیامده است و بنی صدر از کشور فرار کرده بود .
- به یاد دارم اوایل انقلاب و راهپیمایی ها بود روزی که می خواستند آقای طبسی را از زندان آزاد کنند روز دوشنبه بود و امام فرموده بودند که روز های دوشنبه و پنج شنبه را روزه بگیرید از همان زمان به بعد بود که برادرم محسن روزه می گرفت با آن که سن و سالی نداشت همان روز دیدم محسن دوان دوان به خانه آمد، وسط حیاط منزلمان یک حوض کوچک داشتیم که هر وقت او می آمد در هوای گرم تابستان آب تنی می کرد. دیدم کنار حوض نشست ، من گفتم: سرت را در حوض آب بکن تا کمی خنک شوی؟ گفت: نه. گفتم برای چه؟ مگر چه شده است؟ دیدم دستش را روی بینی اش گرفت که یعنی هیچی نگو ساکت باش. امروز من روزه ام و نمی خواهم مادرم متوجه شود چون نمی خواست روزه اش باطل شود سرش را داخل حوض آب نکرد وقتی وارد اتاق شد مادرم گفت: کجا بودی؟ گفت: مامان آقای طبسی می خواست از زندان آزاد شود من به دیدنش رفتم یک کمی طول کشید بعدها طوری شده بود که ما همه عادت کرده بودیم روز های دوشنبه و پنج شنبه روزه می گرفتیم .
- خاطره ای که به یاد دارم این است که یک روز وقتی برادرم محسن پشوتن از محل کارش که فروش لوازم یدکی ماشین بود به خانه آمد. به مادرم گفت: مامان من می خواهم از این شغل دست بکشم و توی سپاه خدمت کنم. مادرم گفت مگر این صاحب کار تو آدم بدی است؟ گفت: نه. خیلی حاج آقا خوب و فرد مومنی است ولی من دوست دارم یک جایی باشم که بیشتر بتوانم خدمت کنم. وقتی که سر کار لوازم یدکی می روم می بینم فقط فردی هستم که همیشه باید سر کار بروم و برگردم این جوری نمی توانم برای انقلاب خدمت کنم. می خواهم با استخدام در سپاه به انقلاب خدمت کنم. ببین مادر چقدر جوان ها شهید شده اند و چقدر خانواده ها که بچه هایشان را از دست داده اند و چقدر بچه هایی که بی پدر شده اند ما هیچ کدام از این کارها را نکرده ایم. حالا که خداوند ما را زنده نگه داشته است بگذار من بروم حداقل خدمتی به این انقلاب کرده باشم و از زیر دین خون شهدا در بیایم و ادامه دهنده ی راه آنها باشیم. این طور شد که برادرم محسن وارد سپاه شد .
- به خاطر دارم هنگامی که خانه ی ما در تهران بود دهه ی محرم ما روضه خوانی داشتیم در تهران رسم بر این بود که شب های محرم تابوتی درست می کردند و در این تابوت به اصطلاح یک نفر را می خواباندند و بعد روی تابوت را دواگلی می زدند و یک کبوتر هم می گذاشتند یادم است یک دفعه از بچه ها پرسیده بودند که چه کسی حاضر است در تابوت بماند برادرم محسن داوطلبانه حضار شده بود و بعد محسن را داخل تابوت گذاشتند و روی آن را با پارچه ی سفیدی پوشاندند که به اصطلاح شهدای کربلا را تشییع می کنند آن موقع من بچه بودم و سن و سالی نداشتم خیلی دنبال این تابوت می دویدم و گریه می کردم و می گفتم : داداش محسن را بردند بعد از اتمام مجلس محسن از تابوت پا شد و خندید و گفت: اصلا ترسی نداشت شما برای چه ترسیده بودید؟ و چرا گریه می کردی؟ چقدر خوب بود ببین که چه همه مردم گریه می کنند .
- به خاطر دارم اوایل انقلاب بود و منافقین، اسلام و جمهوری اسلامی، افراد مهم و رده بالای شهر مشهد را ترور می کردند. یک روز برادرم محسن به خانه آمد به مادرم گفت: مادرم گفته اند با خودتان اسلحه بردارید چون اوضاع مملکتی خراب است مادرم گفت: مگر تو بر نمی داری؟ محسن گفت: نه مادر. ما کاره ای نیستیم، با پاسدارها اجازه ی حمل اسلحه را داده اند. مادر گفت: تو مگر پاسدار نیستی؟ ایشان گفتند: نه بابا من دژبانم، نه پاسدار. به پاسدارها گفته اند اسلحه بردارید .
- قبل از انقلاب برادرم محسن کتابی داشت که آن را از ما پنهان می کرد. یک روز در منزل نشسته بودیم که ما خواهرها و برادرها جویا شدیم که این کتاب مال چه کسی است. آن موقع محسن کلاس دوم یا سوم راهنمایی بود، فهمیدیم که آن کتاب از امام خمینی(ره) است و برای همین است که آن کتاب را از نظر ما پنهان می کند تا این که انقلاب شد و محسن از ان کتاب فتوکپی گرفت و به من داد و گفت خواهر بیا این ها را بین فامیل شوهرت پخش کن. من با خنده به او گفتم چه کار می کنی؟ گفت: هیچی. همین ورقه های باطله را به مردم می دهم که بخوانند . عمداً این حرف را زد که یک موقع ما حساس نشویم و به او نگوییم که دیگر حق نداری اعلامیه ها را پخش کنی .
