شهید سجاد زبرجدی
شهید سجاد زبرجدی
زندگینامه
سجاد در یک خانواده شهیدپرور رشد پیدا کرد . داییهایش داود و مرتضی کمانی هر دو از شهدای دفاع مقدس هستند . پسرم دوست داشت سپاهی شود و ما هم مشوقش بودیم . از خصوصیات بارز پسرم میتوانم به محجوب بودن، داشتن ایمان قوی، حب رهبری، پاکدامنی، شجاعت، صداقت، مهربانی، احترام به بزرگترها، ساعی، ورزشکار و بسیار مسئولیتپذیر اشاره کنم . سجاد اهل صله رحم بود و تمامی خصوصیات خوب یک انسان واقعی را دارا بود . پسرم با ایمان قوی و علاقه شدید قلبی به اسلام و ائمه اطهار، از میهن و اسلام و کشورش دفاع میکرد و همواره گوش به فرمان رهبر بود . به نظر من همه این خوب بودنها و خالص بودنهایش، به خاطر علاقهاش به سرگذشت داییهای شهیدش داود و مرتضی کمانی بود . او مسیر شهادت را از داییهایش آموخته بود .
من با تمام سختیهای پیش رو در زندگی که عمدهترین آنها از دست دادن همسرم و نداشتن مسکن و نبود منبع درآمد و مشکل تکلم و شنواییام بود، سه فرزندم را با حب ائمه _ اطهار بزرگ کردم . سجاد در اولین اعزامش به سوریه بسیار خوشحال بود و با شوق تمام روزشماری میکرد تا اینکه در اواخر خرداد ماه سال ۱۳۹۵ برای اولین بار عازم سوریه شد . پسرم سفارشهایی برای خانواده داشت که پیروی از خط رهبری و اتحاد و همبستگی، خواندن زیارت _ عاشورا، نافله، زیارت جامعه کبیره، دعا برای ظهور حضرت حجت، نماز اول وقت، امر به معروف و نهی از منکر، حفظ حجاب و پاکدامنی از جمله آنها بود . سجاد هر موقع که میتوانست زنگ میزد و از احوال خانواده باخبر میشد . اعزام دوم سجادم در تاریخ ۲۰/۶/۱۳۹۵ بود و نهایتاً بعد از گذشت ۱۸ روز، چهارشنبه ۷/۷/۹۵ به درجه رفیع شهادت نائل آمد .
به نظر من حضور رزمندگان مدافع حرم برای دفاع و پاسداری از اسلام و میهنمان و همین طور حرم مطهر اهل بیت ( علیه السلام ) است . ادامه دادن راه شهدا و بیداری اسلامی و تلاش برای ظهور آقا امام زمان ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) از کارهایی است که میتوانیم با آن یاد شهدا را زنده نگه داریم . اقوام نزدیک شهید شب قبل از شهادت ایشان در خواب دیدهاند که پدربزرگ مرحوم شهید و دو تن از داییهای شهید در کنار هم بودند . پدربزرگ شهید ناگهان میگوید میخواهم به سوریه بروم . به ایشان میگویند در سوریه جنگ است، میگوید من حتماً باید به آنجا بروم . تعبیر این خواب چشمانتظاری پدربزرگ برای به آغوش کشیدن فرزند غیور و رشید خودش بود . سجادم رفت پیش برادران
برادر شهید از قول کتک زدن برادر هم میگوید : قبل از تشییع پیکرش از حال رفته بودم و در بیمارستان خواب سجاد را دیدم . سجاد به طرف من آمد و گفت آمدم از تو خداحافظی کنم . گفتم کجا؟ گفت باید بروم . گفتم تو قول دادی زود برگردی زود هم برگشتی، اما نباید بروی دیگر . تو مادر داری، خواهر داری، من هم میخواهم به تو تکیه کنم . گفت دیگر نمیتوانم بمانم، باید بروم . هر کاری کردم نگهش دارم نتوانستم و او رفت . روز تشییع پیکرش سر مزار وقتی روی سجاد را برداشتم تا آن کتکی که قولش را داده بودم بزنم، دیدم جایی برای زدنش نیست . ترکش خمپاره نیمی از صورتش را برده بود . مراسم بسیار باشکوهی بود . بیش از ۳۵۰۰ نفر مهمان داشتیم . تشییعی که من خودم باورم نمیشد . وقتی جمعیت را دیدم قوت قلب گرفتم . با خودم گفتم اگر چه سجاد مظلوم شهید شد، اما هستند کسانی که سجاد و راه سجاد را بشناسند . سجاد دل نترسی داشت و با پای قرص در میدان حاضر میشد . در شرایط سخت خانوادگی هرگز ندیدم که زبان به اعتراض باز کند . هیچ گاه ندیدم مقابل ما حرف زشت بزند . سجاد واقعاً شاخص بود .
