شهید میر سعید تیموری

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۲۱ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۳۵ توسط Bagheri9711 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید میرسعید تیموری

تاریخ تولد :1347/01/01 تاریخ شهادت : 1367/04/22

محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه : اردبیل - مشگین شهر - سیدبیگلو


rId5 زندگی نامه:
 سخن از پرستوهای مهاجر و عاشقان صادقی كه پرچمی از تعهد بر دوش داشتند و تن پوشی از از تقوا بر قامت و در سنگر جهاد و محراب مبارزه ذكر شهادت بر لب و در دل داشتند.در یكی از شهرستان های استان اردبیل به نام مشگین شهر خانواده ای زندگی می كردند كه منتظر به دنیا آمدن دومین نوزادی بودند كه با به دنیا آمدنش چراغ خانه ی آنها را روشن كند و بركت را با خودش به همراه بیاورد تا اینكه دراولین روز از بهار سال 1347 طفلی دیده به گیتی گشود وبا گریه های كودكانه اش سكوت خانه را در هم پیچید و شاد ی و نشاط را برای خانواده اش به ارمغان آورد،نامش را پدر بزرگش در روز هفتم میر سعید انتخاب كرد.پدر میر سعید،آقای میر یحیی تیموری كشاورز بود و با زحمتی كه برزمینهای كشاورزی می كشید نان آور خانواده بود و مادرش خانم پاكیزه شكوری خانه دار و عهده دار تربیت بچه هایش بود.خانواده ی آقای تیموری در روستای میر بیگلو زندگی می كردند و میر سعید نیز آنجا به دنیا آمد.وضعیت اقتصادی خانواده ی میر سعید چندان قابل تعریف نبود و با لقمه نان حلالی كه در می آوردند گذران زندگی می كردند و از لحاظ منزلت اجتماعی چون در روستا زندگی می كردند اهالی روستا نسبت به همدیگر احترام و ارزش قائل بودند.میر سعید در دوران خردسالی بچه ی آرام و با ادبی بود و اصلا با بچه ها در كوچه بازی نمی كرد و به جای بازی كمك حال مادرش در كارهای خانه بود واز همان دوران عصای دست پدرش بود. با آنكه بچه بود ولی خود را با موقعیتی كه داشت وفق می داد و،وضعیت زندگی خانواده ی میر سعید بهتر می شد .

با گذشت سالها و ماهها میر سعید بزرگتر می شد و به خود می بالید و پاییز سال 1354 نیز از راه رسیده و میر سعید خود را آماده ی رفتن به مدرسه كرد و پدرش وسایل مدرسه ی او را مهیا كرده و میر سعید خوشحال راهی مدرسه شد و در،درس خواندن زرنگ و باهوش بود و تكالیفش را خودش انجام می داد و در این مورد باعث آزار كسی نمی شد.میر سعید تا دوم ابتدایی را در زادگاهش گذرانید وبا بچه های مدرسه به گونه ای برخورد می كرد كه همه ی بچه ها از او راضی بودند .

از آغاز زندگی روح دیانت و علاقه ی به اسلام در وجودش موج می زد و محیط زندگی او پاك و آكنده از اعتقادات عمیق مذهبی بود،مادر شهید در این باره می گوید:«سعید در ترویج و اشاعه ی دین اسلام فعالیت می كرد وبا كسی كه نمازنمی خواند و روزه نمی گرفت به شدت با آنها برخورد می كرد و با امر به معروف و نهی از منكر آنها را به راه راست هدایت می كردو برای خواندن نماز به مسجد روستا می رفت و امام جمعه ی مسجد سعید را می دید كه با سن كم قرآن می خواند و در نماز جماعت شركت می كرد به او جایزه می داد واین مصادف با دوره ی دوم ابتدایی سعید بود». و در آن زمان كه ظلم وستم در جامعه بیداد می كرد میرسعید بچه ای بیش نبود و برای ادامه ی تحصیل راهی اردبیل شد تا علم و دانش یاد بگیرد. تا اینكه ایران اسلامی در سال 1357 به رهبری امام و از جان گذشتگی و رشادتهای مردم غیور ایرانی دست به پیروزی یافته و دشمنان اسلام را سر افكنده و نا امید كردند.میر سعید در آغاز سال به درس خواندن مشغول بود ودر اردبیل با مغازه ای كه برای خودش درست كرده بود مخارج مدرسه اش را مهیا می كرد و در تابستان در زمینهای كشاورزی كمك حال مخارج خانواده اش بود.با گذشت روزگار،میر سعید دوره ی ابتدایی را به اتمام رسانید ودر سال 1359همزمان با شروع جنگ تحمیلی وارد دوره جدیدی از تحصیل یعنی دوره ی راهنمایی شد .

