شهید جاوید مرحمتی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۲۵ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۵۴ توسط Jafari9809 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید جاوید مرحمتی نام پدر: عبدالرسول شمارة شناسنامه: 1360 صادره: شیراز محل تولد: شیراز تاریخ تولد: 1340 سال ورود به دانشگاه: 1361 رشتة تحصیلی: معارف اسلامی و تبلیغ تاریخ و محل شهادت: 4/ 10 / 1365 ا مالرصاص عملیات: كربلای 4

زندگینامه

در سال 1340 ، در یكی از روزهای ماه مبارك رمضان، و ایام و لیالی قدر، مولودی پا به عرصة حیات گذاشت كه به حق برای ما قدر و منزلتی بزرگ داشت و پیرو مقتدا و مولای خویش، جام شهادت را مظلومانه و غریبانه و بی نام و نشان سركشید و رقص مستانه اش را نه در محراب مسجد كه در محراب جبهه، در كنار اروندرود در منطقة «ام الرصاص » و در عملیات «كربلای »4 به انجام رسانید و به فوز عظیم شهادت نایل آمد. نام او جاوید بود و همیشه جاودان خواهد بود؛ از دیار سلمان و از خطة استان فارس، شهرستان «كازرون»از همان كودكی در كنار پدر و مادر می ایستاد و نماز می خواند. از وقتی كه پا به دبستان گذاشت و تحصیلاتش را شروع كرد، همیشه شاگرد ممتاز بود. هرگز لازم نبود كسی در خانه بر درس خواندنش تأكید كند. خودش اول تكالیفش را انجام می داد و بعد به سرگرمی های كودكانه اش می پرداخت. دورة دبستان و راهنمایی را با موفقیت و به عنوان دان شآموز ممتاز پشت سر گذاشت و وارد دبیرستان شد. در این زمان بیشتر اوقات فراغتش را در مسجد محله «مسجد امام زمان(عج(» مشغول فراگیری قرآن و مطالعة كتابهای مذهبی بود. با دوستانش «شهید اصغر توانا» ،« شهید محمدباقر عنایت » ،« شهید لطف الله صنعتی »، «شهید محمد رزمی» ، «شهید دشتبان » و... خاطرات فراموش نشدنی فراوانی از ایام مبارزات سیاسی ضدرژیم داشتند. جاوید به سال سوم دبیرستان كه رسید زمان درس خواندنش اصلاً مشخص نبود، چون بیشتر اوقاتش را در مسجد و جلسات مذهبی و فراگیری قرآن كریم می گذراند. با وجود این همیشه شاگرد ممتاز مدرسه بود. وقتی رژیم شاه كازرون را هم جزء شهرهای حكومت نظامی اعلام كرد و شعلة انقلاب اسلامی گرمتر شد، جاوید كه در سال چهارم دبیرستان بود ، بیشتر اوقاتش را با پخش اعلامیه های حضرت امام خمینی(ره(، شركت در تظاهرات، به خصوص شب ها با درست كردن بلندگو در كوچه و پشت بام و سردادن فریاد ا لله اكبر و مرگ بر شاه می گذراند. چند بار تحت تعقیب سربازان رژیم قرار گرفت و متواری شد؛ تا اینكه انقلاب كبیر اسلامی به پیروزی رسید. در همان سال پیروزی، دیپلم ریاضی اش را با معدلی بالاتر از هفده گرفت. با تشكیل سپاه پاسداران خود را پاسدار اسلام كرد و به نشان پاسداری مفتخر شد و در ادامة تحصیلاتش در رشتة آمار و بودجه وارد «دانشگاه شیراز » شد. ولی به پاسداری، بیشتر از دانشجویی علاقه مند بود. همزمان با غایلة كردستان چند بار به جبهه های غرب اعزام شد و یك بار در مبارزه با اعضای حزب كومله از ناحیة سر و گوش آسیب دید. پس از بستری شدن در بیمارستان تبریز و بهبودی نسبی، او را به كازرون آوردند و چند ماه بستری شد، تا اینكه حالش كمكم بهتر شد. اما مگر پاسدار هم خان هنشین می شود؟ او به سپاه پاسداران و دانشگاه برگشت. در همین مدت بود كه شنید می خواهند دانشگاهی مذهبی تأسیس كنند و در رشته های معارف اسلامی، حقوق و علوم سیاسی و اقتصاد دانشجو بپذیرند. او كه منتظر چنین فرصتی بود، بدون درنگ رشتة آمار را رها كرد و پس از گذراندن آزمون و مصاحبه، به شاگردی استادانی گرانقدر و متعهد نشست تا از آنها كسب فیض نماید. حال دیگر پاسدار و دانشجوی «دانشگاه امام صادق(ع) » بود؛ اما اینها به تنهایی كافی نبود. نمی خواست به بهانة درس خواندن، وظیفة الهی و دینی دیگرش را نادیده بگیرد. پس حال كه جنگ بود، وقت را غنیمت می دانست و سعی می كرد حت یالمقدور در جبهة رزم باشد تا جبهة درس. با اینكه تمام تعطیلات عید و تابستان به جبهه جنگ می رفت، ولی راضی نبود. در ایام درس هر سه ماه یا چهل و پنج روز را در جبهه می گذراند و در مدت مرخصی كوتاهش، خیلی زود غیبت در كلا سهای درس وا متحانات را جبران می كرد و نمره های خوبی هم می گرفت؛ تا آنجا كه دوستانش می گفتند: ما نمی فهمیم جاوید چه وقتی به جبهه می رود. دانشگاه را گذراند و موفق هم بود. در این میان سعی می کرد چند روزی هم به كازرون بیاید و با حضور خود خانواده را شاد كند. حضورش سرشار از گرمی و محبت، كار و تلاش و حفظ و قرائت آیات قرآنی بود. در نیمه های شب هم قامت بلندش را در گوش های آرام و ایستاده می دیدی كه در حال قنوت نماز شب است و آرام اشك می ریزد و استغفار و طلب آمرزش می كند. اما همیشه فقط دو یا سه روز اول سرحال و با نشاط بود. یك دفعه گویی كه كوه غم بر جانش چنگ می انداخت. وقتی جویای علت می شدیم، می گفت: - از شهر، بازار، خیابان و همة آدمهایش خسته می شوم. همة اینها موجب دلمردگی من می شوند. حس می كنم در قفسی هستم با پر و بال شكسته. من باید به جبهه بروم و تازه شوم. وقتی می پرسیدیم: - مگر در جبهه چه خبر است كه تو را این چنین شیفتة خود كرده است؟ با خندة مستانه اش می گفت: - و ما أدریك ما الجبهه شما چه می دانید جبهه یعنی چه؟ جبهه همة وجود و شادی روح من است. آزادی و خوشی غیرقابل وصفی است كه فقط می توانم بگویم قابل توصیف نیست. این راه رفتنی است، نه گفتنی. و ما، آه كشیده در حسرت دیدار جبهه ساكت و آرام سر به زیر می انداختیم. برای هر اعزام خود به جبهه، پدر و مادر را راضی به رفتن خود می كرد. هنگام وداع مادر را می بوسید و می گفت: - اصلاً نگران نباش. شهادت به این آسانی نیست كه به سراغ هر كس و ناكسی چون من بیاید. وقتی كه از طرف بعضی از تحصیل كرده ها از رفتن به جبهه منع می شد، كه به او می گفتند: - تو در تبلیغات و نشر معارف اسلامی مؤثرتری تا در قالب یك بسیجی گمنام در جبهه! می خندید و می گفت: - این منم كه فردای قیامت باید پاسخگوی وظایف شرعی خود باشم. رفتنم تكلیف است. اطاعت از مقتدایم امام خمینی(ره( است. ما چه كشته شویم و چه بكشیم، هر دو پیروزیم. اینهایی كه شما می گویید، عذر و بهانه است. در اوایل پاییز سال 1365 به پیشنهاد رئیس محترم دانشگاه امام صادق(ع( و با هزینة شخصی، در قالب گروهی به عنوان مبلغ اسلام و انقلاب اسلامی به مكة مكرمه مشرف و مراسم حج تمتع را انجام داد و آخرین بهره و توشة خود را از این دنیای مادی برگرفت. پس از بازگشت و حضور یكی دو ماهه در كلاس درس، با وعدة قبلی كه با یكی از فرماندهان جنگ گذاشته بود كه به محض شروع مقدمة عملیات، او را خبر كنند، راهی جبهه و شركت در عملیات «كربلای »4 شد. پس از عملیات هر چه منتظر تلفن نشستیم كه مثل همیشه خبر سالم بودن خود را بدهد، خبری نشد. مادرش نه سال را در این انتظار گذراند كه نه قرن بود. به این امید كه روزی زنگ در به صدا درآید و بگوید: - مادر جان سلام! به وعده ام وفا كردم و بعد از عملیات آمدم به دیدارت... تا اینكه در سال 1374 چند تكه استخوان به نام و یادش آوردند و دفن كردند؛ اما من هم مانند مادر وهب گفتم: - حال كه یقین بر رفتنش در راه خدا دارم، اینها را هم نمی خواهم كه عزیزم خود نخواست، چون همیشه آرزوی او بی نام و نشان بودن و بینام و نشان رفتن بود و خدای سبحان را شاكرم كه او چنین كرد. تقبّل منا ، پروردگارا ذبیح كوچك ما را بپذیر. پروردگارا راه سرخ و نورانی اش را پر رهرو كن و شیعة مظلوم را از اسارت هفتاد و دو دیو و فرقه، رهایی بخش.

