عملیات بازی دراز
معرفی عملیات بازی دراز
معرفی عملیات
4/10/1359 پنجشنبه 4 دی 1359، 17 صفر 1401، 25 دسامبر 1980
بر اساس نوشته های مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در کتاب "هویزه،آخرین گامهای اشغالگر"از مجموعه کتابهای "روزشمار جنگ ایران و عراق" امروز جبهه های جنگ شاهد چهار عملیات موفق در سطح محدود از سوی رزمندگان اسلام بود. اولین عملیات در جاده ماهشهر آبادان انجام شد و طی آن نیروهای عراقی مجبور به ترک مواضع خود گردیده، یک کیلومتر عقب نشینی کردند. علی رغم این اقدام، رادیو بغداد اعلام کرد همه ناظران سیاسی و نظامی بر آنند که کلیه مواضع تدافعی اطراف آبادان در شُرف سقوط به دست نیروهای عراقی است و هلیکوپترهای عراقی روزانه به کمک توپخانه سنگین باقی مانده سنگرها را در هم میکوبند. امروز در منطقه جنوب، شهر اهواز از ساعت 10 تا 24 زیر آتش توپخانهی عراق قرار گرفت که خسارتهای جانی و مالی فراوانی به بار آمد.
دومین عملیات در جبهه های غرب انجام شد. فرمانده سپاه مریوان، احمد متوسلیان، طی گزارشی جمع بندی درگیریهای منطقه دزلی را ارائه داد: از درگیریهای رخ داده، نتایج زیر به دست آمده است: آبادیهای رام، دزلی، کوه دال نبی، گردنه تمانجیر و همینطور کوه نیط به تصرف درآمد و مقدار قابل ملاحظهای تسلیحات و ابزار نظامی به همراه مهمات مربوطه غنیمت گرفته شد.
سومین عملیات امروز در منطقه بازی دراز انجام شد، خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی از عملیات یک واحد ارتش خبر داد که با پشتیبانی آتش توپخانه، 20 تن از بعثیها را به هلاکت رساندند و 30 مزدور صدام را به اسارت درآوردند. در این گزارش انهدام تعدادی خودرو و ادوات دشمن نیز قید شده است.
عملیات چهارم در جنگ نابرابر هوایی توسط عقابان شجاع و تیز پرواز نیروی هوایی و برعلیه پالایشگاه نفت کرکوک انجام شد. مرکز اطلاعات غرب سپاه گزارش داد: در بمباران پالایشگاه کرکوک عراق توسط جنگنده های جمهوری اسلامی ایران، خسارت وارده 90% بوده است، به طوری که پالایشگاه مذکور تا 8 روز در آتش میسوخت و قسمت زیادی از آن منهدم گردید. این پالایشگاه در حال حاضر تعطیل است.
معرفی عملیات بازی دراز 1
فهرست
معرفی عملیات * دلیل انجام عملیات * خلاصه معرفی عملیات
معرفی عملیات
9/2/1360
قرارگاه مقدم غرب سپاه و ارتش به همراه یکدیگر در ارتفاعات بازی دراز اقدام به حمله نمودند و موفق به تثبیت سه قله شدند. عراق در روزهای آغازین جنگ از بازی دراز برای دیده بانی استفاده میکرد. اما ویژگی این ارتفاعات باعث شد با فعالیتهای مهندسی روی آن، جادهسازی شود و یگانهای عراقی در آنجا مستقر شوند و ضمن افزایش سلطه بر قصرشیرین، سرپل ذهاب را نیز زیر دید خود بگیرند. بعد از سه ماه شناسایی قرارگاه غرب سپاه و ارتش نخستین عملیات نیمه گسترده را در این منطقه طرحریزی کردند. که با نام عملیات بازی دراز در تاریخ 1360/2/1 آغاز شد و به مدت 8 روز طول کشید و طی آن نیروهای ایران و عراق بارها به تک و پاتک متقابل پرداختند.
عراق با استفاده از پشتیبانی هوایی و جادههای مواصلاتی، یگانهای خود را حمایت میکرد. اما رزمندگان اسلام از جاده و حمایتهای هوایی کافی و پشتیبانی آتش محروم بودند، در نتیجه نتوانستند روی تمام هدفها مستقر شوند. با وجود این، از بین قلههای منطقه، سر قله آن را تثبیت کردند. و تنها در تثبیت سر قله 1150 و یکی از قلههای 1100 ناکام ماندند. در این عملیات هوانیروز ارتش نقش بسزایی ایفا کرد و طی آن خلبان علی اکبر شیرودی به شهادت رسید.
دلیل انجام عملیات
ارتفاعات سختگذر بازی دراز با قلههای بلند و شیبهای تند و بریدگیهای ممتد از اهمیت ویژهای در منطقه مرزی استان کرمانشاه برخوردار است. این ارتفاعات به مثابه عرضه بزرگی درون مثلث قصرشیرین ـ گیلان غرب ـ سرپل ذهاب واقع شده است و بر منطقه تسلط کامل دارد نیروهای عراقی در روزهای آغازین جنگ از بازی دراز برای دیده بانی استفاده میکرد اما ویژگیهای این ارتفاعات موجب شد با فعالیتهای مهندسی روی آن، جاده سازی شود و یگانهای عراق در آنجا مستقر شوند و ضمن افزایش سلطه بر قصرشیرین سرپل ذهاب را نیز زیر دید خود بگیرند.
برای گرفتن این امتیاز مهم از نیروهای عراقی پس از سه ماه کار نیروهای شناسایی سپاه پاسداران، قرارگاه مقدم غرب سپاه پاسداران و ارتش نخستین عملیات نیمه گسترده را در این منطقه طرح ریزی کردند که با نام عملیات بازی دراز در تاریخ آغاز شد و به مدت ۸ روز طول کشید.
