شهید محمد سبزی کار حقیقی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۲۷ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۶:۵۰ توسط Bagheri9711 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید : 6307126 تاریخ تولد :

نام : محمد محل تولد : مشهد

نام خانوادگی : سبزی‌کارحقیقی‌ تاریخ شهادت : 1363/12/21

نام پدر : محمدابراهیم‌ مکان شهادت :


تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌ادوات‌

گلزار : بهشت‌رضا


خاطرات:

شب آخر پسرم محمد گفت : مادر جان صبح برای نماز مرا بیدار کنید می خواهم قبل از رفتن به حمام بروم کار دارم باید ساعت 7 فرودگاه باشم . صبح او را بیدار کردم بعد از اینکه نمازش را خواند به حمام رفت . چون حمامش زیاد طول کشید و می ترسیدم که از هواپیما جا بماند و مجبور شود با قطار برود و از طرفی چون مجروح بود و سفر با قطار او را اذیت می کرد . چندین مرتبه به درب حمام کوبیدم و گفتم : مادر زود باش دیر شد هواپیما می رود و تو جا می مانی . محمد فقط گفت : نه مادر جان خاطرت جمع باشد تا من نروم هواپیما حرکت نمی کند . گفتم : برو خودت را جمع کن مگر تو چکاره مملکت هست که تا تو نروی هواپیما حرکت نمی کند . گفت : هر کس هر کاری بکنه کرده . هر زور باشد فقط همین را به شما بگویم تا من نروم هواپیما نمی رود . وقتی آینه قرآن گرفتیم و می خواست از زیر آن رد شود شوهر خواهرش به شوخی به او گفت : محمد جان این دفعه سوم است که برایت آینه قرآن می گیریم . محمد گفت : خاطرتان جمع باشد این دفعه که بروم اصلاً نمی آیم . گفتم : الان می روی و ان شاءا ... باز دو مرتبه شب بر می گردی . گفت : نه، این مرتبه دیگر برگشتنی درکار نیست .


در یکی از روزهای ماه رمضان سال 61 محمد با پای لنگ و عصا زیر بغلش به خانه آمد . به او گفتم : مادر جان پایت چکار شده است ؟ گفت : با موتور تصادف کردم با پایم برخورد کرد . مادر تیر و اینجور چیزها نبود . بعد از یکماه که پانسمانش را باز کرد متوجه شدم مجروحیت ایشان در اثر گلوله و ترکش شدیم .


یک روز محمد سبزیکار گفت : یکی از دایی هایم مغازه مرغ سوخاری در همین اول خیابان دانشگاه دارد و به من می گوید دایی جان این مغازه را به تو می دهم به شرطی که قول بدهی در مشهد بمانی و به جبهه نروی . اما من خدمت دایی ام عرض کردم و گفتم : دایی جان من نمی توانم در اینجا بایستم . من را هم جز این راه است شما اگر این مغازه که هیچ اگر تمام دنیا را به من بدهید من باید بروم .


قبل از انقلاب یک روز عصر محمد جهت گرفتن نفت به پمپ بنزین سعد آباد رفت ساعت 12 نیمه شب پدرش به خانه آمد به او گفتم : محمد از عصر به پمپ بنزین رفته که نفت بگیرد اما هنوز نیامده است . چون حکومت نظامی است نگرانش شده ام . حدود ساعت 1 بامداد محمد و پدرش در حالیکه با همدیگر بگو مگو می کردند به خانه برگشتند . پدرش میگفت : محمد جان می خواستی با آنها درگیر نشوی . گفت : برای چه درگیرنشوم . بیخود کرده اند . غلط هم کرده اند چون از روی لج بازی این کارها را می کنند . بعد من جلو آمدم و گفتم : مادرجان مگر چه شده ؟ گفت : هیچی ، ساعت 12 که شد مأموران رژیم شاه گلفها را جمع کردند و در پمپ را بستند و گفتند : از این ساعت به بعد حکومت نظامی است و شرکت نفت دستور داده در را ببندیم . من هم در آخر کار به رژیم فحش و ناسزا گفتم و گفتم : رژیم غلط کرده حکومت نظامی اعلام کرده، مردم تا صبح سرما بخورند . دولت بیخود کرده که چنین دستور داده اگر سرباز ها می خواهند کسی را بکشند بیایند مرا بکشند و بعد هم با سربازها شروع به دعوا کرده بود . مردم به او گفته بودند : آقا پسر چیزی نگو، با اینها نمی شود دهان به دهان کرد . اما محمد گفته بود ، برای چه من این کار را می کنم که بفهمد می شود . همه شما ترسو هستید که هر کاری اینها دلشان می خواهد می کنند و شما هم مثل موش در سوراخ پنهان می شوید . حکومت نظامی یعنی چه ؟ در نهایت اینها یکی دو نفر را می کشند بعد خودشان می ترسند و نمی کشند . و حکومت نظامی هم شکسته می شود .


