شهید محمود محمد حسینی
شهید محمود محمدحسینی تاریخ تولد :1339/05/01 تاریخ شهادت : 1359/07/20 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :اردبیل - مشگین شهر - عاشورا
زندگینامه
بِسم ربِّ الشُهدا وَ صِّدیقین
چهل و هشت سال پیش یعنی در سال یكهزار و سیصد و سی و نه در شهرستان مشكین شهر نوزادی چشم به جهان گشود. با لمسِ بودنش اسمِ این نوزاد را محمود نام نهادند.
شهید محمود در یك خانواده پر جمعیت نُه نفری زندگی می كرد كه سه برادر و چهار خواهر بودند شهید محمود چهارمین فرزند خانواده بود.
مرحوم احمد محمدحسینی پدر خانواده مردی متدین و مذهبی بود كه از طریق كار در زمین های كشاورزی كه داشتند مایحتاج خانواده را تأمین می كرد. با سواد پنجم قدیم گاه گاهی هم قرآن می خواند. مادر شهید سركار خانم حاجیه عاطفه یثربی می باشد كه دلاور مردی چون شهید محمود محمدحسینی در دامن پاك چنین مادری تربیت یافته و برای خود و خانواده اش افتخار آفریده است.
سركار خانم عاطفه یثربی از دوران پیش از تولد و تولد شهید چنین می گوید:
شهید محمود چهارمین فرزند زندگی مشتركمان بود. خاطره چندان به خصوصی ندارم ولی با تولدش شادی و نشاط را به خانه مان به ارمغان آورد. وضع اقتصادی مان بیش از حد خوب بود حتی می توانم بگویم در سطح عالی بود چرا كه هم من و هم پدر خانواده ارث از پدرمان برده بودیم و زمین های كشاورزی زیادی داشتیم. از لحاظ اجتماعی از احترام خاصی برخوردار بودیم. با آنكه در شهرستان مشكین شهر زندگی می كردیم ولی متأسفانه شهید سابقه حضور در مهد كودك را نداشت. شهید از همان كودكی اش، بچه ایی دست و دلباز بود هر چیزی كه داشت با همبازی هایش تقسیم می كرد.
مادر شهید حاجیه عاطفه یثربی از دوران كودكی ( شش تا 12 سالگی ) شهید چنین می گوید:
از همان بدوِ تولد شهید در شهرستان مشكین شهر و در همان محله زندگی می كردیم وضع مالی مان چنان خوب بود شهید محمود را در سن شش سالگی به مدرسه فردوسی ( كُلباغ ) مشكین شهر برده و در آن جا ثبت نام دادیم. شهید در انجام تكالیف مدرسه اش بسیار كوشا و زرنگ بود رابطه شهید در این دوران با هم سن و سالان خود بسیار خوب و گرم و صمیمی بود. خیلی زرنگ بود و یا اینكه وضع مالی مان خوب بود ولی با بچه های محله به كارگری می رفت و خودش را از آنها جدا نمی كرد وقتی گله می كردم می گفت: مادر جان آنها ( دوستانم ) چندان سنی ندارند و كار بلد نیستند اگر آنها تنهایی به كارگری بروند اُستاكار آنها را برای كارگری قبول نمی كند من با آنها می روم و از جان و دل كار می كنم تا آنها هم به من نگاه كنند و نیرو بگیرند.
شهید محمود به پدربزرگش ( مرحوم حاج حسین یثربی ) علاقه بسیار زیادی داشت كه این علاقه دو طرفه و متقابل بود همیشه در خانه پدر بزرگش بود و به پرورش احشام پدربزرگش رسیدگی می كرد. شیر آنها را می دوشید در همسایگی مان زنی بود به نام آسیه خانم كه این خاطره را بعد از شهادت پسرم به من تعریف می كرد و می گفت: ظرف شیر به دستم، از مغازه شیرفروشی ( كه شیرش تمام شده بود ) می آمدم كه دیدم شهید ظرف پر از شیر از خانه پدربزرگش می آید. وقتی موضوع را فهمید از شیرش مقداری هم به ظرفِ شیر من ریخت. گفتم: این شیر مال خانواده ات است شاید خانواده ات راضی نباشد. شهید گفت: نه چرا راضی نباشند این شیر را من خودم دوشیدم و دست رنج خودم است.