خلاصه معرفی عملیات:
نام عملیات :بازی دراز
زمان اجرا :۱ تا ۹ اردیبهشت ماه ۱۳۶۰
محل نبرد : غرب سرپل ذهاب
نوع عمليات: نيمه گسترده
فرماندهي: مشترك
سازمان: مشترك
تجهیزات منهدم شده نیروهای عراقی: ۵۴ دستگاه تانک و نفربر ۳ فروند هواپیما ۲ فروند هلیکوپتر ۲ دستگاه ادوات مهندسی
غنائم جنگی ایران: ۱۲ دستگاه تانک و نفربر ۵ دستگاه ادوات مهندسی
تعداد تلفات نیروهای عراقی: ۱۵۰۰ نفر کشته و زخمی ۷۰۰ نفر اسیر
http://www.fatehan.ir/page.aspx?pid=195
شهدای مرتبط با عملیات بازی دراز 1
شهید شیرودی در این عملیات به شهادت رسید.
خاطرات مرتبط با عملیات بازی دراز 1
شهادت عاشقانه بر روی قله بازی دراز
روزهای به یاد ماندنی و با صفای جبهه، یکی پس از دیگری میگذشت تا اینکه ماه رمضان تمام شد. بچهها روز عید فطر دور هم جمع میشدند و هر نفر بیست تومان به عنوان فطریه دادند که همه آن پولها را به سرایدار مدرسه دادیم. یک شب که به همراه پنج نفر از بچهها رفته بودیم سنگر کمین، به مسئله عجیبی برخوردیم. هوا کاملاً تاریک بود، طوری که چشم چشم را نمیدید. شب از نیمه گذشته بود که صدای خش خش شنیدم. اول زیاد اهمیت ندادم و پیش خود گفتم چیزی نیست، صدای باده، اما هر لحظه صدا بیشتر و بیشتر میشد. فکر اینکه دشمن سینه خیز به طرف ما میآیند، مو را بر تنم سیخ کرده بود.
در همین حین، یکی از بچهها که یک سیاهی دیده بود. بدون اینکه ایست بدهد، به طرفش تیر اندازی کرد. وقتی سیاهی نزدیکتر شد، دیدیم یکی از اهالی روستاست که با خرش به شهر میرود. البته دو ـ سه بار نیروهای ضد انقلاب با فرستادن قاطر به سمت ما سعی کرده بودند که حواس ما را پرت کنند و از طرف دیگری ضربه بزنند. یکی از نیروهای ما را هم به همین شیوه اسیر کرده بودند. این دوست ما بعد از آزادشدن، مجدداً به جمع ما پیوست و گفت: آنها به گردن یک قاطر فانوس انداخته بودند. من که رفتم قاطر را بیاورم، برادران ارتشی، یک خمپاره منور شلیک کردند و نیروهای کومله مرا دیدند و آمدند به سمت من. من هم سلاح را تکه تکه باز کردم و هر تکه از آن را به گوشه ای انداختم و دقایقی بعد توسط نیروهای کومله اسیر شدم. در زندان کومله که بودم، با کمک دوستان، زندان را سوراخ کردیم و فرار کردیم.
چند روز بعد از این جریان، سرگرد شهرام فر برای آشنا شدن با نیروها به مدرسه آمد و ضمن یک سخنرانی کوتاه و مختصر و مفید، اعلام کرد که: قرار است با یک عملیات حساب شده و ضربتی، جاده بانه ـ سر دشت را آزاد کنیم. طرح مانور به این ترتیب بود که توپخانه و نیروی هوایی ارتش کار پشتیبانی آتش را انجام بدهند و نیروهای پیاده ارتش و سپاه با هم جاده را از تصرف عناصر ضد انقلاب در بیاورند. سرگرد شهرام فر که یکی از تکاوران زبده، متعهد و مومن و شجاع ارتش بود، فرماندهی عملیات را به عهده داشت. یکی از خصوصیات ویژه ایشان که زبانزد همگان بود، روزه داری ایشان در اکثر روزها بود. بالاخره روز موعود فرا رسید و به همراه برادران ارتش، به سمت اهداف مورد نظر حرکت کردیم. صبح زود، در ده کیلومتری بانه، تعدادی از قله های منطقه به تصرف نیروهای خودی درآمد و بچهها ضمن کندن سنگرهای انفرادی، خودشان را برای حملات عناصر ضد انقلاب آماده میکردند. با روشن شدن هوا، عناصر ضد انقلاب متوجه حضور ما در منطقه شدند و به مقابله پرداختند.
ساعت حوالی هشت صبح بود که نیروهای ضد انقلاب از سه طرف به سمت ما حمله کردند. عده ای از آنها از سمت پایین قله میآمدند، عده ای از آنها روی ارتفاعات رو به روی ما بودند و به سمت ما شلیک میکردند و عده ای هم از میان درختان سینه کش کوه، ما را زیر آتش گرفته بودند. هلیکوپترهای هوانیروز، بر روی منطقه عملیاتی به پرواز درآمده بودند؛ اما به جهت جنگلی بودن منطقه نمیتوانستند آن طور که شاید و باید، نیروهای خودی را از نیروهای ضد انقلاب تمیز بدهند و این مسئله، تا حدودی، آنها را از اجرای آتش پشتیبانی باز میداشت. سرگرد شهرام فر در کنار بچهها بود و با بیسیم به هلیکوپترها گرا میداد و هلیکوپترها هم شلیک میکردند. هر چند دقیقه، تعدادی از نیروهای ضد انقلاب به درک واصل میشدند. بچه های ما هم با بستن رگبارهای متعدد و متوالی، حسابی منطقه را شلوغ کرده بودند. هر چه از روز میگذشت، هوا گرمتر و تحمل آن سختتر میشد، آفتاب کاملاً بالا آمده بود و گرمایش امانمان را بریده بود. آب قمقمهها ته کشیده بود و تشنگی داشت بر بچهها چیره میشد. حوالی ظهر بود که برادران ارتشی، یک وانت بار پر از هندوانه برایمان آوردند و بچهها دلی از عزا درآوردند. نیروهای ضد انقلاب از غفلت بچهها استفاده کرده و تا حد ممکن خود را به ما نزدیکتر کرده بودند. در گرما گرم درگیری بود که آنتن بی سیم سرگرد شهرام فر بر اثر اصابت گلوله ای منهدم شد. به این ترتیب، ارتباط ما با عقبه و خلبانان قطع شد.