- بعد از شهادت پسرم محسن پشوتن فرمانده ایشان آمده بود و در ارتباط با نحوه ی شهادتش در مسجد سخنرانی می کرد. و این گونه بود از دو ماه قبل از به شهادت رساندن ایشان منافقان کور دل برنامه ی ترور او را ریخته بودند که در روز مورخه58/3/5 موقع صبح در حالی که شهید محسن پشوتن با دوچرخه اش به طرف محل کارش که در عملیات سپاه کوهسنگی بود می آمد ایشان را از پشت سر مورد اصابت گلوله قرار می دهند که اول دو تا تیر به کتف هایش برخورد می کند و ایشان را از روی دوچرخه نقش زمین می شود و بعد از چند تیر دیگر به پاها و دست هایش می زنند و در آخر هم تیر خلاصی را به قلب مبارکش می زنند که بعد از این که ایشان را به بیمارستان انتقال می دهند بر اثر جراحت شدید وارده در اتاق عمل جراحی به آرزوی دیرینه ی خود و نوشیدن شربت شهادت در راه خدا و قرآن بود می رسد .
- خاطره ای که از آن زمان به یاد دارم این است که روز قبل از ترور پسرم محسن و به شهادت رسیدنش همراه خانمش در خانه ی ما بود سر سفره ی ناهار نشسته بودیم و داشتیم ناهار می خوردیم محسن گفت: شاید این ناهار آخرم باشد که دارم با شما می خورم. گفتم چرا؟ مگر می خواهی به جبهه بروی؟ گفت: نه. حالا شوخی کردم . بعد از چند ساعتی که از ظهر گذشت دوباره گفت: مادر اگر هر کدام از بچه هایت شهید شدند شما گریه نکن و دل دشمن را شاد نکن و خودت دست را به سوی آسمان بگیر و بگو شهیدان زنده اند الله اکبر همین را بلند بگو و بگذار دشمن چشم هایش در بیاید. مادر اگر شهید دادی دلت نسوزد من گفتم مگر می شود. گفت: بله که می شود. چرا نشود. مادر جان خوب هم می شود. اگر خدا بخواهد و لیاقت داشته باشم حتما می شود. همین حرف را به ما زد ولی نگفت که من شهید می شوم . فردای آن روز که داشت با دوچرخه اش به محل کار می رفت او را ترور کردند و اتفاقا وقتی خبر شهید شدن او را به ما دادند خانمش گفت: مثل این که محسن از شهادتش خبر داشت و می خواست با این حرفهایش ما را دلداری بدهد. روحش شاد . راهش پر رهرو باد .
- به یاد دارم یک بار که پسرم محسن به مرخصی آمده بود گفتم: مادر صورتت خیلی نورانی شده تا تو از اول با بچه های دیگرم فرق داشتی و چیز دیگری بودی که خدا به ما داد. محسن گفت: نه مادر جان، من در برابر تو که این همه برایم زحمت کشیده ای چیزی نیست. من گفتم: مادر نکند تو یک وقت شهید شوی من طاقت دوریت را ندارم. او گفت: مادر این حرف را نزن از خدا بخواه که پسرت در این راه شهید شود و افتخار برای شما کسب کند اما من لیاقت شهادت را ندارم، و لایق این پاداش الهی نیستم .
- به خاطر دارم یک زمانی پسرم محسن در زندان وکیل آباد خدمت می کرد که بعد از شهادتش یکی از نظامی های زندان آمد در مورد محبوبیت شهید نزد زندانیان را این گونه تعریف کرد: به قدری محسن با زندانی ها خوب بود و با ملایمت با آن ها صحبت و برخورد می کرد که همه شیفته ی او بودند و ایشان برای زندانی ها تقاضای حمام کرده بود که بعد از شهادتش آن زندانی ها برای محسن مجلس ختم گرفتند و نمی دانی برای او چکار کردند !.
- پسرم محسن پشوتن به مسائل اعتقادی خیلی پایبند بود به ویژه در مورد حلال و حرام خیلی دقت داشت. خاطره ای که در این مورد به یاد دارم این است که: یک روز محسن کیفی را در خیابان پیدا کرد و آن را برداشت و با خود به خانه آورد و گفت: من این کیف را پیدا کردم شما نباید به آن دست بزنید حتی اگر پول کمی هم داخل آن باشد چون حرام است نباید دست بزنید خیلی سخت است که صاحبش را پیدا کنم و این تا زمان پیدا شدن صاحبش امانت است، دست نزنید .
- به یاد دارم یک بار بعد از هشت ماه حضور در جبهه پسرم محسن به مرخصی آمد. از من تقاضای پول کرد. به او گفتم: طی این چند ماهی که در جبهه بودی مگر حقوقی به شما نمی دهند؟ گفت: نه مادر جان. جبهه رفتن که حقوق نمی خواهد، حقوق من را باید خدا بدهد و اگر لایق باشم من در راهش شهید شوم. که این جوری بود که خداوند حقوق زحمات ایشان را به او داد و با رساندن به آرزوی قلبی و دیرینه اش که شهادت بود .