مادر شهید از دوران نوجوانی ( 12 تا 18 سالگی ) مقطع راهنمایی ـ دبیرستان چنین می گوید:
در این دوران از زندگی پسر شهیدم، وضع مالی مان باز همچنان خوب بود و می توانم بگویم روز به روز بهتر می شد و از لحاظ روابط اجتماعی با همه خوب و صمیمی بودیم و شهید را به مدرسه راهنمایی سعدی برده و در مقطع تحصیلی اول راهنمایی برای سال تحصیلی 52 ـ 51 ثبت نام دادیم و تا سوم راهنمایی را با موفقیت به اتمام رساند و در این دوران وضع تحصیلی شهید خوب بود. مخصوصاً در تاریخ، جغرافیا و انشاءیش بسیار زرنگ بود و برای مقطع تحصیلی دبیرستان برای سال تحصیلی 1356 ـ 1355 در دبیرستان نهم آبان ثبت نام دادیم ولی در كلاس اول دبیرستان بود كه ترك تحصیل كرد و دیگر به مدرسه نرفت. در این دوران شهید بعد از فراغت از تحصیل در زمین های كشاورزی و باغ های سیبی كه داشتیم در كار كشاورزی و چیدن سیب كمك می كرد و شهید از زمانی كه خودش را شناخته بود علاقه مند و دوستدار امام و نظام بود. در مراسم عزاداری و در ماههای محرم در تعزیه و عزاداری ها شركت می كرد. به یاد دارم كه در ایام محرم به مسجد می رفت و شب ها دیر وقت می آمد. پدرش از این موضوع خبر نداشت و به من گفت: این بچه كجا می رود كه شب ها دیر می آید. به شهید محمود گفتم: سعی كن شب ها زود بیایی. شهید گفت: به پدرم بگو من این ده روز محرم را به مسجد می روم و خواهش می كنم به پدرم بگو اجازه رفتن به مسجد را بدهد. رابطه پسر شهیدم با تمام اعضاء خانواده خوب و صمیمی بود در كارهای خانه مخصوصاً ( بچه دوقلو كه داشتم ) در نگهداری آنها به من كمك می كرد. بیشتر وقتها بچه ها را به پشتش می بست و نگه می داشت. علاوه بر آن رابطه اش با تمام اهل فامیل مخصوصاً همسایه ها خوب بود در كارهای عقب افتاده همسایه ها به آنها كمك می كرد. یكی از همسایه ها می گفت: روزی داشتم نردبان می آوردم. شهید از دستم گرفت و گفت: چرا خودت نردبان به این سنگینی را حمل می كنی تو هر موقع كاری داشتی به خودم بگو. بیشتر دوستهای پسر شهیدم در این دوران از خانواده كم درآمد و مستضعف بود. با تشریفات كاری نداشت به یاد دارم نزدیك عید بود و برای شهید محمود پارچه كت و شلواری خریده بودیم ولی برای اندازه گرفتن به مغازه خیاطی نرفت و گفت: دوست دارم همین لباسم را كه ساده است بپوشم چون دوست هایم، هم برای عید چیزی نمی خرند پس لازم نیست كه آن پارچه برای من دوخته شود. پسر شهیدم انسان معتقدی بود در تظاهرات و پخش اعلامیه های امام حضور فعالی داشت. شهید محمود از همان كودكی خیلی زرنگ ـ با معرفت و به درد بخور بود. ما هر سال عاشورا، در راه امام حسین، احسان می دادیم. شهید محمود از جان و دل در راه امام حسین كار می كرد از جمع كردن هیزم گرفته برای زیر دیگ ها تا پهن كردن سفره و … در احسانِ عاشورا دیدم هیزم در بغل می آید تا من را ( مادر شهید ) دید گفت: مادر جان فكر نكن به خاطر تو كار می كنم بلكه به خاطر امام حسین است كار می كنم. مادر شهید از دوران جوانی ( هجده سالگی تا … ) شهید چنین می گوید: در این دوران پسر شهیدم ترك تحصیل كرده بود و در كار كشاورزی و … به زمین های خودمان رسیدگی می كرد. از جمله دوستان صمیمی پسر شهیدم، دكتر موسوی و شهید ذوالفقاری بود. در آن زمان در جهاد سازندگی فعالیت زیادی داشت و از طرف جهاد به روستاها می رفتند و به كشاورزها كمك م كردند. شهید به بازی فوتبال علاقه بسیار زیادی داشت حتی به بازیهایی كه در تهران برگزار می شد می رفت. در بازی فوتبال همیشه دروازه بان بود دستكش های دروازه بانی اش را هم به یادگار نگه داشته ام. پسر شهید انسان صبوری بود در برابر مشكلات مثل كوه ایستادگی می كرد از جمله آرزوهایش این بود كه كشورمان و ما همیشه در آرامش باشیم و بزرگترین آرزویش لقاء پروردگار بود كه به آن هم رسید وقتی می گفتیم به سن ازدواج رسیدی و باید ازدواج كنی همیشه می گفت: بعد از اتمام سربازی ام با دختری كه اهل روستا باشد ازدواج می كنم كه به این مرحله از زندگی اش نرسید.
