شهید حمید صفری

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۰۵ توسط Khoshkenar9712 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

شه ی د حم ی د صفر ی

تار ی خ تولد :1345/05/27

تار ی خ شهادت : 1364/05/16

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه :شهرستان ها ی استان تهران - قدس - بهشت فاطمه


زندگی نامه: شه ی د حم ی د صفر ی در تار ی خ 1345/05/27 در شهرك قدس ی ا همان قلعه حسن خان به دن ی ا آمد. ول ی از همان اوان كودك ی به همراه خانواده به تهران نقل مكان و مدت ی را در تهران زندگ ی كردند. در سن 6 سالگ ی به مدرسه رفت و تا 9 سالگ ی ن ی ز در همان مدرسه در تهران مشغول تحص ی ل بود تا ا ی ن که دوباره به زادگاهش، قلعه حسن خان برگشتند .

دوران كودك ی ش توأم با مهربان ی ، دلسوز ی و محبت نسبت به اطراف ی ان بود. خ ی ل ی سر به ز ی ر و مؤدب بود، هرگز كلمه ا ی زشت و ناپسند از دهانش خارج نشد. به پدر و مادرش احترام فراوان م ی‌ گذاشت و حت ی مستق ی م به چشم ها ی آنها نگاه نم ی كرد. از كودك ی به انجام امور مذهب ی بس ی ار مق ی د و علاقمند بود. در مسجد حضور م ی ی افت و مكبر مسجد بود. ه ی چ گاه كس ی را مورد آزار و اذ ی ت قرار نم ی داد، ی ك بار تفنگ اسباب باز ی ش را به ی ك ی از دوستانش كه اسباب باز ی نداشت هد ی ه كرد .

علاقه خاص ی به اسلام و انجام فرائض د ی ن ی داشت و ه ی چ وقت نمازش ترك نم ی شد و روزه اش را م ی گرفت. هر چه كه پدر و مادرش به او م ی گفتند كه عز ی ز دلمان تو هنوز كوچك ی و روزه هنوز بر تو واجب نشده است، روزه نگ ی ر، م ی گفت: من م ی توانم روزه بگ ی رم و به خوب ی طاقت م ی آورم. خواهش م ی كنم كار ی با روزه گرفتن من نداشته باش ی د و وقت ی كه پدر و مادرش او را چن ی ن در انجام ا ی ن فر ی ضه استوار د ی دند و ی را به حال خودش گذاشتند .

و ی ن ی ز تا كلاس اول راهنما یی در مدرسه شهرك قدس درس خواند و بعد از آن د ی گر به تحص ی ل ادامه نداد و ترج ی ح داد كه دوباره نزد دا یی ها ی خود برود و حرفه خود را در صنعت آلومن ی وم تكم ی ل كند و هم ی ن كار را كرد و به زود ی با علاقه ا ی كه به ا ی ن كار داشت در حرفه خود استاد ش د و به پا ی ه استادان د ی گر در ا ی ن حرفه رس ی د .

در دوران انقلاب و در هنگام خروش مردم ی ، شه ی د صفر ی هم وارد مبارزات شد و در راهپ ی ما یی ها حضور پ ی دا م ی كرد. حضور در مسجد و شركت در نماز جماعت از جمله موارد ی بود كه به آن خ ی ل ی مق ی د بود. اهل نماز شب و تعبدها ی شبانه، اهل خلوت و تنها یی با معبود بود. به افراد ن ی ازمند كمك م ی كرد و اگر احساس م ی‌ كرد كس ی به كمك ن ی از دارد كوتاه ی نم ی‌ كرد . به حلال و حرام خ ی ل ی اهم ی ت م ی‌ داد . تا اول راهنما یی درس خواند و پس از آن در مغازه آلوم ی ن ی وم ساز ی دا یی اش مشغول كار شد .

به تحص ی لات حوزو ی علاقمند بود اما موفق نشد. به مادربزرگش كه به تنها یی زندگ ی م ی كرد مرتب سركش ی و توجه م ی نمود و هر شب برا ی او غذا ته ی ه م ی‌ كرد .

د ی گر كم كم بزرگ شده بود و مقدار ی احساس استقلال در و ی به وجود آمده بود و خود برا ی كارها ی ش تصم ی م م ی گرفت البته با والد ی نش هم در آن زم ی نه مشورت م ی كرد. در ا ی ن م ی ان ن ی ز ه ی چ وقت اسلام و د ی نش را فراموش نم ی كرد و اكثراً ن ی ز نمازش را در مسجد به جا م ی آورد و همچن ی ن در روزها ی عز ی ز عزادار ی امامان ن ی ز بس ی ار تلاش م ی كرد و در تمام برنامه ها ی ا ی ن روزها شركت م ی كرد .

