شهید موسی پشنگیان

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید موسی پشنگیان

تاریخ تولد : 1340/04/09

تاریخ شهادت : 1360/10/14

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه : فارس - کازرون - امامزاده سیدحسین


زندگی نامه

شهيد موسی در آذر ماه سال 1340 در کنار تخته چشم به جهان گشود؛ کودکي را در آغوش پدر و مادري دلسوز سپري کرد؛ دوران ابتدايي و راهنمايي را در کنار تخته با موفقيت پشت سر گذاشت و دوره دبیرستان را در مدرسه سيد حسين به پايان رسانيد. از همان دوران نوجواني، فردي با ايمان و خدا ترس بود و بر نماز اول وقت تأکيد زيادي داشت و در سال 1359 ازدواج نمود. حدود يک هفته پس از ازدواج، عازم خدمت مقدس سربازي شد و دوره آموزشي خود را در کرمان گذراند و بعد از آن به شيراز منتقل گرديد، پس از انتقال به شيراز، به جبهه گيلان غرب اعزام گشت. مدتي در آنجا در حال خدمت بود که ديگر خبري از او نشد تا اين که خانواده او جهت اطلاع از سرنوشتش به منطقه رفتند اما هيچ اثري از او نيافتند و به قول يگان خدمتي وي، او مفقود شده بود. پس از مفقود شدنش، فرزندش متولد شد و خانواده به اميد روزي که او بيايد و فرزندش را در آغوش بگيرد به انتظار نشستند. تمامی اسرا نیز آزاد شدند و خانواده لحظه شماري مي کرد که شايد او هم در ميان اسرا باشد اما اين چنين نشد و هرگز اين انتظار پايان نيافت. موسی، خانواده و فرزندش را چشم انتظار گذاشت و حتي پیکر پاک و مطهرش هم به دست خانواده نرسيد.

خاطرات

خاطره ای از زبان علی دهقانی (همکلاسی شهید) من و موسی در سال تحصیلی 1355 ـ 1354 در مدرسه راهنمایی خوارزمی کنار تخته در یک کلاس و روی یک نیمکت مشغول به تحصیل بودیم. شهید موسی پشنگیان فردی مؤمن، ساده و خوش نیت بود. ایشان ساکن کنار تخته و حقیر و برخی از دوستان دیگر، ساکن روستای بورکی بودیم و از آنجا که فاصله زیادی تا محل اقامت خود داشتیم، مجبور بودیم که بعضی اوقات ظهر را در کنار تخته بمانیم و غروب به منزل برویم. گاهی اوقات غذایی برای خوردن نداشتیم و این شهید عزیز با دوچرخه ای که داشت برای ما ناهار می آورد و با ما غذا می خورد. هنگامی که همه ما دور یک سفره جمع می شدیم، این عزیز از سهم خود برای ما بیشتر می گذاشت و می گفت: شما غریب هستید و تا غروب گرسنه می مانید. اما من می توانم با یک تکه نان خود را سیر کنم. گاهی اوقات در کنار آب انبار که الآن حسینیه سید الشهداء (عليه السلام) می باشد با هم بازی می کردیم و موقع امتحان از یکدیگر درس سؤال می کردیم. ایشان هنگام ظهر اولین کاری که می کرد نماز خود را می خواند و بدون هیچ غلّ و غش و بی ریا از دیگر همکلاسی ها هم می خواست که ایشان را همراهی کنند.

منبع:سایت شهدای ارتش

http://ajashohada.ir/Home/Martyrdetails/5344