برادر شهید حاج عزیز محمدحسینی از دوران دفاع مقدس شهید چنین می گوید:
برادر شهیدم زمانیكه بیست سال از بهار عمرش سپری می شد به خدمت مقدس سربازی اعزام شد و در همان اوایل جنگ تحمیلی به درجه رفیع شهادت نایل آمد ولی در هر صورت زیر زور و خاری بودن را دوست نداشت. برادر شهیدم همیشه به ما می گفت: مواظب و پشتیبان هم باشید چه در مواقع سختی و چه در خوشی. زمانیكه خبر شهادتش را شنیدم هر چند كه ناراحت شدم ولی افتخار می كنم كه برادرم، شهید است و این را می گویم كه رنگ خون برادر من چه فرقی با دیگر شهداء دارد. همه دوستان و آشنایان از معرفت و صداقت و به درد بخور بودن شهید حرف می زنند در بین خصوصیات اخلاقی شهید شوخ طبع بودنش را بیشتر از هر اخلاقش دوست داشتیم. برادر شهید از خاطرات شهید و طرز شهادت شهید چنین می گوید: برادر شهیدم كه از لحاظ بدنی هم قوی بود روزی دیدم جلوی آینه ایستاده و به بازوانش نگاه می كرد و می گفت: خدایا این دستهای پرتوان كی در راه خدا می رود كه… بلاخره برادر شهیدم پس از پنج ماه خدمت صادقانه در پادگان امام رضای ارومیه لشكر 64 گروهان دژبان، در اوایل جنگ تحمیلی در یك شبِ پائیزی در محاصره پادگان از طرف دشمن، علاوه بر اینكه برگه ی مأموریت برادر شهیدم در جیبش بود ولی چون می بیند دوستانش یكی پس از دیگری شهید می شوند و سرهنگ داوطلب می خواهد تا جلوی دشمن ایستادگی كنند و برادر شهیدم به صورت داوطلب به مبارزه با دشمن بر می خیزد و بعد از مدتی وقتی كه می بیند دوستِ بغل دستی اش را با گلوله زدند اسلحه را زمین می گذارد تا به او رسیدگی كند كه دشمن با اسلحه دوربین دار، برادرم را از ناحیة سر، هدف قرار می دهند و دلاور مردِ دیگری را به شهادت می رسانند. كه دلاور مردِ دیگری از خطة سر سبز سبلان به تاریخ شهادت 1359/07/20 بعد از تشییع جنازه و مراسم عزاداری با شكوه از طرف مردم شهرستان مشكین شهر، بر دوش مردم به وادی رحمت شهرستان مشكین شهر برده شده و هم اكنون پیكر پاكش در وادی رحمت كنار مزار شهدای مشكین شهر به خاك سپرده شده است.
خاطرات مـادر شهید از خاطرات شهید چنین می گوید: یكی از آشنایان می گفت: در دوران جوانی شهید در اطراف خانه داشتیم هیزم جمع می كردیم كه شهید را دیدیم. با دیدن ما، به طرف ما آمد و هم در جمع كردن هیزم و هم در حمل كردن هیزم به ما كمك كرد. شهید محمود در باغِ سیبی كه داشتیم در چیدن سیب ها كمك می كرد و یك دستمال بزرگی داشت كه هر روز دستمال را پُر از سیب كرده می آورد ولی نمی دانستیم آنها را چه كار می كند و به چه كسی می دهد تا اینكه یك روزی دستمال پُر از سیب به دست به خانه آمد و دامادِ بزرگ خانواده، دستش را دراز كرد تا یك سیب بردارد كه شهید اعتراض كرد و گفت: سهمِ تو در خانه است. اینها مال كسِ دیگری است. دامادِ خانواده به تعقیب شهید پرداخته و فهمیده بود كه سیبها را به یكی از خانواده كه نیازمند است می دهد.
منبع: سایت شهدای ارتش http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/24060