چند دقیقه بعد هم سرگرد شهرام فر مورد اصابت گلوله ای قرار گرفت و به شهادت رسید. عناصر ضد انقلاب که روی منطقه کاملاً توجیه بودند، در جاهای مختلف سنگر گرفته، به سمت بچهها تیر اندازی میکردند. بعضی از بچهها که قبلاً به کردستان آمده بودند و با سبک جنگ چریکی تا حدودی آشنا بودند، نیروی ضد انقلاب را دور میزدند و به درک واصل میکردند. تعدادی از بچهها شهید و تعدادی هم مجروح شده بودند، اما بقیه بچهها مرد و مردانه، ، سینه به سینه نیروهای کومله و دمکرات ایستاده بودند و میجنگیدند. آمبولانسها جهت انتقال مجروحان با شتاب هر چه تمامتر در حرکت بودند. ساعت یک بعد از ظهر بود که خبر دار شدیم یک کامیون مهمات، به علت انحراف از جاده، به ته دره سقوط کرده و کاملاً منهدم شده است. نیروهای ضد انقلاب هم ما را دور زده، به محاصره خود درآوردند؛ اما هنوز یک راه برای عقب نشینی داشتیم. هوا داشت رو به تاریکی میرفت، مهماتمان رو به اتمام بود؛ عطش امان همه را بریده بود و نیروهای ضد انقلاب برای فرا رسیدن شب لحظه شماری میکردند؛، چرا که در تاریکی شب، با توجه به آشنایی خوبی که روی منطقه داشتند، راحتتر می توانستنند خودشان را به ما نزدیک کرده، ضربه بزنند. حوالی عصر بود که دستور عقب نشینی دادند. ما هم به همراه بچهها به هر زحمتی که بود، از حلقه محاصره نیروهای ضد انقلاب خارج شده، خودمان را به نیروهای خودی رساندیم. در آن عملیات، ما تعدادی از بهترین عزیزان خود را از دست دادیم؛ اما با کسب تجربه و گرفتن تلفات زیادی از نیروهای ضد انقلاب، خودمان را برای حمله های آینده آماده تر میدیدیم.
چند روز بعد، مأموریت ما در کردستان تمام شد و رفتیم به سنندج. اسلحه و وسایل نظامی خود را در سنندج تحویل دادیم و راهی کرمانشاه شدیم. ساعت چهار بعد از ظهر رسیدیم کرمانشاه و با اتوبوس به سمت پادگان ابوذر حرکت کردیم. در بین راه، از شهرهای اسلام آباد و کرند غرب گذشتیم که توسط عراقیها شدیداً بمباران شده بود؛ اما مردم سلحشور آن دیار، شهرهایشان را خالی نکرده بودند و همچون کوههای سر به فلک کشیده منطقه، استوار و ثابت قدم ایستاده بودند.
هوا رو به تاریکی میرفت که به شهر سر پل ذهاب نزدیک شدیم. شهر ویران شده سر پل ذهاب، در دامنه کوههای سمت راست جاده قرار داشت و در تصرف نیروهای عراقی بود. برای رفتن به سر پل ذهاب، قصر شیرین و پادگان ابوذر، فقط یک راه داشتیم و آن جاده ای بود که در میان موه های مرتفع قرار داشت. در بین راه، یک تنگه وجود داشت که عراقیها از پشت ارتفاعات بازی دراز، با استفاده از توپهای دور برد، آنجا را زیر آتش میکردند و روی آن کاملاً دید داشتند. عراقیها اگر موفق میشدند. این تنگه را به تصرف خود در آوردند ارتباط ما را با جبهه های قصر شیرین ،سر پل ذهاب و پادگان ابوذر کاملاً قطع میکردند.هوا کاملاً تاریک شده بود که به این تنگه رسیدیم. از آنجا تا پادگان ابوذر را باید چراغ خاموش و از طریق جاده های خاکی و فرعی میرفتیم. در بین راه، مناطق و روستاهایی را که عراقیها به آتش کشیده بودند، میدیدیم.
توپخانه های خودی هم که در اطراف پادگان ابوذر مستقر بودند، تک و توک شلیک میکردند. قصر شیرین، آبگرم و تمام مناطق رو به روی ما تا مرز، در اشغال نیروهای متجاوز عراقی بود. هر از گاهی چرخهای ماشین توی چالههایی که بر اثر انفجار گلوله های توپ و خمپاره ایجاد شده بود، میافتاد و سر و صدای راننده را در میآورد. شب از نیمه گذشته بود که با سلام و صلوات به پادگان ابوذر رسیدیم. با فرا رسیدن صبح، پس از اقامه نماز و صرف صبحانه، در پادگان مشغول گشت و گذار شدیم.
پادگان ابوذر، مرکز نظامی ما در مرزهای غربی کشور بود که یک قسمت آن به سرباز خانه و دفاتر ستادی اختصاص داشت، یک قسمت آن به دست سپاه بود و یک قسمت دیگر هم آپارتمانهای خانواده های ارتشی بود که ما در آنها مستقر شده بودیم. بچه های قدیمی آنجا تعریف میکردند که عراقیها وقتی به پادگان ابوذر رسیدند، تمام تانکهایشان را به صورت ستونی چیدند و به ارتشیها گفتند: پادگان را خالی کنید. اما با رشادتهای برادران هوانیروز، سپاه و ارتش، پادگان از تعرض نیروهای عراقی در امان ماند. شهید شیرودی در آنجا به تنهایی 13 تانک دشمن را منهدم کرد.
