شهید علی رضا حسنی زولسک
تاریخ تولد : 1346/06/30
نام : علیرضا محل تولد : بیرجند
نام خانوادگی : حسنیزولسک تاریخ شهادت : 1365/10/27
نام پدر : محمدحسن مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : غواص
خاطرات
- در عملیات کربلای 5 من و آقای حسنی با توجه به اینکه هر دو غواص بودیم با پیشنهاد خودمان آر پی چی زن شدیم و در پشت خاکریز بودیم که دشمن به طور مکرر پاتک می زد و آتش سنگین می ریختند به حدی که فرمانده گردان به داخل سنگر رفته بود و از آنجا گلوله ها را آماده می کرد و به سمت ما پرتاب می کرد . آقای حسنی بلند شد که آر پی چی را شلیک کند که ناگهان گلولة خمپارة 60 دشمن به پهلوی ایشان اصابت کرد و من خودم را به بالای سر ایشان رساندم که دیدم گلوله عمل نکرده و با دستم آن را بیرون کشیدم به طوری که دست من زخمی شد و سپس با چفیه زخم پهلوی آقای حسنی را بستم و امدادگران را صدا زدم که او را عقب ببرند . حدود 15 روز بود که هیچکس از او خبری نداشت و همه می گفتند : او مفقود شده است . بالاخره پس از عملیات که برای مرخصی به اهواز رفتیم و قرار بود فردای آن روز به شهرستان برگردم که شب فرمانده گردان به نزد ما آمد و گفت : مأموریت خورده و باید برگردیم به خط و به اسکله برگردیم و جنازه هائی که مانده به عقب بیاوریم که وقتی به آنجا رسیدیم و به آب زدیم اولین جنازه ای که به آن برخورد کردیم جنازة شهید حسنی بود .
- در اهواز تعداد 7 نفر بودیم که آموزش غواصی پرداختیم و آقای حسنی مسؤل تبلیغات بود ولی چون به شهادت علاقه زیادی داشت به غواصی آمد و خیلی زود غواصی را یاد گرفت به طوری که در روز آخر که امتحان می گرفتند با توجه به اینکه آقای حسنی از همه دیرتر شروع کرده بود وی امتحان نفر اول شد .
- موقع کربلای 4 عراقیها داخل آب را سیم خاردار کشیده بودند در داخل سیمهای خاردار نیز مین گذاری کرده بودند من و شهید حسنی معبر مورد نظر را باز کردیم که در این هنگام به ما اطلاع دادند که دشمن متوجه عملیات ما شده است و بقدری در آن منطقه آتش ریختند که همة نیروها مجبور به عقب نشینی شدند و من و آقای حسنی هم با توجه به آتش سنگین دشمن مجبور به فرار شدیم و مدت 4 شبانه روز شبها در آب شنا می کردیم و روزها داخل نیزار ها مخفی می شدیم به طوری که صدای راه رفتن و صحبت کردن عراقیها را می شنیدیم . به هر صورت صبح روز پنجم خودمان را به کنار اسکله ای که قبلاً آموزش غواصی می دیدیم رساندیم که در آنجا دیگر بی حال شده بودیم و طاقت ایستادن نداشتیم که بچه های گردان متوجه ما شدند و آمدند ما را روی دستهای خودشان به محل گردان بردند .
- علیرضا بیست و چنج سالش شده بود . آخرین باری که به مرخصی آمده بود . از او خواستم که به جبهه نرود تا مقدمات دامادیش را فراهم کنم و گفتم : یکی از بهترین دخترهای فامیل را برایت در نظر گرفته ام . سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت : من دو سید دیگر در یک سنگر بودیم من و سید علیرضا رحمتی قالی با خان . وقتی کاتیوشای دشمن به سنگر خود برده سید علیرضا رحمتی را به بهشت برود . خونش را به صورتم مالیدم و عهد کردم که انتقامش را بگیرم و . خون زیادی از جمل مجروحان و شهیدان بر لباس من به امانت مانده است . من جواب این امانت ها را چگونه بدهم ؟ گفتم : خوب ازدواج کن بعد به جبهه برو . گفت : نه ازدواج دلبستگی می آورد . می ترسم دلبستگی مرا از جبهه باز دارد .
منبع سایت یاران رضا