 با سپری شدن روزها و ماهها یكی به دنبال دیگری سعید درس می خواند و استعداد نهفته ای داشت چون در دامان فقر زاده شده بود و همواره با آن دست به گریبان بود به علت وضعیت مالی خانواده اش در سال دوم راهنمایی درس و مدرسه را ترك گفته و مسئولیت امور مادی خانواده را در روستا به عهده گرفت ولی با این همه مشكلات باز هم خم به ابرو نمی آورد و تبسم بر لب داشت.میر سعید پسری مومن بود ودر اوقات بیكاری اكثرا در مسجد و پایگاه روستا بود و با خدا راز و نیاز می كرد و در پرتو ایمان به خدا آرامش ویژه ای داشت و از سكینه ی الهی،برخوردار بود .
 میر سعید با خانواده ی خود به گونه ای رفتار می كرد كه باعث رنجش و آزارآنها نمی شد و در روستا كمك حال فامیل و آشنا بود كه مادر شهید در این باره می گوید:«با آنكه سعید كار زیادی انجام می داد ولی با این حال اگر می دید كه اهالی روستا به كمك نیاز دارند دریغ نمی كرد و به كمك آنهامی شتافت،من نیز می گفتم؛كه پسرم خودت خسته هستی ولی درجواب به من می گفت،كه مادر من همسایه است و دست تنها خدا را خوش نمی آید كمكش نكنیم «
   میر سعید مغازه ی كوچكی درروستا دست و پا كرده وعلاوه بر كار كشاورزی درآنجا نیز مشغول به كار شد. میر سعید در اخلاق فردی و خانوادگی،به سرشتهای نیك انسانی، خویش را آراسته بود به گونه ای كه تفاوتی میان اعضای فامیل قائل نمی شد و به بزرگ و كوچك احترام می گذاشت افرد مومن را دوست داشت و به اولیای الهی عشق می ورزید و عشق به آن امام بزرگ، در ژرفای دلش جا گرفته بود و نام و یاد آن حضرت در زبانش جاری بود.روزگار می گذشت و میر سعید هم به حدی رسیده بود كه می توانست راه خود را انتخاب كرده و به هدف و آرزویی كه داشت برسد.میر سعید رفتن به جبهه را وظیفه و تكلیف خود می دانست و نظرش در مورد جنگ تحمیلی این بود كه جنگ در مورد دین و اسلام است و ما باید دراین  جنگ شركت كرده و با دشمنان اسلام به مبارزه برخیزیم. آتش عشق به اسلام با مرور زمان در وجود میر سعید شعله ورتر می شد و چون سنش پایین بود اجازه ی رفتن به جبهه را نداشت كه مادر شهید می گوید:«به اتفاق یك روز در خانه دور هم جمع بودیم كه سعید با لبخند و هیجانی خاص وارد خانه شد وقتی علت را جویا شدم با خوشحالی گفت؛مادرم سنم را به خاطر رفتن به جبهه بالا بردم من كه طاقت دوری او را نداشتم سنگی را با ناراحتی به سویش پرتاب كردم و از قضا آن سنگ به سرش خورد و خون جاری شد ولی سعید با عادت همیشگی كه تبسم بر لب داشت روبه من كرد و گفت؛مادرم چرا مرا می زنی برای خدمت به وطنم می روم مگر ما از دیگرمردمان مسلمان با ارزشتر هستیم می روم وقتی برگشتم ازدواج خواهم كرد و دختر مورد علاقه ام نیز منتظرم خواهد ماند حرفش برایم فقط همین بود وبس،ودیگر با رفتنش مخالفتی نكردم «.
 بالاخره میر سعید در اواخر سال 1365 لباس ارتش را بر تن كرده و تا آخرین لحظات عمرش در خدمت كشورش بود و با تیپ 40 سراب عازم جبهه های حق علیه باطل شد و بعد از سه ماه آموزش به روستا برگشت تا خانواده اش را دیده و دوباره به جبهه برگردد .
 میر سعید در هنگام رویارویی با مشكل و گرفتاری اصلا ناراحتی به خود راه نمی داد و می گفت،كه این روزها برایمان روزهای خوب و خوشی هستند پس نباید ناشكری كنیم كه مادر شهید در این باره می گوید:« سعید وقتی به مرخصی می آمد و خواهرانش را می دید كه فرش می بافند برای اینكه خواهرانش غصه وناراحتی به خود راه ندهند به آنها روحیه می داد می گفت،وقتی خدمت سربازی ام تمام شود، دیگر نمی گذارم شما فرش ببافید چاره ای هم نداشتیم چون شوهرم مریض احوال بود و باید كار می كردیم».میرسعید درجبهه های نبرد با دشمنان می جنگید وخستگی به خود راه نمی داد انگار كه از تعلقات مادی رها شده بود و با حال و هوای جبهه خودش را عجین كرده بود به گونه ای كه وقتی به مرخصی می آمد برای رفتن به جبهه عجله داشت ودر جبهه به عنوان تك تیر انداز در حال خدمت به وطنش بود .
 مادر شهید می گوید:«سعید با آنكه اخلاق خوبی داشت ولی وقتی به مرخصی می آمد باز هم اخلاقش بهتر می شد یك بار كه به مرخصی آمده بود به من گفت؛مادرم همه ی پولهایم را به بچه ها در جبهه دادم و آمدم فكر كردم پول لازم دارد برایش پول دادم گفتم شاید نیاز داشته باشد رفت و، وقتی به خانه برگشت دیدم كه با آن پول برای خانه وسایل خریده بود «.