- به خاطر دارم یک بار که پسرم محسن به مرخصی آمده بود خاطره ای را که در پادگان سقز اتفاق افتاده بود را برایمان این گونه نقل کرد: فصل زمستان بود که ما در پادگان سقز مستقر بودیم یک روز بچه های می رفتند که از کردها نفت بگیرند نداده بودند و دوباره یکی دیگر از بچه ها رفته بود که باز هم دست خالی برگشته بود. گفت: آقای پشوتن کردها گفته اند ما نفت نمی دهیم، نداریم . آخر مجبور شدم خودم بروم این بار خودم با گفتن بسم الله سوار ماشین شدم و برای گرفتن نفت سراغ کردها رفتم. وقتی آنجا رسیدم گفتم برای چی نفت نمی دهید؟ ما هم مثل شما انسان هستیم. مگر چه فرقی بین ما و شما هست. مگر چه خلافی در راه خدا انجام داده ایم که باید بلرزیم. اگر هوا سرد است برای همه سرد است که بعد از صحبت های من آن ها تحت تاثیر قرار گرفتند و تمام تانکر ها را نفت کردند و گفتن بردارید و ببرید .
- به خاطر دارم یک روز بعد از ظهر در بین خواب و بیداری بودیم که یک دفعه محسن آمد و گفت مادر نمی آیی خواجه ربیع؟ گفتم برای چی؟ گفت چون هی می گویی دلم برای فاطمه تنگ شده است حالا بلند شو و به خواجه ربیع سر مزار من بیا که از نظرم محو شد و رفت. بعد من بلند شدم به طرف خواجه ربیع بروم. اتفاقا دخترم که معلم بود تازه از مدرسه به خانه آمد به او گفتم مامان زهره همراه من می آید برویم خواجه ربیع. گفت برای چی؟ مگر خبری است؟ گفتم: الان برادرت محسن این جا بود و به من گفت بلند شو بیا خواجه ربیع. بعد همراه دخترم به راه افتادیم و رفتیم. وقتی آن جا رسیدیم دیدم که مادر زن و همسر محسن، فاطمه خانم سر مزارش نشسته اند. گفتم لااله الا الله. مادر تو به من گفتی پاشو و بیا خواجه ربیع وقتی علت آمدن آن ها را بر سر مزار محسن پرسیدم، فاطمه گفت : الان محسن به من گفته که این جا بیایم من هم آمدم .
- بعد از سالگرد شهادت پسرم محسن پشوتن بود که همسرش شوهر کرد. ما این قضیه را نمی دانستیم. تا این که من یک شب خواب دیدم که محسن به خانه آمد و گفت : مادر راحت شدم. گفتم برای چی راحت شدی؟ گفت: فاطمه را طلاقش دادم. گفتم برای چی مادر؟ مگر فاطمه چکارت کرده بود. فاطمه زن به این خوبی به تو که بدی نکرده بود. گفت: خوب دیگر مادر خیلی راحت شدم بعد خداحافظی کرد و رفت . صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم خدایا این خواب به کجا می خورد . فاطمه چی شده؟ یعنی ناراحته؟ وقتی از خانه ی ما رفت دیگر خانواده اش اجازه نمی دادند که به منزل ما بیاید. فقط با زن عمویش رفت و آمد داشتیم که دیدم به دیدار خانه ی ما آمده بودند بلند شدم تا به خانه ی زن عمویش بروم و ببینم از فاطمه خبری دارد یا نه؟ وقتی آن جا رفتم پرسیدم: تو را به خدا اگر از فاطمه خبر دارید به من بگو. گفت چه شده؟ مگر چیزی شده؟ گفتم آری. دیشب خواب محسن را دیدم که این جوری به من گفت. دیدم زن عموی فاطمه گفت: بله . خواب شما درست بوده چون دیشب بله برون فاطمه بوده و شما همان شب خواب دیدی .
- برادرم محسن پشوتن به مسائل اعتقادی خیلی پایبند بود از همان بچگی روی تقید به حجاب ما تاکید داشت. خاطره ای که به یاد دارم این است که وقتی من مدرسه می رفتم ایشان از پشت سر به دنبالم می آمد که ببیند از نظر حجاب چطور هستم آیا رعایت می کنم یا نه؟ یک روز از مادرم خواست برای من چادر مشکی بخرد. من گفتم: چادر مشکی سخت و سنگین است. مادرم هم گفت: گران است. لازم نیست. دیدم روز بعد ایشان یک چادر مشکی کرب ناز برایم خریده و آورده، گفت: این را بدوز و سرت کن تا حجابت کامل تر شود .
