شهید جهانپور شریفی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۰۳ توسط Khoshkenar9712 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید جهانپور شر ی ف ی

نام پدر :

محل تولد: پرز ی تون فارس

تار ی خ تولد: ۵۷/۶/۲۵

تار ی خ شهادت: ۹۲/۶/۲۵

محل شهادت: حلب، سور ی ه

محل دفن: پرز ی تون فارس

وصعبت تاهل: متاهل

تعداد فرزندان: ۳

rId4

زندگ ی نامه :

شه ی د جهانپور شر ی ف ی در تار ی خ ۲۵/۶/۱۳۵۷ در روستا ی پرز ی تون به دن ی ا آمد .

ا ی شان تحص ی لات خود را تا سوم راهنما یی ادامه داد و در سال ۱۳۸۰ ازدواج کرد . چند ماه بعد در سپاه پاسداران ت ی پ ۳۳۳ هوابرد المهد ی جهرم مشغول به کار گرد ی د .

به دل ی ل بعد مسافت جهرم تا محل زندگ ی خانواده، ا ی شان فقط روز ها ی تعط ی ل م ی توانست در کنار خانواده حضور داشته باشد .

شه ی د شر ی ف ی احترام خاص ی برا ی پدر و مادر خود قائل بود .

از ا ی ن شه ی د بزرگوار سه فرزند به ی ادگار مانده است.۲ دختر و ۱پسر .

شه ی د شر ی ف ی در سال۸۸ به اتفاق خانواده به جهرم عز ی مت کرده و در ی ک ی از خانه ها ی سازمان ی ت ی پ المهد ی ساکن گرد ی دند .

روزها ی خوش خانواده در ا ی ن ا ی ام بود و آخر هفته ها ودر تعط ی لات به روستا ی محل تولد نزد پدر و مادر واقوام به سر م ی بردند .

شه ی د شر ی ف ی هم ی شه به خدا توکل داشت و روزها ی جمعه به کار کشاورز ی مشغول م ی شد .

در ا ی ن روزها ی خوب شه ی د با همسر خود صحبت کرد که با رضا ی ت شما م ی خواهم به سور ی ه بروم تا از حرم حضرت ز ی نب سلام الله عل ی ها دفاع کنم .

همسر شه ی د حرف ی نداشت و م ی گفت ان شا اله هر چه خدا بخواهد. شه ی د بالاخره تصم ی م خود را گرفت که به سور ی ه برود و از همسر خود خواست که فرزندان را طور ی ترب ی ت کند که در راه د ی ن خدا باشند و اسلام وقرآن را به پا دارند و از راه حضرت ز ی نب کبر ی را پ ی رو ی کنند .

سرانجام در تار ی خ ۲۵/۶/۹۲ به آرزو ی د ی ر ی نه اش رس ی د .

جهانپور شر ی ف ی ۲۵ شهر ی ور سال ۹۲ در روز تولدش در حال دفاع از حرم مطهر ز ی نب کبر ی در کشور سور ی ه به دست تکف ی ر ی ها به شهادت رس ی د . پ ی کر ا ی ن شه ی د در جهرم تش یی ع و در زادگاهش روستا ی پر ز ی تون م ی مند به خاک سپرده شد.


خاطرات و گزارشات :

خاطره ا ی از زبان دختر شه ی د :

به ی اد م ی آورم : هنگام ی که م ی خواستم به کلاس قرآن بروم، فراموش کرده بودم پدرم تا چند دق ی قه د ی گر م ی خواهد برود؛ و فقط خدا حافظ ی کردم .

داشتم کفشم را م ی پوش ی دم که پدر گفت: زهرا جان، عز ی ز بابا، بابا من که نبوس ی دمت، دارم م ی رم مامور ی ت .

گفتم : ببخش ی د ی ادم رفته بود که شما م ی خوا ی د بر ی د مامور ی ت .

من را در آغوش گرفت و بوس ی د .

برا ی هم ی شه . . .

در آن لحظه اشک شوق پدرم را د ی دم ؛

شوق به شهادت،

انگار م ی دانست که شهادتش نزد ی ک است و خود را برا ی شهادت در راه خدا آماده کرده است .

وقت ی در سور ی ه بود هفته ا ی ی کبار با ما تماس م ی گرفت، هفته ها به سخت ی م ی گذشت و انتظار کش ی دن ، کلافه ام م ی کرد .

در آن هفته ، از روز تماس بابا دو سه روزگذشت …

خ ی ل ی ب ی تاب ی م ی کردم …

به مادر گفتم: چرا بابا تماس نم ی گ ی ره؟

مادر که خودش هم چند روز بود سخت درگ ی ر ا ی ن موضوع بود ب ی شتر ناراحت شد ول ی ما را آرام کرد .

همان روز دا یی من به جهرم آمد و ما را به هر بهانه ا ی بود به روستا ی پر ز ی تون بردند .

آنجا که رفت ی م کم کم خبر شهادت پدر را به ما دادند .

آر ی بابا ی عز ی زم به آرزو ی ش رس ی د . …


منبع:

http://www.takrimeshahid.ir/2016/12/19/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C/