گاهی اوقات، نیروهای ستون پنجم دشمن، از روستاهای اطراف، با گلوله های خمپاره، پادگان را مورد حمله قرار میدادند. صبح روز بعد رفتیم اسلحه خانه پادگان و هر نفر یک قبضه سلاح ژ- ث تحویل گرفتیم و برای امتحان و قلق گیری رفتیم میدان تیر. بعد از چند روز، ما را سوار چند دستگاه تویوتا وانت کردند و به سمت ارتفاعات بازی دراز حرکت کردیم. بلندترین قله بازی دراز که 1150 بود َ، دست نیروهای عراقی بود و ما باید روی قله 1100 گچی که به حالت دو شاخ بود، مستقر میشدیم. به پای قله 1100 که رسیدیم، از ماشینها پیاده شده، به سمت قله حرکت کردیم. عراقیها که متوجه حضور ما در منطقه شده بودند، با آتش توپخانه و خمپاره، ما را شدیداً زیر آتش گرفتند. این اولین تجربه من درباره گلوله توپ و خمپاره بود. به هر زحمت و مکافاتی بود در زیر آتش سنگین و پر حجم توپخانه عراقیها، خودمان را به قله 1100 رساندیم.
شب از نیمه گذشته بود که مسئول شب، من و یک نفر دیگر را برای نگهبانی صدا کرد. ما هم رفتیم سر پست. در حالی که هیچ جا را نمیدیدیم. با دلهره و اضطراب، تا صبح نگهبانی دادیم. عراقیها هم تا طلوع فجر، منطقه را زیر آتش گرفته بودند. با روشن شدن هوا، توسط نیروهایی که قبل از ما در منطقه بودند، روی ارتفاعات و خط خودی و دشمن توجیه شدیم. فاصله ما بین ما و نیروهای عراقی، حدوداً یک کیلومتر بود و مقداری از این فاصله را عراقیها مین گذاری کرده بودند. اولین کاری که کردیم؛ یک سنگر برای خودمان درست کردیم که از نظر استقامت و استحکام، هیچ ارزشی نداشت و با کوچکترین تکانی خراب میشد؛ چرا که از نظر وسایل سنگر سازی شدیداً در مضیقه بودیم و به عبارتی اصلاً هیچ چیز نداشتیم.
از نظر غذایی هم مشکلات زیادی داشتیم. آب و غذا را با قاطر بالا میآورند و به هر نفر، مقدار کمی غذا میرسید. از نظر نان و کمکهای مردمی هم دستمان به جایی بند نبود. وضعیت غذایی بچهها به قدری خراب بود که بعضیها در همان دو – سه روز اول، اسهال خونی گرفتند و به عقب منتقل شدند. ارتفاع 1100 که ما روی آن بودیم، پر از موش و رتیل بود. شبها موشها از سر و کله مان بالا میرفتند و از ترس ترتیلهای سیاه آنجا مشکل خوابمان میبرد. به علت وضعیت نامناسب بچهها، روی قله 1100، بچهها را تند تند عوض میکردند،؛ ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم. نمازهای جماعت و مراسم دعا و عزاداری، به بهترین وجه ممکن برگزار میشد. حالات و روحیات معنوی بچهها به کمال خود رسیده بود. شبها در گوشه و کنار پادگان، تعداد زیادی از بچهها، در حالی که مثل ابر بهاری میگریستند، نماز شب میخواندند و ... . یک روز بین نماز ظهر و عصر، یک برادر روحانی که لباس رزم به تن داشت، قدری در باب تقوا و مسائل دفاعی برایمان صحبت کرد. خیلی با صلابت و مصمم به نظر میرسید. یکی از بچههایی که او را میشناخت گفت: ایشان حاج آقا محمود غفاری هستند که پیش ارتشیها دیده بانی توپخانه را یاد گرفته و الآن هم توی جبههها کارش دیده بانی است.
روز هشتم شهریور، به مناسبت شهادت آقای رجایی و باهنر، در پادگان مراسم عزاداری بر پا بود و بلند گوهای پادگان، به یاد آن عزیزان سرود و نوحه پخش میکرد. روز نهم شهریور ماه سال 1360 که عملیات دوم بازی دراز به یاد شهید رجایی و باهنر شروع شد، توپخانه های اطراف پادگان ابوذر، از صبح شروع به فعالیت کردند.
ساعت هفت صبح بود که مطلع شدیم نیروهای خودی در عملیات شب گذشته موفق شدهاند قله 1150 را به تصرف خود در آوردند. به محض اطلاع از عملیات، رفتیم پیش فرمانده و با اصرار بسیار زیاد موفق شدیم اجازه بگیریم و به منطقه عملیاتی بازی دراز برویم. نیم ساعت بعد، به همراه دو فروند هلیکوپتر جنگی، عازم منطقه عملیاتی شدیم. خلبان هلیکوپتر در بین راه میگفت: اگر من یا کمک خلبان تیر خوردیم، شما اصلاً نترسید؛ نفر بعدی شما را به مقصد خواهد رسید.
نزدیک منطقه عملیاتی که شدیم، کالیبرها و پدافند های هوایی دشمن به طرف ما تیر اندازی کردند. با اینکه حجم آتش پدافندهای دشمن خیلی زیاد بود، و از هلیکوپتر پیاده شده، به سمت قله 1100 حرکت کردیم. هوا رو به تاریکی میرفت و منطقه توسط توپخانه و خمپاره های عراقی شدیداً زیر آتش بود. گلوله های منور، آسمان منطقه را مثل روز روشن کرده بود. فشنگهای قرمز رسام، در آسمان به رقص درآمده و ستاره های آسمان، نظاره گر رزم بی امان بچهها بودند. وقتی رسیدیم روی قله 1100، هیچ سنگری برای استراحت نداشتیم. به همین جهت روی همان سنگهای قله و زیر آسمان پر ستاره منطقه، به همراه دوستان و همراهان خوابیدیم.هر چند دقیقه، یک گلوله خمپاره زمانی روی سرمان منفجر میشد، اما به خواست خدا ترکشهای سرخ و برنده آنها با ما کاری نداشت. با فرا رسیدن صبح، پس از اقامه نماز، برای رفتن به قله 1150 آماده شدیم.