- یه یاد دارم بعد از ازدواج پسرم محسن ، یکروز به خانه آمد گفت : مادر امشب پاشین و به خانه ما بیائید دور هم باشیم و من هر چی گفتم : نه نمی آییم ، گفت : نه نمی خواهد یک روز دیگر بیائید ، همین امروز بیائید خونه ما ، گفتم : باشد بعد از به طرف خانه اش به راه افتادیم ایشان شام درست کرد یک شلوار کردی که از کردستان خریده بود را پای برادرش کرد و گفت : عین کردها شدی ، آن شب بسیار شوخی کردوبا برادرش کشتی گرفت و مار بسیار خنداند . تقریبا ساعت 10 شب بود که پا شدیم و به خانه برگشتیم ، تا اینکه یک روز دوباره محسن به خانه ما آمد و به پدرش گفت : بابا ، فاطمه از من خواسته است که اورا برای تفریح به پارک ببرم ولی الان من کار دارم و نمی رسم که فاطمه رابه پارک ببرم ، آقا جون شما زحمت اینکار را بکشید و اورا همراه مادر و خواهر به پارک ببرید . که پدرش گفت : باشد بابا ، چرا نبرم به مادرت بگو فردا صبح زود از خواب بلند شود و غذا درست کند تا فردا برای تفریح به پارک برویم . پیش من آمد و همان حرفها را که به پدرش گفته بود را به من زد و من در جواب گفتم : باشه من غذا درست می کنم.صبح زود از خواب بیدار شدم و نمازم را خواندم و رفتم پایین زیرزمین و غذا را آماده کردم . که تقریبا ساعت 6 صبح بود که محسن آمد وگفت : مادر بیا یک شیر کاکائو به تو بدهم بخوری بعد رفت و همسرش رابرداشت و خانه ما آمد و بعد خدا حافظی کرد ورفت . دم در به خانمش گفت : بیا دم در کارت دارم . من که در آشپزخانه بودم دیدم فاطمه نیامد ، به پدرش گفتم: محسن که رفت پس فاطمه کجاست ؟ دیدم فاطمه آمد و گفتم : فاطمه کجا رفته بودی .؟ گفت : محسن هی تا سر کوچه می رفت و باز برمی گشت به پشت سرش نگاه می کرد ، مادر چرا محسن امروز اینجوری کرد و رفتارش تغییر کرده بود . من گفتم : آخه مادرجان ، تازه عروسی کرده ، حالا بیا داخل ، قربونت برم. تقریبا ساعت 8 صبح بود که وسایل را جمع کردیم و به طرف پارک وکیل آباد راه افتادیم و جلوی درب ورودی پارک کنار جدول فرش پهن کردیم و نشستیم . حدوداَ ساعت 12 ظهر بود که دیدم فامیلها هم آمدند و دور ما نشستند و هی گفتند : نمی روید به خانه دیر وقت است ؟ ما می گفتیم : برویم خانه چکار کنیم ، حال اینجا نشستیم ، یکی از فامیلها گفت : تورا به قرآن پاشیم بریم خونه . من دیوانه شدم.الان شوهر فاطمه میاد خونه می بینه فاطمه نسیت ناراحت می شود. گفتتیم : محسن خودش گفته : من می روم عملیات، شاید دیر بیایم و شما فاطمه را همراه خود ببرید. حالا می رویم حتما شب به خانه می آید. دیگر غروب شد دیدیم بچه های عموی شوهرم آمدند و گفتند چرا شما جمع نمی کنید و بروید به خانه بلند شوید دیر وقت است. از بس که عصبانی بودم پا شدم و به خانه آمدیم. همینطور که نشسته بودیم در اخبار هم خبر شهادت محسن را اعلام کرده بودند اما ما نفهمیدیم آخرهای شب بود که برادر شوهرم آمد در حیاط را زد و از پشت در صدایش را تغییر داد و گفت عباس بیا کارت دارم بعد پدرش رفت دم در و عباس را صدا زد من گفتم عباس تو را به قرآن من امروز خیلی خسته ام دلم می خواهد بخوابم دوست دارم امشب از خانه بیرون نروی برای این که من متوجه قضیه نشوم گفت چشم نمی روم. همین که من به خواب رفته بودم ایشان همراه عمویش رفتند تا نزدیکیهای صبح بود که با یکنفر دیگر به خانه آمد. از پدرش پرسیدم چی شده؟ عباس را برای چی بردند؟ گفت عباس دیشب با موتور می رفته که پای یک بنده خدا را زیرمی گیرد حالا اورا برده اند کلانتری که رضایت بگیرد. نزدیکیهای صبح بود که دوباره عمویش آمد و گفت داداش سند خانه ات را بردار برویم که من متوجه نشوم من گفتم حالا چرا قایم موشک بازی در می آورید.شماها عباس را به کشتن دادید و عباس را کشتید. عمویش گفت: این حرف را نزن عباس را هیچ کارش ندارند می خواهی حالا عباس را بیاورم و آمده ام تا سند ببرم و عباس را آزاد کنم که یک مرتبه شوهرم طاقت نیاورد و گفت: اینها دروغ می گویند سند نمی خواهند یک طوری شده حالا برمی گردیم. من با این رفتار شوهرم متعجب شدم و به پسر کوچکترم ناصر گفتم: ناصر بلند شو چرا نشسته ای یک ماشین بگیر و مرا تا دم سپاه ببر ببینم چه خبر شده؟ پسرم ناصر گفت مامان مگر داداش محسن نگفته که دم در سپاه نیایید گفتم نه باید بروم بعد سریع ماشین گرفت و مرا تا دم در سپاه رساند. همین که از ماشین پیاده شدم و از چند سربازی گه آنجا بودند سئوال کردم چی شده و محسن پشوتن چی شده؟ دیدم پاسدارها دو دستی زدند توی سرشان و یکی از آنها گفت محسن پشوتن در بین راه که با دوچرخه اش داشت به محل کارش می آمد این منافقین کوردل ایشان را ترور کردند و به شهادت رساندند. بچه ات را دیروز کشتند. بعد ماشین گرفتند و ما را به خانه آوردند. وقتی خانه رسیدیم دیدم چه خبر شده انگار همه مطلع بودند و از شهادت پسرم محسن پشوتن با خبر بودند جز ما. روحش شاد و راهش پر رهرو باد .