آمین


وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فی سَبیلِ اللهِ أُولئِكَ یرْجُونَ رَحْمَتَ اللهِ وَ اللهُ غَفُورٌ رَحیم آنان كه به دین اسلام گرویدند و از وطن خود هجرت نموده و در راه خدا جهاد كردند، اینان امیدوار و منتظر رحمت خدا باشند، كه خدا بر آنها بخشاینده و مهربان است. شهادت كمال انسان است. امام خمینی(ره( با نام خدا و درود و سلام بر رهبر كبیر انقلاب اسلامی امام خمینی(ره) و با امید پیروزی نهایی رزمندگان اسلام بر كفر جهانی. برای خدا جنگیدن و در راه رضای او كشته شدن بالاترین افتخار ماست. جبهه توفیق الهی است كه خداوند این شایستگی و توفیق را به هر كس صلاح بداند می دهد. بسیار هستند كه دوست دارند به جبهه بیایند ، اما به دلایلی نمی توانند قدم به این خا كمقدس بگذارند. من خدا را بسیار شكر می کنم كه چنین توفیقی را نصیبم كرد؛ اگر چه خود لیاقت آن را نداشتم. همان طور كه امام امت(ره) فرمودند: ما در این جنگ پیروزیم، هر چند كه به ظاهر شكست بخوریم كه هرگز نخواهیم خورد. هدف ادای تكلیف الهی است و شهادت خود بزر گترین و عالی ترین پیروزی است برای كسی كه به معاد ایمان داشته باشد. بنا به جمله ای كه شهید مطهری آن را نقل كرده اند و منسوب به امام حسین(ع) است، اگر چه دنیا قشنگ و نفیس و زیباست، اما هر چه دنیا قشنگ و زیبا باشد، آن خانة پاداش الهی خیلی قشنگتر، زیباتر و عالی تر است. بسیجی و هر رزمندة مسلمان، خود باعزّت، شهادت را انتخاب می کند و به این انتخاب افتخار می نماید. او جان خود را از جان پیامبر عزیز و گرامی با ارز شتر نمی داند. از جان علی(ع) و امام حسین(ع) بالاتر نمی داند. از مكانی كه حسین(ع) رفت، خوف ندارد. بلكه مشتاقانه دنبال آن است؛ و چه موقعیتی بهتر از الان و چه سعادتی بهتر از شركت در جبهه های نورانی، با فضای زیبا و مقدس؟ و شما ای ابرقدرتهای ظالم و خونخوار بدانید كه در این جنگ ما پیروزیم؛ حتی اگر شهرهای ما را با خاك یكسان كنید. ما صاحب داریم، خدا پشتیبان ماست و شهادت برای ما بالاترین سعادت است. عاقبت كار ما شهادت است و عاقبت شما مرگ ظلم تبار. ما شهادت را با آغوش باز در بغل می گیریم، بلكه خود به سوی آن می رویم و برای رسیدن به آن دعا می كنیم و شما با ظلمت و خواری از آن فرار می كنید. پیروزی ما در جلب رضای خداست و شما این را نمی فهمید. ... و اما افرادی كه به جبهه نمی روند یا احیاناً مانع جبهه رفتن دیگران می شوند و ممكن است در این مراسم نیز حضور داشته باشند، محترمانه عرض من این است: - شهدا وظیفة خودشان را انجام دادند و ا نشاءالله در آخرت كه روز ترس و رسوایی است، روسفید خواهند بود؛ اما آنان كه ادعای مسلمانی دارند، ولی حاضر نیستند از دین خود، شرف و آبروی خود در مقابل دشمن متجاوز و كافر دفاع كنند، آیا اگر این جوانان دلیر بسیجی خون خود را فدا نمی كردند، اینان می توانستند راحت در كنار زن و فرزند خود در خانه استراحت كنند؟ ناموس و شرف آنان محفوظ می ماند؟ اینها چطور راضی می شوند كه جوانان مردم در سنگرهای جنگ، بدنشان تكه و پاره شود، مفقود شوند یا جسد آنان برنگردد، ولی خود نه تنها به جبهه نمی روند، جتوانانشان را به جبهه نمی فرستند، به پشت جبهه كمك نمی كنند، كه مانع جبهه رفتن دیگران نیز میشوند. این قبیل افراد ضعیف كه همیشه در هر جامع های یافت می شوند، محكومند و برای اینكه زیر سوال نروند ، هر چند گاهی زبان به انتقاد از ادامة جنگ یا مشكلات انقلاب و غیره می گشایند. اینها اگر آقا امام زمان(عج) هم ظهور كنند، راضی نیستند فرزندانشان در ركاب امام(ره) بجنگند. آن زمان نیز با خود می گویند: سایر جوانان هستند، آنها با كمك امام می جنگند. فرزندان ما برای پشت جبهه مفیدترند. خدمت بیشتری می توانند بكنند، هدف خدمت است چه در جبهه و چه پشت جبهه. خدایا همة ما را هدایت فرما و ما را میراث خوار خون شهیدان قرار نده.خدایا ظهور امام زمان(عج) را هر چه نزدیكتر بفرما. خداوندا! امام امت ما را، این جان و تمام وجود ما را از هر گزند و آسیبی مصون بدار. رهبری كه به راستی نشان خداست، رهبری كه در عین عظمت و بزرگی آن قدر پا ك و مهربان و متواضع است كه هر انسان طالب حقیقت، عاشق او می شود. همان طوری كه هر بسیجی تا سرحد جان او را دوست دارد. در جایی كه امام امت و نایب بر حق امام زمان(عج) چنین عظمتی دارد و این چنین نفوذی در د لها دارد ،خود آقا امام زمان(عج) چگونه خواهند بود؟ و چقدر دوست داشتنی و با عظمت هستند؟ آری، مقام ایشان آن قدر بالاست كه از در ك ما خارج است. خدایا به راستی تو چقدر باید زیبا و دوست داشتنی و مهربان باشی، در عین عظمت و بزرگی! در آخر پدر و مادر عزیزم! شرمنده ام كه نتوانستم حقی را كه نسبت به من داشتید، ادا كنم. خودتان بهتر می دانید و خود معلم من بود هاید؛ در اینكه تكلیف الهی را باید با تمام توان انجام داد. در زندگی كه لیاقت نداشتم كاری انجام دهم. شاید خون من و كشته شدن من بتواند در پیشرفت اسلام و در روی آوردن مردم به حقیقت و نیز در پیروزی انقلاب اسلامی مؤثر باشد؛ هر چند شایستگی شهادت و كشته شدن در راه خدا را ندارم، اما از لطف خدا نیز ناامید نیستم و شهادت بزر گترین آرزویم است. اگر خدا آن را نصیبم گرداند ، به والاترین آرزوی خود رسیده ام. پیام به مادر مهربانم مادرم صبر را پیشة خود ساز، به شهادت فرزندت افتخار كن، سرافراز باش و بر خدا توكل كن و بدان كه مصیبت حضرت زینب(س) از تمام مصیبتهای مادران شهدا بزر گتر و دردنا كتر است. مادرم، خدا را شكر كن كه فرزندت در راه خدا كشته شده است. خوشحال باش كه شهید شده است و برای رزمندگان اسلام دعا كن. و به پدرم و برادرانم اسلحة مرا زمین نگذارید و حتی المقدور جای مرا در جبهه پرنمایید كه جبهه جای بسیار مقدسی است و بیشتر از اینكه ما برای جبهه مفید و مؤثر باشیم، جبهه به ما سود می رساند. جبهه ما را نجات می دهد. جبهه هر انسانی را نجات می دهد. جبهه انسان را آزاد می کند. و به خواهرانم، خون برادرتان را پاسدار باشید؛ با حجاب خویش و كسب علم، تا فرزندانی تربیت كنید حسی نوار، كه نایب بر حق امام زمان(عج)، امام امت را یاری دهند و راه او را كه راه اسلام است، ادامه دهند. ضمناً مقدار پولی را كه از من به جای مانده، می توانید به جبهه یا كمیتة امداد یا مصارف خیریه بدهید. خدایا رزمندگان اسلام را پیروزی سریع و نهایی عنایت فرما و همة ما را به راه راست هدایت بفرما و بر دل كسانی كه حقی بر من دارند، بگذار كه از حق خویش بگذرند. والسلام جاوید- 2/ 10 / 1365[۱]

پانویس

  1. منبع سایت نویدشاهد

رده