هر نفر، یک پیت بیست لیتری آب را با بند حمایلی که همراه داشت، به دوش میکشید. بعضیها هم غذا و یخ میبردند. ساعت هفت صبح، به همراه بلدچی منطقه، به سمت قله 1150 حرکت کردیم. بعد از قدری پیاده روی، به یک میدان مین رسیدیم که توسط برادران تخریب خنثی شده بود. به نزدیکی قله 1150 رسیده بودیم، اما راه را اشتباه آمده بودیم. منطقه ای که باید از آن رد میشدیم و خودمان را به قله میرساندیم، یک گردنه کفی بود که بین قله 1100 و قله 1150 قرار داشت و عراقیها روی آنجا کاملاً مسلط بودند و هر کس میخواست از آنجا برود، با بارانی از رگبار مسلسلهای عراقی رو به رو میشد. اگر میخواستیم برگردیم و از راه اصلی برویم، وقت زیادی تلف میشد و ما باید هر چه سریعتر آب و آذوقه ای را که همراه داشتیم، به بچهها میرساندیم. به همین جهت تصمیم گرفتیم هر طور شده از همان محور، خودمان را به قله برسانیم.
برای اینکه احتمال خطر را به حداقل برسانیم، تک تک از زیر درختان بالا میآمدیم و سریع به آن طرف گردنه میدویدیم. یکی از بچهها که جلو من بود، موقع دویدن زمین خورد و در حالی که تیرهای دشمن مرتب دور و برش به زمین میخوردند، بلند شد و خودش را به آن طرف گردنه رساند. ما هم به همان ترتیب، از گردنه رد شدیم. وقتی همه جمع شدیم، دوباره به ستون یک، به سمت قله حرکت کردیم. در بین راه قله، یک گلوله خمپاره در چند متری ما منفجر شد و دست برادر داوود قهاری ترکش خورد. در حالی که از دستش خون جاری بود، او را به هر زحمتی بود، به همراه خودمان بردیم. به بالای قله که رسیدیم، من یک مقدار راه را اشتباه رفتم و به مواضع قبل از عملیات عراقیها رسیدم. اجساد تعداد زیادی از متجاوزان عراقی در آن حوالی به چشم میخورد.
یکی از عراقیها که پشت تیر بار نشسته بود، تیری به صورتش خورده و مغزش را بیرون ریخته بود. مغزش همان طور آویزان مانده و خشک شده بود. پیش خودم گفتم سزای تجاوز غیر از این چه میتواند باشد؟ سپس برگشتم و خودم را به نیروهای خودی رساندم و پیت آبی را که همراه داشتم، تحویلشان دادم. گرد و غبار ناشی از انفجار گلوله های توپ و خمپاره، چهره بچهها را سیاه کرده بود، اما با این حال، همه بچهها استوار و ثابت قدم ایستاده بودند. بعد از اینکه نفسی تازه کردم، تصمیم گرفتم برای آوردن آذوقه و مهمات، دوباره برگردم روی قله 1100. حاج محمود غفاری را هم روی قله 1150 دیدم که مشغول هدایت گلوله های توپخانه بود و مرتب از عراقیها تلفات میگرفت.
وقتی میخواستم برگردم روی قله 1100، از راه اصلی رفتم. در بین راه، دیدم در میان صخرهها چند نفر ایستادهاند. شک کردم که ایرانی هستند یا عراقی. البته نیروهای عراقی جرات نمیکردند آنجا بیایند. احتمال دادم همان پنج نفری باشند که با هم آمدیم. چند دقیقه آنها را تحت نظر گرفتم. هر چه نگاه کردم، دیدم اصلاً تکان نمیخورند. مانند کسانی بودند که کمین کرده و از شکاف سنگی به دشمن دقیق شدهاند. کلاه آهنی سرشان بود و با تجهیزات کامل ایستاده بودند. جلوتر رفتم و در چهرههایشان دقیق شدم. از چهره های کبودشان فهمیدم که شهید شدهاند. صحنهی فوقالعاده عجیبی بود.
بچههایی که همراهم بودند. مرا صدا کردند و با هم به قله 1100 برگشتیم. روزی یکی دو بار برای بچه های خط، مهمات و آذوقه میبردیم. در آن چند روز، عراقیها با پشتیبانی آتش توپخانه و ادوات، چندین بار دست به پاتک زدند، اما به لطف خدا و همت بچهها، راه به جایی نبردند.
حاج محمود غفاری هم با رشادتهایی که از خود نشان میداد، تلفات زیادی از دشمن میگرفت. یکی از کارهای حاج محمود، زدن یک اتوبوس حامل نیروهای عراقی با گلوله های کاتیوشا بود که هم اتوبوس منهدم شد و هم تمام نیروهای دشمن به هلاکت رسیدند. البته عراقیها هم با آتش توپ و خمپاره، هر روز از بچه های ما تلفات میگرفتند. یک روز که برای بردن آذوقه رفته بودیم روی قله 1150، دیدم یکی از بچهها بر اثر اصابت ترکش مجروح شد. دو نفر از بچهها سریع رفتند تا آن برادر را با برانکارد بیاورند عقب، اما گلوله بعدی در کنار آنها منفجر شد و هر سه را به شهادت رساندند.
بعد از چند روز، به علت کمبود نیرو و مهمات و آتش سنگین توپخانه عراق و پاتکهای پی در پی عراقیها، مجبور شدیم قله 1150 را ترک کرده به مواضع قبلی خود برگردیم. حاج محمود غفاری هم با اصابت ترکش به سرش، در روی ارتفاعات بازی دراز عاشقانه به شهادت رسید.
http://www.sajed.ir/detail/81164
خاطرات رزمندگان عملیات
چند ماهی از شروع جنگ تحمیلی میگذشت. پیامهای حضرت امام(ره)، وظیفه مردم را در مورد جنگ و دفاع از نهال نو رسته انقلاب، مثل روز روشن کرده بود. گر چه مردم ما از راه و رسم جنگ بی اطلاع بودند، اما قلب تپنده امت ـ امام خمینی(ره) ـ با آگاهی از مسائل و با توکل به خدا، بدون اینکه هراسی به خود راه دهد. با سخنان شور انگیزش، انگیزه دفاع را در دلهای مومنان افکنده بود.
