شهید سید سجاد خاضع
از دانشنامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
خاطرات
- اسراف ممنوع
در منطقهي دشت عباس مستقر بودند. بعد از نماز، سر سفرهي ناهار نشستند. غذا آبگوشت بود؛ ولی سیدسجاد بلند شد و رفت سراغ نانهای خشکی که گذاشته بودند برای دور ریختن. شروع کرد به خوردن. گفتند: چرا اینا رو میخوری؟ غذا که هست. گفت: اون پیرزنای بیچاره با عشق، اینا رو میفرستن جبهه؛ شما میگذاریدشان برای دور ریختن؟! فردای قیامت، پاسخ زحمت اونا رو چه کسی میده؟![۱]
پانویس
- ↑ میخواهم مثل تو باشم، مرکز فرهنگی مطاف عشق