شهید قربانعلی سرچاهی
کد شهید: 6519455 تاریخ تولد : نام : قربانعلی محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : سرچاهی تاریخ شهادت : 1365/11/11 نام پدر : غلامعلی مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : بهداری گلزار :
خاطرات
یکی از همرزمان همسرم قربانعلی تعریف کرد بعد ازعملیات کربلای 5 بود که قرار شد همگی به مرخصی برویم و برگه های مرخصی هم صادر شده بود اتوبوس ها آماده بودن که از مقر اصلی نیروها را به شهرستان بیاورند ولی شهید از پای اتوبوس برگشت و اظهار داشت که من به مرخصی نمی آیم شما بروید وقتی که از مرخصی برگشتید من خواهم رفت هر چه من و آقای دشتی التماس کردیم بیا برویم ولی شهید قبول نکرد و همانجا ماند شب همان روز قربانعلی برای سرکشی از نیروها به خط می رود که مورد اصابت گلوله دشمن قرار می گیرد و به درجه رفیع شهادت نائل میگردد. به خاطر دارم قبل از اینکه همسرم قربانعلی برای آخرین بار عازم جبهه شود، با همدیگر به گلزار شهدای بهشت فضل سر یکی از قبرها رفتیم که در حال ساخت برای شهدا بود به من گفت :مرا اینجا دفن میکنند این قبر من است ناراحت شدم و گفتم یعنی چه این چه حرفی است که شما می زنید خندید و گفت اینجا را نشانی بگذار من را داخل همین قبر می گذارند خیلی ناراحت شدم و گریه کردم سپس گفت: هنوز که شهید نشده ام اینگونه گریه میکنی اگر شهید شوم چه خواهی کرد دوست دارم اگر لیافت شهید شدن را داشتم اصلا گریه نکنی و ناراحت نشوی زیرا مرگ حق است و هر کسی می میرد پس چه مرگی بهتر از شهادت در راه اسلام دعا کن خدا شهادت را نصیب من کند و همین طور هم شد و به آرزویش رسید.
به خاطر دارم شب شهادت فرزندم قربانعلی خواب دیدم که پرچم سیاهی در دست عده ای از مردم است که تکبیر گویان وارد روستا شدند. از آنها سوال کردم شما از کجا می آیید، در جوابم گفتند : از سفر کربلا . سپس پرچم را بر در حیاط ما نصب کردند در همان لحظه از خواب پریدم خیلی ناراحت و نگران بودم پدر شهید از من سوال کرد چه اتفاقی افتاده که اینطور ناراحت هستی گفتم خوابی دیدم و آنرا برایش تعریف کردم پس از چند روز بودکه خبر شهادت قربانعلی را برایمان آوردند.
آخرین بار که به مرخصی آمده بود، با هم به گلزار شهدا رفتیم. همانطور که بین قبرها راه میرفتیم و فاتحه میخواندیم کارگری را دیدیم که مشغول کندن یک قبر بود. قربانعلی رو به من کرد و گفت: ‹‹این قبر من است، مرا اینجا دفن میکنند.›› من که ناراحت شده بودم، گفتم: ‹‹این چه حرفی است که تو میزنی؟›› خندید و گفت: این جا را نشانی بگذار. مرا داخل همین قبر خواهند گذاشت. گریهام را که دید، گفت: ‹‹من که هنوز شهید نشدهام، ولی قول بده که اگر شهید شدم، برایم گریه نکنی.›› وقتی شهید شد او را در همان قبر دفن کردیم. منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11437