علی رغم مخالفتهای پدرم و با توجه به پیامهای حضرت امام(ره)، به بسیج منطقه چهار مراجعه کرده، برای اعزام به جبهه ثبت نام کردم. در آن روزها برای دفاع از اسلام و انقلاب باید از هفت خان رستم رد میشدیم؛ پر کردن برگه های سؤالات عقیدتی سیاسی، مصاحبهها، تحقیقات محلی و ... از آن جمله خانها بود. روی معلومات مذهبی و سیاسی و حزب الهی بودن و حسن شهرت داشتن خیلی تاکید داشتند. اگر کسی در مصاحبه مربوطه به مسائل عقیدتی سیاسی رد میشد چند کتاب را به او توصیه میکردند که بخواند و برای مصاحبه مجدد مراجعه کند.
بالاخره بعد از بیست روز دوندگی، تحقیقات، مصاحبه و ...، سر بلند از خانها گذشتم و به همراه دوستان، راهی پادگان آموزشی امام حسین (ع) شدیم، در این پادگان ما را در گروهانهای مختلف تقسیم کردند. من در گروهان چهارم بودم که مسئولیت آن را برادر هرمزان عهده دار بودند. برادر هرمزان، همه بچه های گروهان را یک گوشه روی زمین نشاند و بعد از خوشامدگویی، از وضعیت آموزش، مقررات پادگان، ساعت بیداری، احتمال حمله هوایی، احتمال حمله منافقین برای به دست آوردن اسلحه و.... برایمان صحبت کرد و گفت: شما همیشه باید آماده باشید تا در صورت حمله هواپیماهای عراقی یا منافقین، سریع ساختمانها را خالی کنید و ...
بعد از صحبتهای مسئول گروهان، در صفوف به هم فشرده نماز جماعت جا گرفته و پس از اقامه نماز ظهر و عصر، راهی سالن غذا خوری شدیم. تا شب در اختیار خودمان بودیم و در محوطه پادگان برای خودمان میگشتیم. ساعت نه شب، بعد از نماز و صرف شام مختصری، خاموشی اعلام کردند. ما هم که از صبح تا شب این طرف و آن طرف رفته بودیم، برای رفع خستگی، به رختخواب پناه بردیم. خیلی زود به خواب راحت و عمیقی فرو رفتیم. ساعت دو بعد از نیمه شب بود که صدای تیر اندازی و فریادهای گروهان که میگفت: وضعیت قرمزه، حمله هواییه، از خواب پریدیم و با پای برهنه و سراسیمه، از پله های ساختمان سرازیر شدیم. در بین راه مرتب به همدیگر میخوردیم. هر که تیز تر بود، سریع رد میشد و بعضیها هم میافتادند زیر دست و پای بقیه. سر و صدای فرماندهان که فریاد میزدند بدو، همه جا را پر کرده بود. به هر زحمتی بود، از ساختمان خارج شدم و با سرعت به سمت باغچه رفتم. وقتی میخواستم وارد باغچه شوم، پایم به طناب گیر کرد و طناب بدون اینکه مقاومت زیادی از خود نشان دهد، پاره شد و من در چاله های باغچه دراز کش سنگر گرفتم.
وقتی فرماندهان بچه های گروهانها را به ستون چهار جمع کردند، فهمیدیم که از حمله منافقین خبری نیست؛ رزم شبانه است. بعد از یکی دو ساعت دویدنم، پا مرغی رفتن، سینه خیز رفتن و بدو بایست، دعای فرج امام زمان (عج) را همه با هم خواندیم و به آسایشگاه برگشتیم. صبح روز بعد رفتم به طرف باغچه ای که شب گذشته در آن پناه گرفته بودم. در نهایت تعجب کردم که طناب پاره شده، طناب قطوری است و سرعت زیاد من باعث پاره شدن آن شده. از همان روز برنامه های ما افتاد روی روال؛ هر روز صبح بعد از نماز جماعت میرفتیم صبحگاه، بعد از قرائت قرآن، چند کیلومتری میدویدیم، نرمش میکردیم و با خواندن سوره والعصر به سمت سالن غذا خوری حمله میبردیم.
همه توی صف غذا نوبت می گرفتیم؛ از فرمانده گردان گرفته تا نیروی آموزشی. بعضی روزها هم گروهان را جلو غذا خوری نگه میداشتند و میگفتند:یک دقیقه وقت دارید تا صبحانه بخورید. ما هم سریع میدویدیم یک تکه نان و مقداری پنیر بر میداشتیم و تا برسیم به غذا خوری، وقت تمام میشد و بقیه راه را باید پا مرغی میرفتیم. هر کس میخواست صبحانه بخورد، باید درد و رنج پا مرغی را هم بکشد و در غیر این صورت تا ظهر گرسنه میماند. از ساعت هشت صبح به بعد، کلاسهای اسلحه، تاکتیک، عقیدتی، تخریب و ... شروع میشد و طبق برنامه پیش میرفتیم. هر روز که میگذشت، بر معلوماتمان افزوده میشد و به روز اعزام به جبهه نزدیکتر میشدیم.
در طول روز به قدری خسته میشدیم که صبح روز بعد، به زور از خواب بیدار میشدیم تا اینکه یک مقداری به مسائل رزم آشنا شدیم. شبها معمولاً دو نفر دو نفر در آسایشگاه نگهبانی میدادیم. یک شب که من و دوستم جلو در آسایشگاه نگهبانی میدادیم، دیدم دو تا شبح سفید، آهسته از پلهها پایین میآیند. اول کمی جا خوردم اما برای اینکه نشان دهم خودم را نباختهام، شروع کردم به صحبت کردن. آن دو نفر وقتی فهمیدند ما آنها را دیدهایم؛ ملحفهها را از رویشان برداشتند؛ مسئول گروهان های دیگر بودند. آمدند پایین و گفتند: از آسایشگاه میخواهیم بازدید کنیم.