- به خاطر دارم صبح روز جمعه بود که ما قصد داشتیم برای تفریح به خارج از شهر به یکی از مناطق ییلاقی مشهد برویم. تقریبا ساعت 8 صبح بود که برادرم محسن پشوتن ب دوچرخه ای که داشت به خانه ما آمد و گفت داداش کجا می خواهید بروید گفتم هیچی مادر کارهایشان را انجام داده حالا می خواهیم برای تفریح به پارک یا خارج شهر برویم. ایشان گفتند پس خانم مرا هم همراه خود ببرید. گفتم پس شما کجا می روید؟ گفت من دارم می روم عملیات امروز کار دارم و ببینم برای فردا می خواهند چکار کنند. بعد ایشان خداحافظی کرد و به طرف محل کارش به راه افتاد. ما رفتیم پارک وکیل آباد و روبروی درب ورودی پارک نشسته بودیم که حوالی بعد از ظهر بود بچه های پسر عموی پدرم به پارک آمدند چون اینها در آن زمان در گشت شبانه حور داشتند متوجه شده بودند که محسن به شهادت رسیده و چون اخبار ساعت 12 اعلام کرده بودند تا احوالی از ما بپرسند ولی حرفی در مورد شهید شدن محسن به ما نگفتند.شب هنگام بود که ما به خانه برگشتیم و حوالی آخرهای شب درب حیاط به صدا درآمد و چون من در حیاط خوابیده بودم درب حیاط را باز کردم و دیدم عمویم است که با ماشین خودش آمده و سریع من را بیرون کشید و گفت بیا کارت دارم گفتم کجا می خواهید برویم آن زمان مرسوم بود که دوستان می آمدند و شبانه برای گشت به بیرون می رفتیم عمویم یک مرتبه گفت عباس از محسن چه خبر داری. گفتم خبری ندارم فقط صبح آمد و خانمش را به مادرم سپرد و رفت. گفتم چی شده عمو جان چرا اینقدر در مورد محسن سئوال می کنید. عمه ام گفت محسن زخمی شده. گفتم زخمی شده حالت گریه به من دست داد و بعد همراه عمویم به عملیات سپاه در خیابان گوهسنگی رفتیم وقتی داخل شدیم یکی از همرزمان ایشان جلو آمد و گفت نزدیکیهای ظهر بود که منافقین کوردل ترورش کردند. با شنیدن خبر شهادت برادرم یکمرتبه گریه ام گرفت و با خود گفتم خدایا چطوری این خبر را به پدر و مادر بدهم. ایشان تازه ازدواج کرده بود و 40 روز بیشتر از ازدواجش نگذشته بود من چکار کنم. خلاصه تا اذان و نماز صبح با دوستان بودیم و نماز صبح را بیرون خواندیم و بعد من را به خانه رساندند و از من خواستند که در خانه گریه نکنم و آرام باشم و تا نزدیکیهای ساعت 8 تا 9 صبح حرفی نزنم خودشان می آیند و خبر شهادت را به خانواده می دهند. من هم رعایت کردم و خوابیدم. صبح روز بعد که مادرم از خواب بیدار شده بود از من پرسید عباس چه خبر از محسن داری او را شب ندیدی گفتم نه مادر من جای دیگری بودم و محسن را ندیدم مادرم یک چیزهایی فهمید ولی به روی خودش نیاورد.ساعت 8 صبح شد که دوستان آمدند و درب حیاط را زدند و مرا خواستند. تا مرا خواستند من با حالت گریه ای که داشتم مادرم گفت چی شده و چرا گریه می کنی؟ دیگر طاقت نیاوردم و گفتم بله مادر محسن مجروح شده و در بیمارستان بستری است. گفت پس شما دیشب آنجا بودی گفتم بله گفت خوب بگو حالا چی شد. با حالت گریه من و پدرم, مادرم همه چیز را فهمید و سریع با ماشین به طرف بیمارستان حرکت کردیم. وقتی به آنجا رسیدیم دوستانم خبر شهادت محسن را به آنها دادند و با دلداری و نصیحت کردن می خواستند مادرم را که گریه و زاری می کرد آرام کنند که بعدها مادرم کم کم آرام شد و گریه نکرد و پس از تحویل گرفتن جنازه برادرم ایشان را با شکوه خاصی تشییع و در جوار گلزار شهدای خواجه ربیع به خاک سپردیم. روحش شاد .
