شهید علی محمد مسلمی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید علی محمد مسلمی تاریخ تولد :1340/12/01 تاریخ شهادت : 1359/08/27 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :مرکزی - اراک - سواراباد



زندگینامه

شهید علی محمد سلیمی در سال 1340 در یکی از قراء سوار آباد دیده به جهان گشود. از کودکی در کنار پدرش به کشاورزی مشغول بود و در حین کار به کلاس درس نیز حاضر می شد تا این که در سال 1355 با رهنمودهای پدرش پی به ظلم های ستم شاهی برد و در دامن پدر متعهد و زحمت کش خود و مادر رنجیده در سطح بالاتری شروع به همکاری با انقلابیون به اتفاق پسر عموهایش در شهرستان اراک نمود. نظر به این که به علت بی توجهی آموزش و پرورش در آن زمان به بعضی از روستاها، باعث شد که نتواند به تحصیل خود ادامه دهد اما اشتیاق فراوانی به کلاس قرآن در ده داشت و در این مورد تلاش فراوانی جهت یادگیری می نمود. با توجه به تأکید پدرش ضمن فعالیت در امورات اجتماعی، مذهبی، سیاسی و شناخت خود از اسلام عزیز، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی علی محمد بنا بر خصلت ذاتی خود که مسلمان زاده ی اصیل بود و با علاقه ای که به اسلام و قرآن داشت و با شناخت کامل از اهداف انقلاب اسلامی برای تداوم و حفظ انقلاب به مبارزین انقلابی پیوست و حتی شب ها در شهرستان اراک به پاسداری و حراست از آرمان های انقلاب در برابر مزدوران شاه می پرداخت. شهید علی محمد مسلمی دارای روحیه ای بس عالی و اسلامی و از همه بالاتر آمیخته به یک حجب و حیای بی نظیری بود که در تمام اقوام دور و نزدیک از وی به نیکی یاد می کردند. در امورات کاری خود چنانچه فردی احتیاج به کمک و همکاری داشت بدون هیچ چشم داشتی مشتاقانه به همکاری با او می شتافت. او بسیار مهربان و دلسوز بود و کارهای محوله به پدر را بدون اطلاع او به ثمر می رساند. شبانه از منزل خارج و کارهای آبیاری و کشاورزی را انجام می داد. خشک جات را از منزل برای کسانی که مستحق بودند به طور محرمانه می برد و در بین آنان تقسیم می نمود. به انقلاب اسلامی بسیار علاقمند بود. سیر مطالعاتی این شهید بزرگوار در چهار چوب اسلام خلاصه می شد و اکثراً کتاب های مذهبی و قرآن را مطالعه می نمود. حرکت شهید علی محمد در ده موجب آن شد که او را به ژاندارم ها معرفی کنند که چندین بار دستگیر و کتک خورده بود و چنانچه فرصتی به دست می آورد به شهرستان اراک روانه می شد و به همراه پسر عموهایش در سطح شهر در مجالس مذهبی و سخنرانی و تظاهرات شرکت می نمود و اکثراً با پسر عموی هم سن و سال خود شهید داود مسلمی در مکان های حساس با افراد انقلابی همکاری می کرد. نحوه برخوردش با خانواده بسیار خوب و عالی بود. او مادربزرگی داشت که چند سال پیش بر اثر تصادف اتومبیل کمرش شکسته بود و به سختی حرکت می کرد و حدود 85 سال سن دارد. شهید مسلمی از او مراقبت و مواظبت های لازم را داشت و چنانچه خود در منزل نبود به دیگران سفارش های لازم را جهت مراقبت از مادربزرگ می نمود. او در برخورد و معاشرت با دوستان بسیار متین و با ادب بود و یک بار هم نشد که اذیت و آزاری نسبت به همسایگان و دوستان داشته باشد و حرکت وی مورد رضایت والدینش بود. فعالیت های سیاسی و مذهبی علی محمد از زمان اوج طغیان و شورش مردم انقلابی ایران شروع شد و قبل از انقلاب نیز به اتفاق خانواده اش در تمام مجالس مذهبی و راهپیمایی ها شرکت فعال داشت و مطالب های روز را از شهرستان اراک توسط پسر عموهایش به ده منتقل می کرد و حتی نوار و اعلامیه های حضرت امام (ره) را در روستا پخش می نمود. او آن چنان عشق و علاقه ای به حضرت امام داشت که قابل توصیف نبود، در صدق این گفتار همین بس است که در نوجوانی پشت پا به تمام هوای و هوس های دنیوی زد و به فرمان خمینی عزیز در جبهه ها چه رشادت هایی که آفرید و به روحانیت مبارز از جمله مرحوم آیت الله شهید بهشتی علاقه خاصی داشت و اجازه نمی داد فرد یا افرادی نسبت به روحانیت مبارز کوچکترین اهانتی و یا بی احترامی کنند و در کلیه سخنرانی ها و مجالس مذهبی شرکت فعال داشت. با شروع جنگ تحمیلی عراق بر علیه ایران با توجه به این که به سن قانونی و به حد نصاب سربازی نرسیده بود خود را به گروهان ژاندارمری معرفی و وارد خدمت گردید و بعد از آموزش نظامی به منطقه اعزام و پس از چند درگیری با نیروهای بعثی با چند نفر از همکارانش به اسارت مزدوران بعثی درآمد و پس از 48 ساعت در صورتی که آنها را موقع اسارت لخت نموده بودند و حتی پیراهن و لباس ارتشی آنها را گرفته بودند و در قسمتی از پشت جبهه خودی دشمن نگهداری می نمودند شبانه با همان وضع از تاریکی استفاده و پس از طی نمودن راهی زیاد مجدداً خود را به نیروهای خودی می رسانند. جالب این که در این راه هیچ مانعی نتوانست سد راه او شود و پس از این واقعه با اخذ مرخصی، یک دیدار چند روزه از خانواده اش داشت و مشتاقانه به منطقه اعزام و چون نسبت به ائمه اطهار به خصوص حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) ارادت خاصی داشت به همین خاطر شهادت وی مقارن با روز عاشورا سال 1359 گردید و آن آرزویی که در دل داشت مشتاقانه و با آغوش باز پذیرفت و در یک درگیری شدید در منطقه سومار عاشقانه به دشمن حمله و خیلی مظلومانه به درجه شهادت نائل شد


