شهید علی محمد سرخسی خیرابادی
کد شهید: 6519471 تاریخ تولد : نام : علیمحمد محل تولد : تربت جام نام خانوادگی : سرخسیخیرابادی تاریخ شهادت : 1365/10/23 نام پدر : شیرمحمد مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار :
خاطرات
بعد از تمام شدن عملیات در منطقه شلمچه هنگام بازگشت علی تصمیم می گیرد برای استراحت به سنگری که پسر عمویش و یکی آمد از دوستان او آنجا بودند برود وقتی به سنگر می رسد در اثر حمله هوایی دشمن راکتی به سنگر مربوطه اصابت می کند که دو ترکش از آن به صورت و سینه علی محمد اصابت کرده و ایشان به شهادت می رسد. وقتی که علی قصد عزیمت به جبهه را داشت من برای بدرقه او به تربت جام رفتم . علی به من گفت : پدر جان شما پاهایتان درد می کند و اذیت می شوید به خانه برگردید و فقط برای من دعا کنید تا شهید بشوم من گفتم : پسرم شما برای اسلام خدمت می کنید و چه شهید بشوید و چه زنده بمانید امام زمان (عج) حافظ و نگهدار شماست .
چند شب قبل از شهادت علی خواب دیدم که او پیش من آمده د رحالی که کنار صورتش را بادست گرفته بود . من گفتم چه شده بابا ؟ او گفت : ترگش خوده . من گفتم ببینم . او گفت : چیزی نیست . بعد دستم را گرفت برد جایی که الان مرقد آن شهید است . سنگی را که آنجا قرار داشت کنار زد و گفت : بابا من شهید شده ام و این قبر من است .من از خواب بیدار شدم . من گفتم : لااله الا الله صبح بلند شدم به جایی که آن سنگ را علی به من نشان داده بود رفتم . اثر از قبر و قبرستان نبود یکی از اهالی آمد و گفت : در خیر آباد (روستا هم جوار ) یک شهید آورده اند شما هم بیاید تا با هم به ان جا برویم . من به مراسم تشییع آن شهید رفتم در آن جا از گوشه و کنار می شنیدم که می گفتند سرخسی شهید شده است . وقتی به روستا برگشتم . یک سیدی از طرف بنیاد شهید آمده بود به من گفت : محمد علی شهید شده است . برای تحویل جنازه وقتی به تربت جام رفتم و جدا او را دیدم عین همان صورتی که در خواب بود او را دیدم . ترکش به صورت و سینه او خورده بود وقتی به روستا آمدیم و می خواستیم او را دفن کنیم همان جایی که در خواب به من نشان داده بود دفن کردیم .
یک شب من خواب بودم ، از سر و صدای گوسفندها بیدار شدم . به سراغ آنها رفتم . دیدم علی دارد به آنها رسیدگی می کند . گفتم :شما چرا این کار را می کنی ؟گفت: شما دیگر ناتوان هستید و با ید استراحت کنید من خودم همه کارها را انجام می دهم .
یک شب خواب بودم که متوجه سر و صدای گوسفندها شدم، از خواب برخاستم و به طویله رفتم علی مشغول رسیدگی به گوسفندها بود. پرسیدم پسرم مشغول چه کاری هستی؟ گفت: شما پیر شدی و باید استراحت کنی.
هنگامی که برای بدرقه ی علی به تربت جام می رفتیم در نصرآباد، علی به من گفت: پدرجان شما پاهایتان درد می کند، به خانه برگردید و فقط دعا کنید، شهید شوم تا شما نزد پیامبر(ص) رو سفید باشید. من در جواب او گفتم: پسرم تو برای اسلام خدمت می کنی،شهید یا زنده بمانی امام زمان(عج) محافظ تو است خود ایشان هر وقت که بخواهند شما را با خود می برند.
بعد از پایان عملیات و فتح شلمچه علی محمد تصمیم می گیرد در راه برگشت به عقب برای استراحت سری به سنگر پسر عمویش و آقای دلیری بزند وقتی آن جا می رود یکی از راکت های دشمن به سنگر اصابت می کند علی محمد دو ترکش می خورد یکی به سینه و دیگری به صورتش اصابت می کند و به شهادت می رسد.
شب قبل از شهادت علی خواب دیدم که او صورتش را گرفته پرسیدم چه شده، ببینم! گفت: چیزی نیست ترکش خورده. با دست راستش من را گرفت گفت: پدر بیا برویم، من را به قبرستان برد، در آنجا سنگی که به اندازه ی یک گلدان بود و رویش خط سفیدی داشت به من نشان داد آن را بلند کرد و گفت: پدر من و نور محمد شهید خواهیم شد و این جا محلی است که باید دفن شویم. از خواب بیدار شدم گفتم. لااله الاالله این چه خوابی بود. خیلی کنجکاو شدم صبح به قبرستان رفتم. سنگ را دیدم نشانه هایی که علی محمد در خواب به من گفت کاملا درست بود سنگ را زیر خاک کردم. چند ساعتی از این موضوع گذشت، به من خبر دادند که روستای خیرآباد شهید آورده اند من برای شرکت در مراسم به آن جا رفتم در حین مراسم چند باری از درون جمعیت زمزمه هایی شنیدم انگار می گفتند سرخسی شهید شده هر چه اطراف را نگاه کردم تا متوجه شدم چه کسی این حرف را می زند کسی را ندیدم اما چند باری این جمله را شنیدم ولی گوینده اش را ندیدم. ظهر که برای نماز به روستا برگشتم، در بین راه سیدی جلوی من را گرفت خود را معرفی کرد او از بنیاد آمده بود و خبر شهادت علی محمد را به من داد. بلافاصله به تربت رفتم. پیکر علی محمد را همراه با پیکر دوستش آقای دلیری آورده بودند همان طور که در خواب دیدم سینه و صورتش ترکش خورده بود. برای رفنش مردم قبری در بالای روستا آماده کردند اما من گفتم: قبر پسرم جای دیگری است که خودش قبلا انتخاب کرده. علی محمد را همان جائیکه در خواب نشان داده بود به خاک سپردم از آن به بعد آن جا تبدیل شد به گلزار شهدا.
منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11448