ما یکی از آنها را بازرسی کردیم و او گفت: دیگری هم با من است.
ما هم بی خیال شدیم و نفر دوم را بازرسی نکردیم و آن دو نفر به همراه دوستم وارد آسایشگاه شدند. چند لحظه بعد دیدم آن دو نفر دوستم را دستگیر کرده، از آسایشگاه خارج شدند و به من اخطار کردند که سلاحم را بیندازم. من هم در یک چشم بر هم زدن، یکی از آنها را گرفتم و ضمن درگیری، بر پا زدم و همه بچهها را بیدار کردم. مسئولان گروهانها که از عکسالعمل من خوششان آمده بود، تشکر کردند و رفتند.
یک شب، نگهبانی تمام پادگان، به بچه های گروهان ما محول شد. به همین منظور، به پاسدار خانه رفتیم. نگهبانیها دو ساعت به دو ساعت بود. ساعت دو بامداد ـ 30/3/ 60 ـ در آسایشگاه پاسدار خانه نشسته بودیم که خبر دادند دکتر چمران در جبهه دهلاویه بر اثر اصابت گلوله خمپاره به شهادت رسیده است. آن شب بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد، گذشت و صبح روز بعد، صبحگاه نرفتیم. بچهها از اینکه از برنامه صبحگاه معاف شدهاند، خیلی خوشحال بودند. خود دوران آموزش یک فیلتر بود و بچه های زحمتکش، مصمم و با اراده را از بقیه تمیز میداد. چه بسا تعدادی از برادران هم دوره ما بر اثر فشار و سختیهای آموزش، بعد از رفتن به مرخصی شهری، دیگر بر نمیگشتند. البته تعداد این افراد خیلی کم بود و بقیه بچهها با تلاش، همت و صبر و بردباری، روزهای سخت آموزش را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشتند.
شب هفتم تیر ماه بود که شنیدیم حزب جمهوری اسلامی توسط منافقین بمب گذاری شده و تعدادی از سران و مسئولان مملکتی به شهادت رسیدهاند. دکتر بهشتی هم در آن جلسه حضور داشتند؛ اما کسی نمیدانست ایشان شهید شده یا زندهاند. صبح روز بعد که روزنامه جمهوری اسلامی به دستمان رسید، فهمیدیم دکتر بهشتی نیز به شهادت رسیده است. صدای گریه و زاری بچهها تمام پادگان را فرا گرفته بود. حالات بچهها نشان میداد که بسیجیها عاشق بهشتی و یاران با وفای امام(ره) هستند.
به اتفاق فرماندهان پادگان امام حسین (ع)، در تشییع جنازه با شکوه شهید بهشتی و دیگر یاران امام(ره)، همگام با مردم شهید داده و انقلابی شرکت کردیم و پس از مراسم تدفین، به پادگان بر گشتیم. بعد از پایان دوره آموزش، برای خداحافظی، رفتیم خانه و صبح روز بعد، از پادگان امام حسین (ع)، به فرماندهی برادر رسولی و با چند دستگاه اتوبوس، راهی غرب کشور شدیم.
هوا کاملاً تاریک شده بود که به کرمانشاه رسیدیم. شهر کاملاً خاموش بود. عراقیها ضمن بمباران شهر، تلفات سنگینی به مردم مقاوم و سلحشور کرمانشاه وارد کرده بودند. بعد از اقامه نماز مغرب و عشاء شام را که نان و سیب زمینی بود، صرف کردیم و مشغول استراحت شدیم. صبح روز بعد، بعد از نماز و صرف صبحانه، نان و پنیر – سوار اتوبوسها شده، به سمت سنندج راه افتادیم. قبل از رسیدن به سنندج، توقف کوتاهی در شهر کامیاران داشتیم که از لحاظ کشت و کشتار زبانزد خاص و عام بود. از کامیاران تا سنندج، چند دستگاه تویوتا که روی آنها دوشکا سوار کرده بودند، ما را اسکورت کردند.شهر مظلوم سنندج، به تازگی از تصرف نیروهای دمکرات و کومله خارج شده بود. یکی از برادران سپاه میگفت. تا چند روز پیش، شهر در دست نیروهای ضد انقلاب بود. پادگان سنندج کاملاً در محاصره نیروهای کومله و دمکرات بود و هیچ سربازی نمیتوانست از پادگان خارج شود، تا اینکه با همکاری برادران سپاه و ارتش آزاد شد. برای آزاد سازی هر متر این شهر، ما یک شهید دادیم و ...
در سنندج، ما را سازماندهی کردند و به همه اسلحه دادند، من به عنوان کمک تیربارچی انتخاب شدم و یک قبضه کلاشینکف هم تحویل گرفتم. در دو سه روزی که در سنندج بودیم، به جهت نا امن بودن شهر، از مقرمان خارج نشدیم، تا اینکه روز سوم گفتند: آماده باشید میخواهیم برویم جای دیگری.