وصیتنامه

بسم الله الرحمن الرحيم حضور محترم پدر بزرگوارم محمد اشرف مسلمى رسيده ملاحظه فرمایيد. پدرجان! اين نامه را شخصى بخوان. بارى نامه شما رسيد و زيارت شد، نوشته بودى درود بر شما سربازان امام زمان، در نوشته‌هايت بسيار خوشحالی ما را آرزو دارى. پدرجان! درود فراوان بنده بر تو باد جهت اين كه تا در نظر دارم يك شير خوراكى جرام خود من نكردى و مرا قرآن آموختى مرا به سوى اسلام دعوت كردى و با بيل آبياريت و شب نخوابيت جواب دندان شكن به ابرقدرت ها دادى. پدرجان! ناراحت نباشى، همان بيل شما تفنگ است. پدرجان! لبيك حسينى از من، نداى زينبى از تو، گلوله عراقى و زخم فراوان از من و زخم زبان ستون پنجم از شما. پدرجان! شرمنده! خودم چاره نيست چون اسلام در خطر است. هر زمان بر تو ناراحتى مي رسد از لحاظ تنهايى در بيابان يا زخم زبان يا دلتنگى، فقط پناه به خدا ببر و صبر كن. پدرجان! ناراحت نباشى. اين نامه آخر من است، اگر نصيبم شد كه بدن مرا آوردند آنهایي كه با من مي آيند ارتشى يا پاسدار، فاميل و غير فاميل آنها را بسيار پذيرایى كن و گوسفند جلو آنها بكش و صبر را پيشه كن. پناه به خدا ببر چون مى دانم مرا خيلى دوست دارى، مادر مرا دل دارى بده، برادرم ؟؟؟ مسلمى و كاظم و خواهرانم صغرا و عذرا و فاطمه و معصومه و زهرا همه را دلدارى بده. جواب نامه ديگر نفرست، از من به شما خبر. سوم محرم 1401 برابر با بيست و يكم آبان سال 1359 جان نثار سرباز وظيفه، على محمد مسلمى


خاطرات

  • خاطره ای از زبان یکی از نزدیکان شهید

در زمان اطلاع رسانی شهادت این بزرگوار، یکی از اقوام که در سپاه پاسداران بود اعلام نمود که نمی دانم به چه طریقی شهادت او را به والدینش بگویم؟ لذا تصمیم گرفتیم که اعلام کنم که شهید نشده و در بیمارستان بستری می باشد. وقتی به پدر بزرگوارش مراجعه نمودم و مطالب را عنوان کردم دیدم که تمام مسائل دعوت و کفن و دفن شهید را از قبل پیش بینی کرده و گفت: پیکر مطهر فرزندم در کجاست؟ و با روحیه ای بالا بدون هیچ گونه ناراحتی با من روانه شهرستان اراک گردید. لیکن پدر و مادر شهید با توجه به آگاهی، هیچ گونه ناراحتی از شهادت او نداشتند؛ زیرا او را در راه خدا داده بودند. نظر به این که در آن زمان خیلی از افراد آن چنان آگاهی از مقام شهید نداشتند مبنی بر این که شهیدی که در میدان نبرد به شهادت رسیده نیاز به غسل ندارد و این بزرگوار در جبهه به شهادت رسیده بود به همین خاطر او را به حمام ده بردند و پدرش و یکی از پسر عموهایش لباس های او را از بدنش جدا نموده و چون حدوداً 30 الی 40 ترکش در بدن وی اصابت نموده بود پدرش شخصاً او را غسل داد و پنبه در سوراخ های شکاف های ترکش نهاد و خود کفن و دفن فرزندش را به عهده گرفت. روحانی به نام شیخ حسن محمدی نیز حضور داشت که بعد متوجه شدند که شهید احتیاج به غسل نداشته و بایستی با لباس به خاک سپرده شود و به همین دلیل که بستگان نزدیک از قبیل مادر و خواهرانش لباس های خون آلود او را نبیند لباس ها را به مسئول حمام دادند که آن را به نحوی پنهان نماید که آن هم ناآگاهانه لباس ها را به داخل کوره حمام انداخته بود تا به دست مادر و خواهرانش نیفتد بعد از چند ساعت که لباس ها در داخل کوره بودند مسئول حمام متوجه می شود که آتش به لباس ها هیچ گونه اثری نگذاشته و هیچ تغییری حاصل نشده و صحیح و سالم می باشند که طاقت نیاورده و بی هوش می شود. بعد از به هوش آمدن لباس ها را به دیگران نشان می دهد و هنوز هم لباس ها سالم در دست والدینش می باشد.[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش