شهید حسینقلی آزادی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۳۰ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۲۲ توسط Ghanbari9706 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید حسینقلی آزادی

زندگینامه:

فرزند صفرعلی، در تاریخ 1335/05/01 در روستای محمود آباد جنگل، از توابع شهرستان فسا به دنیا آمد. در سن یک سالگی مادرش را از دست داد و او را نزد مادربزرگش به روستای بروجی بردند و سرپرستی او را دایی اش به عهده گرفت تا این که به سن هفت سالگی رسید و دایی اش او را به یکی از مدارس فسا فرستاد تا تحصیلات خود را آغاز کند. او در روزهای تعطیل به روستا نزد دایی اش می رفت و به او در کارهای کشاورزی کمک می کرد. دایی مقداری زمین کشت به او واگذار کرد تا برای خودش کار کند. حسینقلی در زمستان، در روزهای تعطیل به روستا می رفت و در آن زمین ها گندم و جو کشت می کرد. در سال 1349 الی 1350 به شیراز برای کسب و کار رفت و در آنجا با آیت الله دستغیب آشنا شد و عضو پیروان امام خمینی (ره) و یکی از مبلغان دین گردید، تا سال 1353 در شیراز بود و در سال 1354 برای دوران آموزشی سربازی به آبادان رفت و سپس به پایگاه نیروی دریایی بوشهر منتقل شد. در سال 1356 به فسا آمد و ازدواج نمود و ثمره ازدواجش 2 فرزند دختر می باشد. شهید آزادی در تمام تظاهرات های سال 1357 در فسا و شیراز شرکت نمود. در سال 1359 راهی جبهه های جنگ حق علیه باطل گردید. سپس در تاریخ 1359/10/05 در منطقه (جاده آبادان ـ ماهشهر) در حال خواندن نماز به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

وصیتنامه

بسم الله الرحمن الرحیم در این مواقع حساس که کشور عزیزمان ایران در حال جنگ با کفار بعثی عراق و آن عروسک دست نشانده آمریکایی یعنی صدام یزید می باشد، وظیفه ی فرد فرد ما ملت شرافتمند ایرانی است که از وجب به وجب خاک میهن عزیزمان پاسداری نماییم. من خدمت 56 حسینقلی آزادی از عشایر فسا، بر خود لازم می دانم که برای سرکوبی بعثی های کافر عازم خط مقدم بشوم و چون امکان دارد این آخرین مرخصی من باشد لازم است چند کلمه با پدر و دایی هایم در میان گذارم. از خداوند بزرگ اولین آرزویم پیروزی جمهوری اسلامی به رهبری بت شکن زمان و زعیم عالی قدر نائب امام زمان (عجل الله فرجه)، امام خمینی می باشد. آرزومندم پرچم ایران همیشه برقرار، اسلام و قرآن محفوظ بماند. دومین آرزویم آن است که افتخار آن را داشته باشم که با لشکر یزید تا آخرین قطره خون، و تا آخرین فشنگ بجنگم و با پیروزی کامل رو به وطنم برگردم و چنانچه شهید شدم این پیام را به پدر و داییم قربانعلی دارم كه دقیقاً حساب کنید. در خاتمه خواهش دیگری که دارم اصلاً برای من گریه نکنید، باعث افتخار شما و من است چون برای دینم، میهنم ناموسم می جنگم. درود بر رهبر کبیر انقلاب امام خمینی و درود گرم بر شهیدان به خون خفته انقلاب اسلامی ایران پایبنده باد جمهوری اسلامی ایران با تقدیم احترام حسینقلی آزادی

خاطرات

همرزم شهید:

من و شهید آزادی در تاریخ 1359/07/05 از فسا به شیراز، و از شیراز به تهران اعزام شدیم و قرار بود در پادگان لویزان ما را به جبهه های جنگ اعزام کنند، اما ما را به مرکز پیاده شیراز فرستادند. شهید آزادی بلند شد و اعتراض کرد و گفت: این خیانت است، این دستور از کدام فرمانده است؟ ما سرباز نیروی دریایی هستیم و باید در دریا به ایران خدمت کنیم. در همان زمان بنی صدر فرمانده کل قوا بود، شهید آزادی خیلی ناراحت شد مدتی بعد در شیراز، سرهنگ کاویانی که فرمانده مرکز پیاده شیراز بود، ما را که یک گردان سرباز بودیم می خواست به زاهدان اعزام کند، اما شهید باز هم بلند شد و رو به سربازان کرد و گفت: جنگ در خوزستان است نه در زاهدان، ما به خوزستان می رویم. فرمانده گفت: این یک دستور است، شهید گفت: این یک خیانت است ما به جبهه های جنگ در خوزستان می رویم و سرانجام ما را به جاده آبادان ـ ماهشهر فرستادند. جاده ماهشهر در دست عراقی ها بود و آنجا خط اول جبهه بود، نماز اول وقت شهید زیر باران گلوله های دشمن قضا نمی شد، همیشه در هر موقعیتی که بود نمازش را اول وقت می خواند و می گفت: این جنگ به خاطر نماز و اسلام است و ما باید امام خمینی را یاری کنیم تا اسلام پیروز شود. او یکی از پیروان خالص امام بود، در جبهه های جنگ خیلی فعال و کوشا بود و همیشه می گفت: من در این جنگ شهید می شوم، سلام من را به امام خمینی و ملت ایران برسانید و بگویید بنی صدر خائن است، شهید آزادی، ما را همیشه در راه جنگ و استقامت و پیروزی تشویق می کرد.

[۱]

پانویس

  1. سایت نویدشاهد