طور ی بود كه اگر روز ی به مسجد نم ی رفت امام جماعت مسجد علت ن ی امدن و ی را پرس و جو م ی كرد. زندگ ی و ی به هم ی ن منوال م ی گذشت تا ا ی ن كه روز ی اعلام كردند متولد سال 1345 م ی توانند به طور داوطلب به خدمت سرباز ی بروند. حم ی د كه ا ی ن موضوع را شن ی د به فكر فرو رفته بود و چو ن كشور در حال جنگ بود تصم ی م گرفت كه به خدمت مقدس سرباز ی برود .

وقت ی كه مادرش از ا ی ن موضوع آگاه شد اول مقدار ی ناراحت شد چون و ی دردانه ی مادرش بود و مادر از فرط ناراحت ی گفت: نزد امام م ی روم و از او م ی خواهم كه نگذارد پسرم را به سرباز ی ببرند. ول ی تمام ا ی ن سخنان از رو ی ه ی جان بود؛ چون وقت ی كه حم ی د گفت: «مگر خون من از د ی گران رنگ ی ن تر است.» د ی گر مخالفت نكرد و هم پدر و هم مادر گفتند: هر چه خودت صلاح م ی دان ی همان را انجام بده .

پ ی ش از رفتن از شهادت ز ی اد صحبت م ی كرد و قبل از رفتن برا ی گرفتن عكس به عكاس ی رفت و آنجا گفته بود از من عكس خوب ی بگ ی ر كه وقت ی شه ی د شدم رو ی پلاكاردها بزنند. تمام آرزو ی ش وصال معشوق حق ی ق ی و شهادت بود .

حم ی د دفترچه آماده به خدمت را گرفت و بعد از چند ی ن ی ز به خدمت اعزام شد و برا ی دوره سه ماه آموزش ی به گردان 30 عمل ی ات ی واقع در شهر گرگان راه ی ا ی ن شهر شد .

بعد از دوره سه ماه آموزش ی آنها را تقس ی م كردند و او به منطقه كردستان و شهر مر ی وان اعزام شد. شب ی كه قرار بود فردا ی ش به طرف مر ی وان حركت كنند به تهران و از آنجا به خانه خودشان آمد و گفت كه تقس ی م شده و با ی د فردا صبح به طرف مر ی وان حركت كند .

خانواده از د ی دن و ی بس ی ار خوشحال شدند و ن ی ز گفت: در گرگان كه بود ی م اعلام کردند كه هر كس تک پسر خانواده است م ی تواند در هم ی ن جا بماند ول ی او چن ی ن كار ی را نكرده بود و وقت ی كه خانواده اش علت ا ی ن كار را از و ی پرس ی دند گفت: مگر من با د ی گران چه فرق ی دارم؟ پس آنها كه زن و فرزند دارند چه؟ آنها چه با ی د بكنند؟ هرچه كه خدا بخواهد همان خواهد شد و شما ن ی ز نگران من نباش ی د، خدا بزرگ است .

پس از آن فردا صبح به طرف مر ی وان حركت كرد و از آنجا به محل خدمت خود، ی عن ی تپه سلمان اعزام شد. ضمناً تپه سلمان مشرف به عراق بود و به گفته حم ی د هر روز عراق ی ها را م ی د ی دند . زندگ ی در سنگر را بس ی ار دوست م ی داشت و هم ی شه وقت ی كه به مرخص ی م ی آمد م ی‌ گفت : منطقه خ ی ل ی بهتر است و در سنگر خ ی ل ی خوش م ی گذرد چون آنجا هست كه انسان احساس م ی‌ كند كه زندگ ی چه معن ی دارد؟ حراست از ملك و م ی هن و از آن بالاتر د ی ن اسلام چه لذت ی دارد، چون بزرگتر ی ن وظ ی فه ی ك سرباز خدمت به مملكت و د ی نش م ی‌ باشد و ه ی چ چ ی ز ش ی ر ی ن تر از آن نم ی باشد. هم ی شه از ا ی ن كه به منطقه جنگ ی اعزام شده خوشحال بود و ه ی چ وقت احساس نارضا ی ت ی نم ی كرد .

ی ك بار از ناح ی ه سر و صورت مجروح شد و در ب ی مارستان اجازه نداده بود تا به مادرش اطلاع بدهند تا مبادا ناراحت شود .