- به یاد دارم بعد از پیروزی انقلاب اسلامی یکبار که من در تهران منزل برادرم بودم پسرم محسن پشوتن تلفنی زنگ زد و گفت مادر من در سپاه استخدام شدم . گفتم مادر تو که کار داشتی گفت مادر اینجا کارش واجبتر است ولی آنجا در مغازه شاگرد بودم اینجا هم کار است شما ناراحت نباش. بعد گوشی را قطع کرد و من همان جا نشستم. اخوی ام گفت: برای چی خواهر نشستی؟ گفتم محسن دیگر برای ما نمی مونه محسن رفت چون محسن از اول شهادت می خواست رفت و استخدام سپاه شد و همانجا بود که فهمیدم که او شهید می شود .
- بعد از شهادت برادرم محسن پشوتن یک روز خانم سوداگران که یکی از همسایه های محل ما می باشد به خانه ما آمد و گفت یک روز برای یک جلد کتاب آیت ا ... مطهری مانده بودیم برای درس پسرمان و نزد هر خانه و کتابفروشی می رفتیم این کتاب را نداشتند تا اینکه یکروز به مسجد رفتیم. آقا محسن هم آنجا بود ما رفتیم و به پیش نماز مسجد گفتیم برای قبولی پسرم در دروس دانشگاهی به همچنین کتابی نیاز داریم اگر چنین کتابی را دارید به صورت امانت چند روزی به ما بدهید. پیش نماز گفت: خوب ولش کنید حالا قبول هم نشد, نشد. تقریبا نیم ساعت الی یک ساعت نگذشته بود دیدم در خانه مان را زدند. وقتی در را باز کردم دیدم آقا محسن است و کتابی را که برای پسرم نیاز داشتیم همراه آورده است تا به ما بدهد. نمی دانم از کجا او رفته بود و آن کتاب استاد مطهری را تهیه کرده بود و اصلا نگفته که چقدر گرفته یا مثلا از کجا خریده؟ فقط گفت مطالعه کنید هر وقت دیگر نیازی به آن نداشتید بیاورید و به منزل بدهید و دیگر حرفی به ما نگفت و خداحافظی کرد و رفت .
- به خاطر دارم اوایل جنگ بود و ما آن موقع در منزل حمام نداشتیم یکروز محسن از محل کارش سپاه آمده بود و گفت مادر یک دست لباس تمیز برای من بگذار که می خواهم به حمام بروم. من گفتم غروب است بگذار فردا صبح برو. گفت: نه مادر بوی عرق می دهم و لباسهایم نیز خاکی و کثیف شده چون ار بس امروز تیراندازی در کوهسنگی کردیم بدنم بوی عرق می دهد فعلا باید به حمام بروم . بعد وسایلش را از داخل ساک گذاشت و راهی حمام شد .
- به خاطر دارم یکروز که یکی از دوستان برادرم محسن پشوتن می خواست به جبهه برود. محسن به خانه آمد و ما خواهر و برادر را بسیج کرد و گفت: بیایید برویم بدرقه دستم جواد سلاطین چون می خواهد به جبهه برود و بعد یک هدیه به دست ما داد که برای تشویق شدن دوستش ما آن هدیه را به او بدهیم وقتی به خیابان تهران رسیدیم چند دستگاه اتوبوس برای اعزام به جبهه ایستاده بودند . درهمین حال و هوا بودیم که یک مرتبه متوجه شدیم که یکی از لنگ کفشهای محسن پایش نیست و با یک لنگ کفش ایستاده است خندیدیم و گفتیم داداش چرا کفش پایت نیست؟ گفت: دوستم می خواست به جبهه برود ولی مادرش یک لنگ کفش را پنهان کرده بود تا او به جبهه نرود و او بدون کفش مانده بود و چون من دیدم شکل کفشهایش همانند کفشهای خودم است یک لنگ آن را درآوردم و به او دادم و خودم بدون کفش ماندم و گفت: من تا ساعت 7 الی 8 شب به خانه بر می گردم و ما خداحافظی کردیم و به خانه برگشتیم. ما این موضوع را برای برادر بزرگترمان تعریف کردیم و او گفت: نمی دانی کجای خیابان تهران است. گفتم نه همان جایی که جواد سلاطین می خواست برود و اتوبوس زیاد بود و محسن گفت مرد نامحرم زیاد است ما را سوار اتوبوس کرد و به خانه آمدیم و ایشان آنجا ماند. داداش بزرگم یک لنگه کفش را برداشت تا به طرف خیابان تهران برود و به محسن بدهد ولی هر چه گشته بود محسن را ندیده بود و ساعت 9 شب بود که برگشت و گفت هر چه گشتم محسن را پیدا نکردم. تقریبا ساعت 2 نصف شب بود که محسن به خانه آمد و همان لنگه کفش که پایش بود را درآورد پایش تاول زده بود و قرمز شده بود. ایشان می گفت هیچکار نشده, مگر آنهایی که به جبهه می روند و مجروح می شوند آدم نیستند. حس می کنم در اینجا مسئولیتی ندارم و همان کردستان برای من بهتر است که بعد از چند روز ایشان به صورت داوطلبانه به کردستان اعزام شدند بدون آنکه ما از این موضوع با خبر باشیم چون می دانست اگر ما با خبر می شدیم اجازه نمی دادیم که ایشان را به جبهه اعزام کنند .
