شهیدحسن رمضانی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو


نام : رمضانی / حسن


نام پدر : خیرالله


تاریخ تولد : ۱۳۳۹-۱۰-۲۳


محل تولد : روستای ابوزید


تاریخ شهادت : ۱۳۵۹-۹-۲


محل شهادت : س.مار


شهرستان : آران وبیدگل


یگان :


مسئولیت : رزمی تبلیغی


تحصیلات :


محل تحصیل :


گلزار : گلزار شهدای امام زاده عبدالله



زندگی نامه


روحاني شهيد: حسن رمضاني روستازاده ‌ اي پاك و بي ‌ آلايش بود كه در سال 1339 در روستاي «ابوزيد» در سبزستان آ ‌ ران، ديده به جهان گشود و «حسن» نام گرفت كه به حقّ به صورت و سيرت نكو زيست. كودكي سه ساله بود كه صفير تظلّم ‌ خواهي و ظلم ‌ ستيزي خميني كبير -رحمه ‌ الله ‌ عليه- را به خون سرخ صدها شهيد پانزده خرداد به هم آميخته ديد و رگ ‌ هاي انتقام در خونش ريشه دواند. خميني -رحمه ‌ الله ‌ عليه- تبعيد شد و چشم به ساليان نه ‌ چندان دورتر دوخت. حسن روز به روز و سال به سال، بزرگ ‌ تر شد تا قصة هزار دستان دوران خويش را رقم زند. باري، وي دوران نوجواني را نيز پشت سرگذاشت و پس از اتمام دوران راهنمايي، هوش و استعداد خويش را در راه ترويج دين نهاد و در حوزة علميّه مشغول به تحصيل گشت. او خوب مي ‌ دانست كه سعادت دنيا و آخرت در همين حجره ‌ هاي كوچك و تاريك است و مرد ميدان عمل مي ‌ خواهد تا با هواي نفس خويش ستيز كند و از زر و زيور دنيا بگذرد. اين مردانگي را در خود ديد و رهسپار حوزه شد. در محضر اديب فرزانه ‌ اي چون «آيت الله يثربي» زانوي ادب زد و به فراگيري دروس مذهبي مشغول شد. در سال 57 سربازان خميني بزرگ شده و مشت ‌ هاي گره كرده ايشان، پشت هر مستكبري را مي ‌ لرزاند. او نيز هم ‌ گام با ديگر مردم غيور ايران، زيباترين حديث قرن را واگويه كرد. شاه پهلوي از نعره ‌ هاي حيدري ‌ شان فرار كرده و بساط شاهنشاهي برچيده شد. از پيروزي انقلاب ديري نگذشته بود كه دستان پليد استكبار اين ‌ بار از آستين صدام بعثي بيرون شد و به مرزهاي ايران حمله آورد و آوردگاهي ديگر براي حماسه ‌ آوران و سربازان خميني -رحمه ‌ الله ‌ عليه- به نام مقّدس جبهه پديد آمد. شهيد رمضاني كه حال پنج سال در حوزه مشق علم و تهذيب كرده بود، بي ‌ درنگ روانة جبهه شد تا آموزه ‌ هاي خويش در حوزه را به تصوير كشد. با نام زيباي روحاني به جبهه رفت و در دومين اعزام خويش در «سومار» خشم تركشي، سر مباركش را شكافت و او رها از هر قيد و بند، به ملكوت آسمان ‌ ها پرواز كرد. دومين روز آذرماه 59، سال ‌ روز عروج اين يار نام آشناست. پيكر پاكش چندي بعد در «امامزاده عبدالله - عليه ‌ السلام- در زادگاهش به خاك سپرده شد تا فرداي قيامت سندي خونين از مظلوميت قوم دلير خويش باشد. «روحش شاد و روانش آرام باد»



وصیت نامه



«طلبة شهيد: حسن رمضاني » سلام بر انبياي عظام و سلام بر ائمه -عليهم السلام- سلام بر امام خميني -دامت بركاته-. سلام و درود بر روحانيت بيدار و اصيل. سلام و درود بر امام جمعه كاشان. سلام و درود بر پدر مهربانم، مادر عزيزم و مادر بزرگ گرامي ‌ ام. سلام بر عمه جانم كه واقعاً در راه تربيت من سهم بسزايي داشت. سلام و درود بر همسرم. سلام و درود بر همه اقوام گرامي ‌ ام. سلام و درود بر برادرانم و دوستانم. باز سلام بر پدرم كه او از ابتدا در تربيت من كوشيد و تا حد توان خود نگذاشت، من به فساد آلوده شوم. پدر جان! من قدر شما را ندانستم و نتوانستم وظيفه فرزندي خويش را نسبت به شما ادا نمايم، مرا عفو نماييد. مي ‌ دانم كه شما با خبر شهادت من نگران نمي ‌ شويد و روحيه ‌ اي بسيار عالي داريد، مي ‌ خواهم همچنان ‌ كه خودتان خوشحال مي ‌ شويد، ديگران را هم تسلّي دهيد. پدر جان! شما به آنها بگو كه چرا گريه مي ‌ كنند؟ گريه نكنيد، حسن زنده است! قرآن مي ‌ فرمايد: «ولا تحسبنَّ الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء.....» (آل ‌ عمران/169) آري؛ شهيدان زنده ‌ اند. پدرجان! اگر مي ‌ خواهي روح مرا شاد نمايي عوض گريه، فرزندانت را بهتر از اين كه هستند، تربيت نماييد. مادرجانم! در حق شما هم، كوتاهي نمودم و خدا مي ‌ داند كه نمي ‌ توانستم آن ‌ طور كه دلم مي ‌ خواست، خدمت براي شما انجام دهم. مادرجان! اگر مي ‌ خواهي روح من آزار نبيند، گريه نكن كه گريه، باعث خوشحالي دشمنان است و شما بايد با اعمالت به دشمن بفهماني كه اگر امام مي ‌ فرمايد: «آمريكا هيچ غلطي نمي ‌ تواند بكند» صحت دارد. اي برادرانم! شما هم بايد چون ياران حقيقي امام امّت باشيد و حرف ‌ هايي را كه بعضي مواقع به شما مي ‌ گفتم، انجام دهيد. عمّه جانم! اي كه در تربيت من كوشش نمودي! ‌ اي كه تا نيمه ‌ هاي شب منتظر من بودي! واقعاً كه شيرمردي؛ امّا عوض اين ‌ كه من اين همه خدمت شما را به خوبي جبران نمايم، اذيت نمودم. خدايا! من جوان بودم و نفهم. خدايا! تو به دل اين عمه بي ‌ افكن كه از من درگذرد. خدايا! تو را به خون امام حسين-عليه ‌ السلام- خودت از من درگذر. اي همسرم! من رفتم خداحافظ، مرا حلال كن. تو در عزاي من گريه نكن؛ بلكه فرزندمان را به خوبي تربيت نما تا او نيز شيري چون سلمان فارسي گردد. اگر فرزندم پسر باشد، نامش را «محمّد» بگذاريد، او را مواظبت نماييد تا منحرف نشود و سپس او را به مدرسه علميه بفرستيد. اگر فرزندم دختر بود، او را «فاطمه» نام گذاريد. هرجا پدرم فرمود، مرا به خاك بسپاريد. . . . ... حدود دو ماه نماز و بيست روز، روزه قضا دارم. ضمناً كتاب ‌ ها را تحويل امام جمعه كاشان حضرت حجت الاسلام والمسلمين يثربي دهيد و او هرطور صلاح دانست، انجام دهد. «حسن رمضاني[۱]

پانویس

  1. منبع سایت شهدای خین