در ط ی چند ماه خدمت در مر ی وان ی ك بار به مرخص ی آمد و آن هم در 15 ماه مبارك رمضان بود و ن ی ز بعد از 15 روز، ی عن ی بعد از ع ی د فطر دوباره به منطقه مر ی وان برگشت. ا ی ن آخر ی ن د ی دار ی بود كه و ی با خانواده اش داشت و د ی گر چشم آنها به د ی دار هم روشن نشد. فقط ی ك نامه از و ی برا ی تك تك اعضا ی فام ی ل آمد و همان و بس و در ی ك ی از ا ی ن نامه ها نوشته بود كه در تار ی خ 1364/05/15 به مرخص ی م ی‌ آ ی م و همه چشم انتظار روز 15 بودند كه باز دوباره حم ی د ب ی ا ی د ول ی ا ی ن انتظار ثمر نداد و د ی گر او ن ی امد و ه ی چ خبر ی از و ی بدست نرس ی د .

همه دلشان به شور افتاده بود و به تكاپو افتاده بودند كه خبر ی از و ی بدست آورند ول ی همه راه ها به بن بست منته ی م ی شد تا ا ی ن كه بعد از تلگراف ها و تلفن ها و نامه ها ی ب ی جواب، خانواده به فكر جستجو افتادند. اول به سنندج رفتند که گفته شد که لشگر به اشنو ی ه منتقل ش ده است. به اشنو ی ه رفتند آنجا ن ی ز به اتفاق گفتند كه چن ی ن لشگر ی ا ی ن جا ن ی امده است و برگشتند .

باز پدر و دا یی ها ی ش به اتفاق ی ك ی از دوستان دوباره به سنندج رفتند و پس از جستجو ی بس ی ار به حق ی قت ی آگاه شدند كه در ا ی ن مدت از آن ب ی خبر بودند و آن ا ی ن بود كه حم ی د شه ی د شده است. توص ی ف حال آنها را در آن لحظه ه ی چ كس نم ی تواند بازگو كند به آنها گفتند كه پسرشان شه ی د شده و پ ی كر پاك او در باختران است و جر ی ان را چن ی ن توض ی ح دادند كه و ی در اثر تصادف زخم ی شده و او را اول به ب ی مارستان توح ی د سنندج آورده بودند. در دفتر ب ی مارستان ق ی د شده بود كه او را با هل ی كوپتر به ب ی مارستان طالقان ی باختران منتقل كرده اند. به باختران رفتند و مسئول ی ن ب ی مارستان گفتند كه در ا ی ن ب ی مارستان به شهادت رس ی ده و پ ی كر پاكش را به ب ی مارستان 520 ارتش منتقل كرده اند .

روز ع ی د غد ی ر بود روز شاد ی در ا ی ن روز بود كه پ ی كر پاك شه ی د حم ی د صفر ی را در سردخانه ب ی مارستان پ ی دا كردند. به خاطر آوردن آن روز بس ی ار غمناك است به پدر چه حال ی دست م ی دهد وقت ی با پ ی كر ب ی جان پسرش رو به رو م ی‌ شود؟ ! آ ی ا د ی گر ا ی ن پدر پا ی ش قدرت و ی ارا ی راه رفتن را در مقابل پ ی كر جوانش م ی تواند داشته باشد؟! ول ی به هر حال پدرش با ا ی مان قو ی خودش را كنترل كرد و در همان جا خدا را شكر كرد كه امانت ی را كه خداوند نزدش به امانت گذاشته بود به خودش بگردانده است. به هر حال بعد از اقدامات اول ی ه ترت ی ب انتقال پ ی كر پاك زنده ی اد شه ی د حم ی د صفر ی را به ستاد معراج باختران دادند و از آنجا پ ی كر ا ی ن گل پرپر را به نزد خانواده اش آوردند.


خاطرات:

خاطره ا ی از زبان مادر شه ی د :

بعد از شهادت پسرم حم ی د، دامادم ک ی ف پولش را در جا ی نامعلوم ی گم کرده و بس ی ار ناراحت بود. شب ی حم ی د را در خواب د ی د که آدرس ی به او داده و گفته بود صاحب مغازه به علت ناراحت ی اعصاب اطلاع رسان ی نکرده است. فردا ی آن روز شوهر خواهر حم ی د به آدرس داده شده رفت و ا ی ن خوا ب حق ی قت پ ی دا کرد.


منبع:سایت شهدای ارتش

http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/37394