سجاد در حلب سوریه شهید شده بود . نحوه شهادتش را اینطور برایمان روایت کردهاند که سجاد جانشین یکی از گروهانهای فاطمیون بود . شب قبل شهادت سجاد، دشمن تک کرده بود و در حین درگیری نیروهای اسلام با تکفیریها شهید الوانی با اصابت تیر مستقیم دشمن به شهادت میرسد . عملیات تا فردا ساعت ۷ صبح ادامه پیدا کرده بود . سجاد و تعدادی از بچهها در عملیات عقب راندن دشمن شرکت داشتند تا خط تثبیت شد . بعد از اینکه منطقه به دست بچههای خودمان افتاد، ساعت ۱۲ و نیم ظهر بود که سجاد همراه با تعدادی از نیروهای تازهنفس برای تقویت قوا به بالای خاکریز میرود و در حین دیدبانی با اصابت خمپاره به خاکریز ترکشی از میان بشکههایی که در روی خاکریز قرار داشت به صورت و سمت چپ _ سر _ سجاد اصابت میکند که همین امر باعث آسمانی 🕊 شدن سجاد میشود .
ارادت قلبی به شهدا
برادر شهید در خصوص خلقیات برادرش نیز میگوید : سجاد ارادت عجیبی به شهدا داشت . داییهایمان مرتضی و داود کمانی از شهدای دفاع مقدس هستند . سجاد عاشق شهادت بود . از همان بچگی از لحاظ چهره هم خیلی شبیه دایی داود بود . وقتی بستگان او را شهید داود صدا میکردند انگار که قند در دلش آب میشد . سجاد ارادت خاصی به یکی از شهدای آرمیده در بهشت زهرای تهران داشت و همراه من و دوستانش به این شهید بزرگوار سر میزد . برادرم علاقه عجیبی به شهید حمیدرضا باقری داشت که در قطعه ۲۴ ردیف ۲۵ شماره ۲۸ به خاک سپرده شده است . هفت سالی میشد که این ارتباط بین سجاد و شهید باقری وجود داشت . من و دوستانش نمیدانیم چرا سجاد این شهید را انتخاب کرده بود ! اما به گفته خود سجاد همه حوائج و خواستههایش را از برکت وجود شهید باقری گرفته بود . به نظر من آمینگوی دعای شهادت سجاد شهید حمیدرضا باقری بود شهید باقری در سال ۱۳۵۹ به شهادت رسیده است . بار اول برادرم از سوریه برگشته بود، میگفت تیرها از کنار صورتم رد میشدند اما به من آسیبی نمیرساندند . میگفت من آنها را حس میکردم اما به من اصابت نمیکردند . خواهرم میگفت من دعا کردم که تو سالم برگردی و اتفاقی برایت نیفتد . سجاد در جوابش گفت دعای شما بود که من برگشتم اما کاش این دعا را نمیکردید و اجازه میدادید به آرزویم برسم . برادرم به سفر کربلا هم که رفته بود از امام حسین ( علیه السلام ) شهادتش را طلب کرده بود . ارادت او به حرم عبدالعظیم حسنی باعث شده بود که هر پنجشنبه به زیارت ایشان برود .
خاطرات
- دیر آمد و زود رفت
سیفی، دوست شهید
من و سجاد از همان سال ۱۳۸۱ که نوجوان بود و جذب برنامههای بسیج دانشآموزی شده بود با هم آشنا شدیم . یک نوجوان محجوب و کمحرف اما سرشار از انرژی . بسیار بامحبت و مهربان بود . از آنجایی که سجاد بسیار باانرژی بود و به لحاظ زمان زیادی که در مسجد، پایگاه و هیئت میگذاشت در قسمتهای مختلف پایگاه بکارگیری شد . سجاد در بخشهای اردویی و فرهنگی فعال بود . یکی از فعالان و برگزارکنندگان اردوی راهیان نور بود . سجاد برای آموزش راپل به بچههای پایگاه زحمات زیادی کشید . بچهها خیلی خاطرات خوشی از این آموزشها دارند . سجاد مسئول عملیات پایگاه کمیل بود . جوان مخلصی بود که دیر آمد ولی زود بارش را بست و آسمانی شد . جزو سینهزنان و گریهکنان باصفای اباعبدالله بود . سجاد ارادت خاصی به حضرت مهدی ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) داشت به نحوی که همیشه وقتی پیامی هم میگذاشت آخرش عدد ۵۹ را مینوشت که به ابجد میشود « مهدی » حتی اگر این پیام کوتاه بود .