شهید شبی دوستش را که در عملیات خرمشهر شهید شده بود، در خواب می بیند که با امام زمان ( عج ) به دیدار او می آیند و به او می گویند : حالا نوبت توست که به جبهه بروی . وقت خواب نیست، بلند شو ! با این خواب عشق به جبهه در وجودش شعله ور شد بدون آنکه موضوع را با من و خانواده اش در میان بگذارد، تصمیم رفتن به جبهه را می گیرد و به بهانه اینکه از طرف اداره مأموریت مشهد دارد به جبهه می رود و از آنجا برایم نامه فرستاده و معذرت خواهی می کند .


یک شب بعد از اینکه نوبت شیفتم در اتاق بی سیم مادر تمام شد بیرون آمدم که یک گشتی بزنم و بعد بروم و بخوابم . یک دفعه برادر سبزیکار را در یک گوشه ای در حال خواندن نماز دیدم .


یک روز صبح در ساعت 10 با موتور به داخل قرارگاه رفتم زمانیکه به آنجا رسیدم دیدم محمد سبزیکار در حال خواندن نماز است . همان بیرون ایستادم و با خودم گفتم : چند لحظه ای بایستم تا نمازشان تمام شد و بعد به خدمتشان برسم . همینکه نمازش تمام شد و آمدم جلو بروم باز شروع به نماز خواندن کرد . چنین مرتبه این کار تکرار شد تا اینکه رفتم و جلو ایشان نشستم و همینکه نمازشان تمام شد گفتم : از مدت زمان طولانی است که من اینجا ایستاده ام و با شما کاری دارم . گفت : خوب زودتر داخل می آمدی چرا بیرون منتظر شده ای؟


یک روز در زمان نوجوانی به خانة خواهرم مادر محمد سبزیکار رفتم . در آنجا مشکلی پیش آمد من شروع به داد زدن کردم محمد در آن زمان از من چند سالی بزرگتر بودم و محمد هم که مشغول درس خواندن بود یک دفعه ناراحت شد از جایش بلند شد و یک سیلی محکم به صورتم زد . من چون با او رابطة عاطفی نزدیکی داشتم خیلی دلگیر و ناراحت شدم و تصمیم گرفتم با او صحبت نکنم و هر چه محمد می خواست با من صحبت کند من با او صحبت نمی کردم بعد من به خانة خودتان رفتم . بعد از ظهر همان روز محمد به درب خانه ما آمد و مرا صدا زد و گفت : محمد بیا برویم کارت دارم . گفتم : نه من با تو جایی نمی آیم . گفت : بیا کارت دارم . خلاصه با اصرار ما را توی ماشین نشاند و با هم بیرون رفتیم . محمود دور فلکه صاحب الزمان نگه داشت و از قنادی آنجا دو تا کیم گرفت و آورد . یکی از کیمها را به من داده ولی من در ابتدا کیم را نگرفتم . محمد دو مرتبه کیم را به من داد و در همان حال گفت : نه باید حتماً بگیری و بخوری . چون من و تو با هم رفتیم . تو نباید دلگیر شوی . مرا ببخش . خلاصه شروع کرد به عذرخواهی کردن . من هم چون او از من بزرگتر بود ادب حکم نمی کرد که بیشتر از آن روی حرف خودم پافشاری کنم . کیم را قبول کردم و با هم خوردیم تا اینکه به درب خانه ما رسیدیم . همینکه می خواستم از ماشین پیاده شوم محمد دستم را گرفت و گفت : حمید ! گفتم : چیه؟ گفت : بیا و یک سیلی به من بزن . من در آن لحظه یک دفعه جا خوردم . گفتم : برای چه؟ گفت : چون من به تو سیلی نزنی من راضی نمی شوم . اصرار کرد و مرا قسم داد و گفت : نه حتماً باید یک سیلی محکم همانطور که من به تو زدم به من بزنی . با این حرف او بغض گلویم را گرفت و دست به گردن او انداختم و با هم روبوسی کردیم و گفتم : من از این قضیه گذشتم اما او راضی نشد و گفت : تا یک سیلی نزنی نمی گذارم . پیاده شوی . من هم گفتم : به خاطر اینکه تو راضی شوی، یک سیلی آهسته به صورتش زدم . پس از آن او یک مقداری احساس آرامش کرد و موضوع همانجا منتفی شد .


محمد در آخرین سفرش وقتی جهت خدا حافظی به درب خانة ما آمد تعدادی کتاب و جزوه هم دستش بود . محمد گفت : این کتابها و جزوات را از کتابخانه مسجد الجواد به امانت گرفته ام و تا کنون وقت نکرده ام آنها را برگردانم . شما یک زحمتی بکش و اینها راببر و تحویل بده چون من مطمئن هستم که این دین به گردن من می ماند من یک دفعه جه خوردم و گفتم یعنی چه ؟ هیچی چون به جبهه می روم و ممکن است مدتی طول بکشد نمی خواهم این کتاب توی خانه بماند . من هم آنها را قبول کردم و از او گرفتم و تحویل کتابخانه مسجد دادم .


یک روز از محمد سبزیکار پرسیدم که خوب اینقدر شما سعی و تلاش می کنی کار را چطور می بینی . یک لبخند زد و دستی تکان داد بعد گفت : ما هیچ ولی اگر به خدا مشیت الهی باشد همه کار خواهد شد .

منبع : سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11304