شهید عباسعلی تاجی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۲۹ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۰۲ توسط Ghanbari98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید: 6604185 تاریخ تولد : نام : عباسعلی‌ محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : تاجی‌ تاریخ شهادت : 1366/04/22 نام پدر : رمضانعلی‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : دانش آموز یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا

خاطرات: زمانی که می خواستیم با عباسعلی تاجی به جبهه برویم روز اعزام دیدم ایشان سرش را تراشیده است. گفتم: عباسعلی چرا سرت را تراشیدی؟ گفت: اگر اسیر شدم و به دست عراقی ها افتادم نتوانند موهای سرم را بکشند و مرا اذیت کنند و اگر هم خدا قسمتم کرد و لیاقتش را داشتم که به شهادت برسم هنگام غسل دادن اذیت نشوند و راحت تر غسلم دهند که همه برادران اطرافمان این کار ایشان را تحسین کردند.

به یاد دارم عباسعلی چند تا کبوتر داشت که از بچگی آنها را بزرگ کرده بود و کبوتر ها اهلی شده بودند.آنقدر این کبوتر ها به عباسعلی عادت کرده بودند که هر جا می رفت روی شانه او می نشستند و می رفتند. زمانی که خبر شهادت عباسعلی را آوردند و او به درجه ی رفیع شهادت نائل شده بود بچه های روستا کبوتر ها را از ما دزدیدند. من خودم تا چندین هفته و شاید چندین ماه اخیر می دیدم که این کبوتر ها می روند و هر پنج شنبه عصر که ما سر مزار ایشان می رفتیم مشاهده می کردیم که کبوتر ها هم در آن جا هستند و به دور مزار عباسعلی در حال پروازند.

عباسعلی بسیار انسان دلسوزی بود خاطره ای که هیچ وقت آن را فراموش نمی کنم ای است که یک روز: قصد داشتم برای دیدن یکی از دوستانم به گردان دیگری بروم که شهید گفت: من هم با تو می آیم. اما من قبول نکردم و خودم تنها رفتم و تا غروب هم همان جا ماندم. بعد که برگشتم برادران همسنگر گفتند از زمانی که شما رفتید عباس پیش ما نیامده و ناهار هم نخورده است و همانطور گریه می کرد که نکند برای شما اتفاقی بیفتد. بعد من عباس را صدا کردم و گفتم: بیا من سالم برگشتم و اتفاقی برایم نیفتادهاست.

به خاطر دارم یک روز نزدیک ظهر بود که دخترم زهرا با ناراحتی وارد خانه شد. گفتم: چه شده است ؟ چرا اینقدر ناراحتی ؟ اتفاقی افتاده است ؟ گفت : مادر جان در خیابان بودم و با دوستانم صحبت می کردم که روسری ام عقب رفته بود و خواستم روسری ام را درست کنم که یکدفعه چشمم به برادرم عباسعلی افتاد و ایشان نزدیک من آمد و یک سیلی محکم به گوشم زد و گفت : این چه طرز لباس پوشیدن است ؟ و ما را نصیحت کرد . من هم چون جلوی دوستانم ضایع شدم طاقت نیاوردم و به خانه آمدم. ظهر که شد نهارم را درست کرده بودم تا عباسعلی بیاید و همه با هم نهار بخوریم. وقتی عباسعلی آمد بعد از سلام و احوال پرسی گفت : مادر جان نهار را بیار تا بخوریم. وقتی نهار را آوردند و همه نشستند تا نهار بخورند دخترم زهرا نیامد و قهر کرده بود . ایشان نهارش را نخورد و رفت داخل اتاق زهرا و از او معذرت خواهی کرد و او را برای نهار خوردن به پیش ما آورد. وقتی نهار تمام شد سفره را جمع کردیم . ایشان به دخترم زهرا گفت : زهرا جان اگر من جلوی دوستانت به تو سیلی زدم به خاطر این بود که هیچ موقع یادت نرود که حجابت را رعایت کنی و دوستانت از تو درس بگیرند و بداند حجاب مسئله ای مهم است و ما برای همین به جنگ می رویم تا از ناموسمان دفاع کنیم . تا دست بیگانه ها به شما نرسد. زهرا از ایشان تشکر کرد .

