شهید ابراهیم قاین
کد شهید: 6513290 تاریخ تولد : نام : ابراهیم محل تولد : قاین نام خانوادگی : خزایی تاریخ شهادت : 1365/09/09 نام پدر : حیدرحسن مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تعاون گلزار :
خاطرات
یکی از خاطراتی که همسرم حاج ابراهیم خزائی در آخرین مرخصی اش برایم تعریف کرد این بود که پس از آغاز عملیات فتح المبین و پیشروی رزمندگان اسلام و بعد از اینکه خود را تثبیت کردند هر کس جداگانه برای خود سنگری حفر می کرد سنگر من تمام شد و در حال استراحت بودم که از رادیوی یکی از برادران که در مجاورت من سنگرش را حفر کرده بود به گوش رسید که خبر پیروزیهای رزمندگان را پخش می کرد . صدا زدم برادر مجیدی رادیوی خود را بلند تر کن تا ما هم بشنویم و او در جواب گفت : صدای رادیو از این بیشتر نمی شود بلند شدم تا به سنگر آنها بروم که ناگهان صدای صوت گلوله ای را شنیدم سریعا به داخل سنگر خیز برداشتم که احساس کردم دنیا تیره و تار شد و چیزی نفهمیدم . بعد از اینکه گرد وخاک ها خوابید و کمی حالم بهتر شد متوجه شدم که فقط سر یکی از دوستانم از خاکریز بیرون است با کمک برادران از زیر خاک بیرون آمدم و به طرف سنگر برادر مجیدی و قرقی رفتم که دیدم آنها بر اثر شدت انفجار قطعه قطعه شده اند . خیلی ناراحت شدم چون صدای خنده آنها هنوز در گوشم زنگ می زد و بیشتر به خاطر اینکه خداوند مرا لایق شهادت ندانسته بود ناراحت بودم . یکی از همرزمان پدرم حاج ابراهیم خزائی خاطر ای در مورد ایشان برایم نقل کرد که در عملیات بیت المقدس و پس از حمله شور آفرین سپاه اسلام با پاتکی سنگین از طرف نیروها ی عراقی مواجه شدیم و به دلیل عدم تثبیت مواضعمان مجبور به عقب نشینی شدیم در آن موقع خیلی از نیروهای ما مجروح و شهید شدند . یادم هست در آن زمان و در آن شلوغی گلوله و آتش ، ایشان یک مجروح را که وضع خوبی هم نداشت و زخم وخیمی برداشته بود بر دوش گرفته بود و علیرغم خستگی زیاد او را به عقب انتقال می داده که آن مجروح می گفت : مرا به زمین بگذار و خودت جانت را بردار و برو ولی او قبول نمی کرد و به هر سختی که بود او را به عقب انتقال داد . یا دم هست وقتی همکار و دوستم حاج ابراهیم خزائی قصد داشت به جبهه اعزام شود دو برادر و پدر خانم ایشان در جبهه حضور داشتند به همین خاطر من و دیگر همکاران مانع او شدیم و گفتیم : بگذارید یک نفر از آنها برگردد سپس شما به جبهه بروید که خانواده ات مشکل نداشته باشند ولی ایشان می گفتند می ترسم جنگ تمام شود و من از فیوضات آن بی بهره بمانم . زمان اعزام فرا رسید و نیروهای قاین به طرف مشهد حرکت کردند و ما که از رفتن او جلوگیری کرده بودیم با هم به محل کار خود در تعاون برگشتیم . ایشان دائما افسوس می خورد و می گفت : ای کاش من هم با آنها می رفتم آن روز وقتی ساعت کار تمام شد و ما به روستا برگشتیم . آخرها ی شب یادداشتی برای من آوردند و در مورد کار های تعاون برایم توضیح دادند و در پایان نوشته بودند من نمی توانم تحمل کنم و باید بروم . ایشان با وسیله ای کرایه ای به مشهد رفته و از آنجا با نیروها به طرف منطقه حرکت کردند که در بین راه ا توبوس آنها با تانکر حامل سوخت تصادف کرده و به شهادت می رسند . منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8081