- من از همان زمانیکه که برادرم محسن پشوتن به شهادت رسید و جنازه مبارکش را در خواجه ربیع مشهد دفن کردیم به خاطر دارم هر وقت بعد از شهادتش به حرم برای زیارت می رفتم ، برای شادی روحش دعا می کردم اما یک روز بعد از زیارت بدون آنکه دعایی بخوانم از حرم بیرون آمدم و این کار را نکردم . که همان شب خواب دیدم داداشم در یک خانه بسیار بزرگ و مجلل که پرده های آنچنانی زده بود و وسایل و لوازم لوکس داخل و دور اتاق چیده شده بود و برادرم محسن هم داخل اتاق روی مبلی نشسته بود که گفت : هر کدام از این وسایل را یکی برایم فرستاده است . من گفتم : داداش من هم برایت کادو فرستادم گفت : خواهر جان ، دیر نمی شد ، چند بار این جمله را تکرار کرد و به من گفت : می دونم خواهر جان دیر نمی شد ؟ که از خواب پریدم . و بعد از این هر گاه به حرم امام رضا ( ع) برای زیارت میروم هر چه زیارت و دعا می خوانم برای شادی روحش تقدیم می کنم .
- به خاطر دارم موقع ازدواج پسرم محسن پشوتن به او گفتم : حالا که می خواهی ازدواج کنی ؟ بیا تا برای زنت رونمایی طلا بگیریم و به همسرت بدهی . دیدم ایشان در جوابم گفت : نه مادر جون آقا امام خمینی (ره) فرموده اند : دنبال مادیات نباشیم من هم برای زنم طلا نمی خرم و ساده عروسی می گیرم و غذای مجلس عروسیم را آبگوشت ساده می دهم . من گفتم : مادر جان تو پسر اول من هستی ، من آرزو و آبرو دارم . گفت : من ده شاهی به طلا نمی دهم و تجملاتی مجلس نمی گیرم . در روز مجلس عروسی وقتی ایشان را آوردند خدا می داند تمام فامیل گفتند : چرا محسن سرش را اینقدر پایین انداخته و خجالت می کشد . گناه دارد بعد من رفتم و به او گفتم : مادر چرا اینقدر سرت را پایین انداخته ای گفت : پس چکار کنم ، سرم را بالا بگیرم و به این زنها و نامحرم ها نگاه کنم ، من دارم خورد می شوم . من را بیرون کنید و بعد از مجلس زنانه بیرون رفت .
- به خاطر دارم اوایلی که به مشهد آمده بودیم . پسرم محسن پشوتن کم سن وسال بود و اینجا احساس غریبی می کرد برای همین می رفت توی اتاق و آنقدر با خودش سینه می زد ، به او گفتم : خوب بس است خودت را کشتی ف گفت چکار کنم مادر من اینجا غریبم و هیچ دوست و آشنایی ندارم که با او بازی کنم و هیچ کس نمی آید مرا به خود به مراسم سینه زنی آقا ابا عبد ا... ببرد . پدرش هم در سپاه بیرجند مسئول بهداشت بود و در مشهد نبود . من گفتم : بلند شو تا با هم اقلا به حرم امام رضا (ع) بریم . با شنیدن این حرف من بسیار خوشحال شد و گفت : آخ جان مامان ، من می خواست همین حرف را به تو بگویم. بعد بلند شدیم و به طرف حرم راه افتادیم و تقریبا تا ساعت 9 شب بود که آنجا بودیم . من به ایشان گفتم : مادر بس است ، بیا تا به منزل برویم گفت : هنوز سینه زنی که تمام نشده است ، می خواهی مرا ببری ، صبر کن سینه زنی که تمام شد بعدا با هم بر می گردیم .
- به خاطر دارم صبح جمعه بیست و سوم مرداد ماه سال 1360 بود که برادرم محسن پشوتن می خواست به سپاه محل کارش برود . برای همین به خانه آمد و خداحافظی کرد در همانجا گفت : احتمال دارد که من دیگر شما را نبینم ، مادرم یک لیوان شیر به او داد تا بخورد ، دوباره حرفش را تکرار کرد و گفت : مامان ممکن است من به خانه نیایم و دیگر شما را نبینید . مادرم با خنده گفت : برو ننه جان برا ی ما ناز نکن ، اما ایشان با دوچرخه اش در خیابان دانشگاه به طرف کوهسنگی می رفتند که منافقین کور دل ایشان را ترور کردند و به آرزوی دیرینه خود که شهادت در راه خدا بود رساندند .بعد از اینکه ساکش را آوردند داخلش یک برنامه صبحگاهی بود که می خواستند آن را در محل کارشان بخوانند و نیز یک وصیت نامه از خودش و ورقی بود که ضد انقلابی ها به برادرم محسن داده بودند و نوشته بودند که شما بیا به ما بپیوند وگرنه ترورت می کنیم و جواب ما را بده که برادرم محسن با شهادتش به آن منافقین کوردل جواب داده بود و شربت شهادت را نوشیده بود و دعوت حق را لبیک گفت .
