شهید سید حسن عابدیان

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۰۵ توسط Azizi (بحث | مشارکت‌ها)

پرش به: ناوبری، جستجو
سید حسن عابدیان
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد کاشمر
شهادت ۱۳۶۲/۱/۲۴
محل دفن گلزار مدرس
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرسید علی


خاطرات خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی متن کامل خاطره

من معمولا هر ماهی سه روز در خانه روضه خوانی دارم یک شب خواب دیدم که روضه داریم وسید حسن آمد گفتم مادر جان خوب به موقع آمدی مراسم روضه خوانی داریم گفت مادر جان من دیدم شما مراسم دارید آمدم لامپ های شما را روشن کنم گفتم نه نه جان لامپ های ما که روشن است گفت مادر جان هر وقت شما روضه خوانی دارید من لامپ های شما را روشن میکنم خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی متن کامل خاطره

یک روز برای کاهگل پشت بام منزلمان خاک وکاه آماده کرده بودیم و می خواستیم بر پشت بام بکشیم غروب من با خودم گفتم ای کاش سید حسن هم میبود و در این کار کمکمان میکرد شب که خوابیدم خواب دیدم که پسر عزیز شهیدم آمده و می گوید مادر جان غصه نخور من خودم صبح می آیم و تمام این کاه گلها را میبرم بر پشت بام خانه و درست میکنم در همین حال از خواب بیدار شدم

   خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی متن کامل خاطره

زمانیکه به مکه مکرمه رفتم سید حسن را خواب دیدم و چون سرشبش اعلام کردند که تا دو سه روز دیگر باید برگردیم با خودم گفتم خدایا هیچ کس نیست که به من کمک کند و وسایلم را ببرند بعد در همان عالم خواب که سید حست آْمده بود به مکه گفتم مادر جان شما آمده ای به مکه گفت بله آمده ام وسایل شما را برای بردن کمک کنم می خواهم ساکت را تا پای ماشین ببرم و بروم خاطرات نحوه مجروحیت موضوع خاطرات نحوه مجروحيت راوی متن کامل خاطره

فرزند عزیز شهیدم سید حسن یک دفعه در جبهه از ناحیه پا مجروح شده بود و به ما نگفته بود با وجود اینکه یک ماه در بیمارستان بستری بود برای ما به آدرس جبهه نامه نوشت وقتی از بیمارستان ترخیص شده بود و به منزل آمد باز هم نگفت که مجروح شده است ولی من دیدم که خیلی ضعیف شده و تا حدودی متوجه شدم گفتم بیا برویم دکتر سید حسن گفت دکتر من در اینجا نیست در جبهه است طولی نکشید که بعد از اعزام مجددش به جبهه و به منطقه عملیاتی بالا خره به آرزویش رسید و به درجه رفیع شهادت نایل آمد اولین اعزام موضوع اولين اعزام راوی متن کامل خاطره

فرزند عزیز شهیدم اولین باری که می خواست عازم جبهه بشود چون صغیر بود و پانزده سال بیشتر نداشت من راضی به رفتنش نمی شدم او خیلی اصرار میکرد اما رضایت نامه را امضا نکردم واو از شدت علاقه ای که به جبهه داشت به جای اثر انگشت من یکی از انگشتان پایش را زده بود و با همان اعزام شده بود به آموزشی بعد زمانی که میخواست به جبهه و مناطق عملیاتی اعزام شود رفتم و رضایتنامه را امضا کردم

مهارت نظامی و فردی موضوع مهارت نظامي و فردي راوی متن کامل خاطره

هر وقت سید حسن از جبهه بر میگشت دوستانش را دور خودش جمع میکرد و به آنها آموزش نظامی یاد میداد و گاهی آنها را به داخل بیابان میبرد و به آنها حالت سنگر گیری و نحوه تیر اندازی را با تفنگ چوبی به دوستانش یاد میداد و به آنان توصیه میکرد که به جبهه بروند و جبهه ها را خالی نگذارند زمانی که در جبهه بود نامه مینوشت که به جبهه بروید و میگفت اگر من شهید شدم اسلحه من را بر زمین نگذارید و به خواهران میگفت فرزندانتان را به جبهه بفرستید و خودتان هم در پشت جبهه کمک کنید و خودش اولین بار در سن 15 سالگی اعزام خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی متن کامل خاطره

سه روز قبل از شهادت برادر عزیزم سید حسن خواب دیدم یکی به من می گوید برادرت شهید شده گفتم نه خیر برادر من شانزده سال بیشتر ندارد شهید نمی شود و در همان عالم به یک نفر میگفتم که به من گفته اند برادرت شهید شده من که باور نمی‌کنمـ اما طولی نکشید که خب شهادتش را برای ما آوردند و بعدا متوجه شدم درست در همان شبی که خواب دیدم سید حسن به شهادت می رسد فعالیتهای مذهبی موضوع فعاليتهاي مذهبي راوی متن کامل خاطره

من و سید حسن از دوران کودکی با هم دوست بودیم او با همه رفتار خوبی داشت قبل از انقلاب سن ما کم بود و کوچک بودیم با هم دیگر به مجالس روضه خوانی و مسجد و دوره قرآن میرفتیم و بعد از پیروزی انقلاب سید حسن در راهپیمایی ها و مراسمات مذهبی شرکت فعال داشت با هم برای جبهه ثبت نام کردیم و با هم اعزام شدیم اما چون از نظر تخصصی با هم فرق داشتیم در جبهه از یکدیگر جدا شدیم از زمان بدو تشکیل بسیج تا زمان شهادتش با بسیج همکاری می کرد چندین بار متوالی عازم جبهه شد وقتی در عملیاتها پیروز میشدیم خیلی خوشحال میشد و اگر در عملیاتی پیروز نمیشدیم تا مدتی ناراحت بود اولین اعزام موضوع اولين اعزام راوی متن کامل خاطره

بنده و سید حسن در اولین مرحله با هم به جبهه اعزام شدیم .و به کامیاران کردستان رفتیم مدت 45 روز در کامیاران کردستان بودیم بعد از این مدت ما را آوردند به شهر که ترخیصی بدهند همان روزی که می خواستیم برگردیم اعلام کردند که هرکس دوست دارد و علاقه مند است میتواند ماموریتش را تمدید کند مرحوم سید حسن گفت من می خواهم بمانم و تمدید کنم گفتم مادرت منتظر است ولی او ماموریتش را تمدید کرد و در جبهه ماندتا سرانجام به شهادت رسید. منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14085