قرار بود تشییع پیکر شهید زبرجدی روز شنبه باشد ولی با اصرار و پیگیری زیاد دوستان و خانواده شهید تشییع به روز جمعه موکول شد . یعنی روزی که متعلق به حضرت صاحبالزمان است و اینکه مسیر تشییع قرار بود از مقابل ناحیه ابوذر به سمت پایگاه کمیل باشد و حتی خبررسانی هم شد ولی با اصرار برخی مبنی بر اینکه فاصله زیاد است تشییع از مقابل مسجد امام زمان ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) شروع شد و مردم آنجا از شهید استقبال کردند . در وصیتنامهاش هم عدد ۵۹ را نوشته و سفارشش هم به دوستان دعا برای امام زمان ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) است . به سفارش شهید یکی از دوستانش سه شب در کنار مزار ایشان ماند . شهید به دوستش گفته بود من را تنها نگذارید .
- سه شب سر مزارش ماندم
مجتبی قاسمی دوست شهید
مجتبی قاسمی طلبه جوان و بسیجی پایگاه کمیل از تعهد و قراری میگوید که با شهید مدافع حرم سجاد زبرجدی داشتند .
سجاد دوست صمیمی من بود . از ۱۰ سالگی تا روز شهادت همراه و دوست هم بودیم . ما با هم بچه محل، همپایگاهی، هممسجدی، همهیئتی و هممدرسهای بودیم . سجاد به عنوان بسیجی نمونه پایگاه مقاومت کمیل، تکاور نیروی ویژه تیپ _ صابرین هم بود . من طبق قرار با سجاد بعد از شهادتش سه شب بر سر مزارش ماندم .
قرار این همراهی هم از روزهای دبیرستان و قول و قراری آغاز شد که به هم دادیم . من و سجاد در دوران دبیرستان سهشنبهها یا پنجشنبهها به قم و جمکران میرفتیم . در یکی از این سفرها صحبت از مرگ و شب اول قبر پیش آمد و اینکه چه مراحلی دارد و چقدر سخت است . سجاد به من گفت قول بده اگر من از دنیا رفتم تو سه شب تا صبح سر قبرم بیایی و تنهایم نگذاری . من هم گفتم که اگر من زودتر از تو مردم تو باید بیایی . آقاسجاد قبول کرد و با هم قول و قرار گذاشتیم . در سالهای گذشته چند بار صحبت این قول شد . این اواخر باز هم قولمان را یادآور شد . گفتم حاجی بیخیال سه شب زیاد است، چیزی نگفت ولی معلوم بود ناراحت شده است . تا اینکه خبر شهادتش را شنیدم . سه شب تا صبح رفتم سر مزارش . قرآن و دعا و ذکر و صلوات و فاتحه و … خواندم .
جالب است شب اول تنها نماندم . یکی دیگر از دوستانمان که با سجاد عهد کرده بود هرکس زودتر شهید شد آن یکی باید شب اول سر مزارش برود و بخوابد، آمد پیش من . البته او هم با یکی دیگر از دوستانش آمده بود . شب اول ( شب شنبه ) قبل اذان مغرب سر مزار بودیم با چند تا از بچهها . نماز مغرب و عشا را خواندیم و حدود ساعت ۱۱ بچهها رفتند و من میخواستم بخوابم که یکی از بچهها آمد . صبح هم که شد رفتیم . شب دوم یعنی شنبه شب بعد از کلاس با مترو آمدم حدودهای ساعت ۹ و نیم بود . دو نفر از بچهها منتظر بودند تا بیایم و بعد رفتند . لحظه ورود به قطعه ۵۰ ، صلی الله علیکم یا اولیاء الله، صلی الله علیکم یا شهداء الله … .. صلی الله علیک یا شهید، صلی الله علی روحک و بدنک … خواندم .
آن شب خیلی خوب بود تا رسیدم شروع کردم خطبه غدیر را خواندم، شهید حول موضوع امیرالمؤمنین ( علیه السلام ) سیر مطالعاتی داشت . شب سوم خلوت بود بین من و سردار غریب شب عشاق بود . زیبا، دلچسب و طولانی سردار غریب لقبی بود که به سجاد دادیم . سجاد خیلی مظلوم بود . صبح که شد موقع رفتن به سجاد گفتم من به قولی که به تو دادم وفا کردم . الان دلم میسوزد که چه کسی را از دست دادم .خطای یادکرد: برچسب تمام کنندهٔ </ref> بدون برچسب <ref>
پانویس