اما به ما نگفتند کجا میرویم، فقط گفتند: هر کس از شما پرسید از کجا آمدهاید و به کجا میروید، اصلاً جواب ندهید. بعد از شنیدن تذکرات لازم، سوار چند دستگاه کامیون زیل شده، به راه افتادیم. تیر بار را روی سقف اتاق کامیون مستقر کرده بودیم و تیربارچی پشت تیربارش نشسته بود. من هم کنار او روی جعبه آچار بیرون، پشت سر راننده نشسته بودم. بقیه بچهها هم روی نیمکت بار کامیون نشسته بودند. در بین راه، حواس همه بچهها به اطراف جاده، سر پیچها و سر کوهها بود تا خدای ناکرده کمین نخوریم. رودخانه زیبا و با صفایی در کنار جاده، ما را همراهی میکرد. اطراف جاده را کمر بند سبزی از درختان فرا گرفته بود. دامنه سر سبز و زیبای کوههای منطقه، انسان را به یاد جنگلهای سر سبز شمال میانداخت و منظره ای دل انگیز و شاعرانه را در ذهنها تداعی میکرد. کوههای مرتفع کردستان، به ما ایستاده مردن را میآموخت و استقامت و پایداری را به ما گوشزد میکرد. اکثر بچهها با دیدن این صحنه های دل انگیز به وجد آمده بودند؛ اما وقتی به یاد ناامنی منطقه میافتادیم و اینکه هر لحظه امکان دارد ماشین ما با یک موشک آر پی جی هدف قرار گرفته، منهدم شود، اضطراب ریشه در وجودمان میدواند.
سوابق کردستان و اخباری که در باب آن شنیده بودیم، بسیار دلهره آور و رعب انگیز بود، اما ما آمده بودیم که دیگر این چنین نباشد. هوا رو به تاریکی میرفت که به شهر سقز رسیدیم. سقز هم از امنیت زیادی برخوردار نبود و ما اجازه نداشتیم در شهر بگردیم. شب را در سپاه سقز به صبح رساندیم و صبح روز بعد، به سمت بانه حرکت کردیم. از سقز تا بانه، شصت کیلومتر راه بود. جاده آن خاکی بود و خطرناک و از میان کوههای مرتفع و از کنار دره ای عمیق میگذشت و هر آن احتمال داشت ماشین به ته دره سقوط کند. در بین راه چند فروند هلیکوپتر را دیدیم که برای نیروهای عمل کننده، جیپ و مهمات میبردند. مثل اینکه واقعاً خبرهایی بود. هر چه جلو میرفتیم، بوی عملیات را بیشتر احساس میکردیم.
بیست ـ سی کیلومتر که در جاده پیش رفتیم، ناگهان صدای چند رگبار کوتاه را در سینه کوههای کنار جاده شنیدیم. ماشین از سرعت خود کاست و ما در حالی که ماشین حرکت میکرد، به سرعت پریدیم بیرون و در کنار رودخانه موضع گرفتیم. تیر بار ما از بالای ماشین افتاده بود زمین و گلنگدنش شکسته شده و غیر قابل استفاده بود. در همین حین، چهار فروند بالگرد در بالای سر ما به پرواز درآمد. نیروهای ضد انقلاب که از بالگرد وحشت عجیبی داشتند، فرار را بر قرار ترجیح دادند. ما هم وقتی مطمئن شدیم دیگر خطری ما را تهدید نمیکند، سوار ماشینها شده، به سمت بانه حرکت کردیم.
یکی دو ساعت بعد، در میان استقبال گرم مردم بانه و پیشمرگان کرد مسلمان و برادران پاسدار، وارد شهر بانه شدیم و در یک مدرسه چند کلاسه در غرب شهر مستقر شدیم. سرایدار مدرسه، پیرمردی شیعه مذهب و بسیار خوش قلب بود که به گرمی از ما استقبال کرد. میگفت: یک روز عده ای از شیطان پرستها مرا در بیابان گرفتند و کتک مفصلی زدند و گفتند حضرت علی (ع) کلید بهشت را به شما داده؛ آن را به ما پس دهید.
ایام، ایام مبارک ماه رمضان بود، اما ما چون مسافر بودیم و امکان داشت هر لحظه برویم مأموریت، نمیتوانستیم روزه بگیریم؛ اگر چه از روزه داران هم چیزی کم نداشتیم. صبحها مقداری نان خشک خرد شده را که با پنیر مخلوط شده بود. با یک لیوان چای، به عنوان صبحانه میخوردیم. معمولاً ناهار برایمان آبگوشت میآوردند که واقعاً آب گوشت بود که آن را هم با همان نانهای خشک میخوردیم. شام هم معمولاً حاضری بود و ته دل کسی را نمیگرفت.
شبها هر نفر دو ـ سه ساعت میرفت سر نگهبانی یا میرفت سنگر کمین و تا صبح همان جا میماند و موقع خواب، بچهها بدون استثنا با پوتین میخوابیدند و اسلحههایشان زیر سرشان بود. روزها هم چند نفر از بچهها جلو در مدرسه نگهبانی میدادند و ترددهای مشکوک را کنترل میکردند و تدارکاتی را که برای صد انقلاب برده میشد، توقیف میکردند.
در اوقات بیکاری، دور هم جمع میشدیم و برای حفظ روحیه، با هم بازی میکردیم. یکی از بازیهایی که میکردیم، این بود که قرار میگذاشتیم تا سه بشماریم و بعداً هیچ کس حرف نزند. هر کس که حرف میزد و سکوت را میشکست، میریختیم سرش و کتکش میزدیم. بعد از چند وقت، بچهها فوت و فن بازی را یاد گرفته بودند و کسی بی گدار به آب نمیزد. ما هم برای اینکه بازی بی مزه نشود، میرفتیم توی راهرو و اولین کسی را که میدیدیم، همراه خودمان میبردیم داخل اتاق. آن بنده خدا که از همه جا بی خبر بود، وقتی سکوت بچهها را میدید، میپرسید: اینجا چه خبره؟ بچهها همه میریختند سرش و او را میزدند.
موقعیت مدرسه، از نظر نظامی و امنیتی، خیلی خطرناک بود و در هدف تیر مستقیم قرار داشت، بدون اینکه استحکامات خاصی داشته باشد. چند قبضه تیر بار ژ 3 روی پشت بام مدرسه کار گذاشته و چند سنگر نگهبانی دو نفره در اطراف آن کنده بودیم و شبها در آنها نگهبانی میدادیم. سنگر کمین ما حدوداً سیصد متر از مدرسه فاصله داشت و به سمت کوههای اطراف میرفت که از درختان سر سبز پوشیده بود و همیشه عناصر ضد انقلاب، از آن قسمت حمله میکردند.