میر سعید هنگام رفتن به جبهه مادرش او را با نذر و نیاز از زیر قرآن بدرقه می كرد و بعد به مسجد می رفت وبرای سلامتی پسرش دعا می كرد .

 میر سعید تا زمانی كه در روستا بود آرزوی تشكیل خانواده را داشت ولی وقتی به جبهه رفت آرزوی دیگری داشت آن هم شهادت بود و در انتظار برآورده شدن آرزویش بود و ازدوستان و همرزمانش آقای داود صفری است كه پس از چند سال اسارت به آغوش گرم خانواده اش بازگشت از رشادتها و ایثارگری های سعید تعریف می كرد .
 سالها و ماهها مثل رعد و برق سپری می شد و میر سعید برای تجدید خاطره به آغوش گرم خانواده اش برگشته بود كه مادر شهید می گوید:«كم كم داشت مرخصی سعید اتمام می یافت كه به خواهرش گفت؛كه حنا خیس كن و برای نشانه بر دستهایم بگذار وقتی علت را پرسیدم پاسخ داد،كه یكی از دوستانم به شهادت رسیده بود و مادرش از حنایی كه در دستش بود او را شناخته بود من ناراحت شدم و حنا را برداشتم و گفتم كه تو شهید نمی شوی حضرت زینب تورا حفظ خواهد كرد و او می گفت،كه ای كاش شهید شوم».به گفته ی مادر شهید تمام خصوصیات اخلاقی و شخصیتی سعید ستودنی بود .

انگار روزگار بر وفق مراد میر سعید بود، اوکه در شهرعین خوش خدمت می كرد تقریبا 5 ماه مانده از خدمت سربازی اش، در منطقه ی عملیاتی عین خوش به شهادت رسید .

 شهادت فصل جدایی خالصان از ناخالصان،عاشقان از مدعیان،صادقان از فریبكاران بود وهنگامه ی شناخته شدن مومنان از منافقان .
 مادر شهید می گوید:«وقتی خبر شهادت سعید را برایمان آوردند اصلا ناراحت نشدم افتخار كردم، و پسرم را به امام حسین(ع)و علی اكبر قربانی دادم و خدا را شكر كردم كه جسدش را سالم آورده بودند چون خودش هم می گفت؛كه ای كاش شهید شوم و در باتلاق گرفتار نشوم ».
 آری،گوسفندی كه مادر میر سعید برای اتمام خدمت سربازی اش خریده بود به مراسم عزاداری اش نصیب شد .

انگار كه عروسی در قسمت میر سعید نبود لباس ارتش هم لباس جنگ او بود و هم لباس عروسی وهم لباس شهادتش .

مادر شهید از زبان همرزم شهید می گوید:«سعید اول زخمی شد او را به بیمارستان انتقال دادیم وبه من گفت؛این كیف را پیش خودت نگه دار اگر برگشتم به خودم بده ولی اگر شهید شدم كیف را به خانواده ام برسان كه همان كیف را با وسایلش در مقبره اش قرار دادیم «.

 شهید میر سعید تیموری درتاریخ 1367/04/22 در،درگیری با نیروهای بعثی عراق در اثراصابت تركش به بدن در شهر عین خوش با پیكر خونین به دیدار حق شتافت .
 پیكر پاك شهید میر سعید تیموری در استان اردبیل،شهرستان مشكین شهر ودر روستای میربیگلو در قبرستان عمومی روستا به خاك سپرده شد .


منبع:سایت شهدای ارتش

http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/6438