- به یاد دارم یک روز سر سفره نشسته بودیم که من رو به پسر کوچکم عباس کردم و گفتم : عباس آخر من می ترسم که تو شهید بشوی ، آخر خیلی داری به خودت فشار می آوری هر چیز یک حد و اندازه ای دارد تو از شب تا صبح خواب نداری آخر تو را می کشند شما به این مملکت خیلی خدمت کرده ای و وظیف ات را انجام دادی ، تو را به خدا دیگر این کار را بگذار و نکن . دیدم پسرم بزرگترم محسن پشوتن بلند شد و گفت : این چه حرفهایی است که می زنی مادر تازه اگر عباس شهید شود کم است چون شهیدان زنده اند ا... اکبر . خانم محسن گفت : چی شد از برادرت مایه می گذاری ، محسن گفت : نه ، اگر من هم شهید شوم و در این راه جان بدهم باز هم کم است ، چون شهیدان زنده اند و در نزد خداوند باری تعالی از نعمات الهی بهره می رند تا اینکه ایشان اولین شهید خانواده شدند و شربت شهادت در راه خدا را نوشیدند .
- خاطره ای که به یاد دارم این است که زمانیکه پسرم محسن هنوز بچه بود و کم سن و سال بود و روزه بر او واجب نشده بود روزه گرفته بود . یک روز که حال شکمی خراب بود و مربض شد او را به دکتر بردم تا معالجه کند . دکتر گفت : روزه ات را بخور تو هنوز کوچک هستی و روزه گرفتن برایت واجب نشده ، این روزه ای که گرفتی حرام است . دیدم محسن ناراحت شد و گفت : این دکتر برا ی خودش می گوید که روزه گرفتن حرام است . انشا ا... که خوب می شوم و من روزه ام را باز نمی کنم تا موقع افطار .
- به یاد دارم اوایل تشکیل سپاه ، پایگاه شهید رستمی بود که در خیابان کوهسنگی تشکیل شد که یک روز من به محسن پشوتن گفتم : محسن ریشت را بتراش برای اینکه منافقین شناسایی نکنند . ایشان در جواب گفت : ولش کن هر چه خدا بواهد همان می شود شاید ریشمان به رنگ پرچممان خونین بشود . که بعد از چند روز ایشان توسط منافقین کور دل ترور شد و مزدش را که شهادت در راه حق بود گرفت و شربت شهادت را نوشید .
- موقعی که تازه به مشهد آمده بودیم ، غریب بودیم و به آن صورت با کسی آشنایی نداشتیم . به یاد دارم یک روز مادرم دستش درد می کرد و خیلی ناراحت بود و رنج می برد . آن روز می خواستیم ببریمش دکتر ، که همسایمان بنده خدا آمد و مامان را بردیم بیمارستان، اما برادرم محسن پشوتن اجازه نداد و گفت : من نمی گویم از وقت کاریم بزنم ؟ اما اجازه نمی دهم مزاحتمی برای همسایه ها ایجاد شود . بعد از این همسایه مان خیلی تشکر کرد و وقتی مادرم از بیمارستان به منزل آمد ، همسایه مان گفت : ما شرمنده اخلاق این جوان شما شدیم ، ما یک بار تا دم درب آمدیم و زیر بغل شما را گرفتیم و گذاشتیم داخل ماشین و کاری نکردیم اما این پسر شما خیلی تشکر می کند ، اخلاقش به کی رفته ؟ مادرم گفت : نمی دونم ، که برادرم محسن گفت: مادر وقت مردم ارزش دارد ، شاید ایشان می خواسته نماز اول وقت بخواند ، شما هم که نمی توانستید تا از بیمارستان بیایید. آیا شما می دانید که باعث تاخیر افتادن نماز اول وقت این همسایه شدید و خیلی از آن همسایه تشکر و قدر دانی کرد .
- به یاد دارم در روز جمعه 10 دی ماه سال 1357 بود که به بیمارستان امام رضا ( ع) منافقین حمله کردند . من در حوالی میدان شهداء بودم که به دلایلی برگشتم به منزل ولی برادرم محسن پشوتن نیامد و تا جلوی استانداری رفته بود . گویا با حمله مامورین مواجه شده بود و چون مامورین زیاد بود و نیز گاز اشک آور زده بودند ایشان عقب نشینی می کند و به خانه بر می گردد . وقتی وارد خانه شد دیدم چشمانش اشک آلود است ، گفت : محسن هر جا بودی گاز اشک آور زده اند ؟ حسابی زدند بچه ها را خیلی گاز اشک آور زدند که در این درگیری یکی از آقایان به نام مشایخی توسط ماموران به شهادت رسید .
- به خاطر دارم هنگامی که در منطقه صادقیه بودیم ، بر اثر جابجایی نیروهای خودی در معرض دید دشمن قرار گرفتیم که ابوطالب در همین حین مورد اصابت ترکش خمپاره دشمن قرار گرفت که در همانجا بعد از حدود 6 ساعت چون منطقه زیر آتش دشمن قرار داشت و امکانات کمک رسانی و امداد بسیار کم بود به درجه رفیع شهادت نائل گشت .
منبع سایت یاران رضا