من عباسعلی تاجی با هم در جبهه بودیم و به خاطر دارم قبل از عملیات که به ایشان گفتم، عباس جان بیا با هم کشتی بگیریم . ایشان هم قبول کرد . شروع کردیم به کشتی گرفتن و بعد از چند دقیقه مبارزه یکدفعه مرا بلند کرد ومحکم به زمین کوباند . من قبول نکردم و قبول نکردم و دوباره با ایشان کشتی گرفتم و مثل سری اول به زمین افتادم . ایشان مرا بلند کرد و در آغوش کشید و مرا بوسید و گفت : برای آخرین باری بود که با هم کشتی گرفتیم و دیگر همدیگر را نمی بینیم و خداحافظی کردیم و ایشان از من جلوتر حرکت کرد که عملیات شروع شد. وقتی عملیات به اتمام رسید خبر شهادتش را برایم آوردند.

به خاطر دارم یک روز نزدیک ظهر بود که دخترم زهرا با ناراحتی وارد خانه شد. گفتم: چه شده است ؟ چرا اینقدر ناراحتی ؟ اتفاقی افتاده است ؟ گفت : مادر جان در خیابان بودم و با دوستانم صحبت می کردم که روسری ام عقب رفته بود و خواستم روسری ام را درست کنم که یکدفعه چشمم به برادرم عباسعلی افتاد و ایشان نزدیک من آمد و یک سیلی محکم به گوشم زد و گفت : این چه طرز لباس پوشیدن است ؟ و ما را نصیحت کرد . من هم چون جلوی دوستانم ضایع شدم طاقت نیاوردم و به خانه آمدم. ظهر که شد نهارم را درست کرده بودم تا عباسعلی بیاید و همه با هم نهار بخوریم. وقتی عباسعلی آمد بعد از سلام و احوال پرسی گفت : مادر جان نهار را بیار تا بخوریم. وقتی نهار را آوردند و همه نشستند تا نهار بخورند دخترم زهرا نیامد و قهر کرده بود . ایشان نهارش را نخورد و رفت داخل اتاق زهرا و از او معذرت خواهی کرد و او را برای نهار خوردن به پیش ما آورد. وقتی نهار تمام شد سفره را جمع کردیم . ایشان به دخترم زهرا گفت : زهرا جان اگر من جلوی دوستانت به تو سیلی زدم به خاطر این بود که هیچ موقع یادت نرود که حجابت را رعایت کنی و دوستانت از تو درس بگیرند و بداند حجاب مسئله ای مهم است و ما برای همین به جنگ می رویم تا از ناموسمان دفاع کنیم . تا دست بیگانه ها به شما نرسد. زهرا از ایشان تشکر کرد . به یاد دارم که نیمه های شب بود که از خواب بیدار شدم و خیلی تشنه بودم . رفتم سر یخچال تا آب بخورم ناگهان دیدم که چراغ داخل انباری روشن است. با خودم گفتم حتما دزد آمده است. رفتم بیرون و یواش یواش نزدیک اتاق انباری شدم و درب را باز کردم . دیدم برادرم عباسعلی چراغ دستی را روشن کرده و زیر همان نور دارد نماز می خواند. صبر کردم تا نمازش تمام شود تا به ایشان بگویم چرا اینجا نماز می خواند. ولی وقتی نمازش تمام شد شروع کرد به دعا کردن و گریه کردن . وقتی خواستم برگردم پایم به درب خورد و صدا کرد . ایشان فهمیدند پشت درب هستم . گفت : خواهر جان بیا داخل می دانم توئی . وقتی آمدم داخل نشستم . گفت: خواهش می کنم راجع این موضوع با کسی صحبت نکن چون نمی خواهم کسی بفهمد . منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5116