شهید مجتبی عباسی
کد شهید: 6612873 تاریخ تولد : نام : مجتبی محل تولد : سرخس نام خانوادگی : عباسی تاریخ شهادت : 1366/11/01 نام پدر : حسین مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشتهاجر خاطرات پیش بینی شهادت موضوع پيش بيني شهادت راوی حسن داد پیروز متن کامل خاطره
به خاطر دارم هنگامی که من و مجتبی در منطقه بودیم، روز قبل از این که ایشان به شهادت برسد پیش من آمد و گفت: حسن حلقه ی نامزدیم گم شده است. در جواب به او گفتم: خوب گم شده که گم شده فدای سرت. گفت: گم شدن حلقه علامت چیزی است. گفتم: نه چیزی نیست. گفت: علامت این است که موقع آن فرا رسیده که حلقه ی دنیا را باید دور انداخت و مشخص بود که به او الهام شده به شهادت می رسد و همین طور هم شد و در عملیاتی که شرکت کردیم بر اثر اصابت ترکش به فیض عظیم شهادت نائل گشت. لحظه و نحوه شهادت موضوع لحظه و نحوه شهادت راوی منیره ترکمن متن کامل خاطره
مجتبی در عملیات منطقه ماووت شرکت کرده بود و آن منطقه را به همراه همرزمانش به تصرف درآوردند. در همان جا با یکی از دوستانش به بالای تیر چراغ می روند که پرچم یا حسین (ع) را نصب کنند بعد در همان جا دو رکعت نماز هم می خوانند. هر چه همراهانشان می گویند مجتبی برگرد پایین الان شما را میزنند. می گفت نه من باید این پرچم را محکم ببندم تا دشمن بداند که این منطقه را ما از آنها گرفته ایم. در حین اینکه پرچم را محکم می کردند مورد اصابت ترکش خمپاره قرار می گیرند و در همان جا به شهادت رسیدند. آخرین وداع با خانواده موضوع آخرين وداع با خانواده راوی منیره ترکمن متن کامل خاطره
خواهر بزرگ مجتبی تعریف کرد که روز آخری که مجتبی می خواست به جبهه برود، موقع خداحافظی سه مرتبه برگشت و گفت: خواهر جان شاید این بار آخرین دفعه ای باشد که مرا می بینی چون به من الهام شده که این بار به آرزویم که همان شهادت است خواهم رسید پس خوب مرا نگاه کن. که همین طور هم شد و پس از چند روز که از رفتنش گذشت خبر شهادتش را برایمان آوردند و حتی خواهرش جنازه ی مجتبی را ندید. خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد راوی منیره ترکمن متن کامل خاطره
یک شب خواب دیدم که یک مرغی از روی دیوار به داخل حیاط افتاد. خوب که مشاهده کردم دیدم که مرغ سر ندارد و دور حیاط پرپر می زند و ناگهان حیاط روشن شد و مرغ هم در حال پر زدن بود. صبح که از خواب بیدار شدم خیلی نگران بودم و برایم واضح بود که مجتبی به شهادت رسیده است که همین طور هم شد و پس از چند دقیقه خبر شهادت او را برایمان آوردند. لحظه و نحوه شهادت موضوع لحظه و نحوه شهادت راوی صفر فداکار متن کامل خاطره
من به همراه همرزمم مجتبی عباسی در عملیات بیت المقدس 2 در منطقه ماووت عراق حضور داشتیم. در مرحله ی دوم عملیات شب اول در ارتفاعات الاغ لو وارد عمل شدیم وقتی که سه مورد تک دشمن را دفع کردیم توانستیم تعدادی از عراقی ها را اسیر و تعدادی را هم به هلاکت برسانیم و ارتفاعات الاغ لو را فتح کردیم. ایشان تلاش زیادی کردند و همیشه جلوتر از ما حرکت می کردند. شب دوم عملیات که با برف و بوران شدیدی همراه بود ما در ارتفاعات گوجار مستقر بودیم و چون روز قبل برف می بارید ما نتوانستیم برای خود سنگری محکم بسازیم. ناگهان نیمه های شب بود که عراقی ها شروع کردند به شلیک گلوله های خمپاره زمانی که این خمپاره ها روی هوا منفجر می شد و ترکش های آن رزمنده ها را هدف قرار می داد. و ایشان هم ساعت یک شب مورد هدف این ترکش ها قرار گرفت و به علت نبودن وسیله ی نقلیه جهت انتقال ایشان به عقب بر اثر خونریزی شدید و سردی هوا یخ زد و به دیار باقی شتافت و شربت شیرین شهادت را نوشید. ایثار و فداکاری موضوع ايثار و فداکاري راوی منیره ترکمن متن کامل خاطره
یکبار که فرزندم مجتبی عباسی به مرخصی آمده بود. یک شب که همه دور هم نشسته بودیم دیدم ایشان بلند شد و رفت بیل و کلنگ برداشت و خواست از حیاط بیرون برود. گفتم: کجا می خواهی بروی؟ گفت: مادر جان می خواهم بروم سنگر درست کنم. گفتم: مگر در سرخس هم سنگر می سازند؟ گفت: بله و از خانه بیرون رفت. نزدیک صبح بود که ایشان با لباسهای خاکی وارد خانه شد. گفتم: کجا بودی چقدر دیر آمدی؟ گفت: رفتم سنگر درست کنم. صبح که شد آقای حسن شیر محمدی که الان مشهد است آن زمان خانه شان کنار خانه ما بود و با همدیگر همسایه بودیم در خانه ما آمد و گفت: مادر مجتبی نمی دانید که این کانال را چه کسی کنده است. چون من می خواستم این کانال را بکندم و لوله ی آب بگذارم ولی صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که کانال کنده شده است. گفتم: نمی دانم وقتی به خانه آمدم و با خودم فکر کردم فهمیدم که فرزندم مجتبی دیشب برای کندن کانال بیرون رفته است نه برای ساختن سنگر خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی زهرا عباسی متن کامل خاطره
بعد از این که برادرم مجتبی عباسی به شهادت رسید. چند روز قبل از سال تحویل 1380 بود یک شب خواب دیدم. در حال رفتن به مزار برادرم هستم. در راه که می رفتم همه جا سر سبز بود و نزدیکی های مزار به خانه ای رسیدم که تمام آن سنگ مرمر بود و در آن آئینه قرار داشت طوری که وقتی از آنجا عبور می کردی عکست در آینه ها می افتاد و قبر برادرم هم در وسط خانه بود. دیدم سیدی در کنار قبر ایشان نشسته است و گریه می کند و قرآن می خواند. جای باصفایی بود. من هم سر خاکش نشستم و شروع کردم به گریه کردن همانطور در حال گریه کردن بودم ناگهان دیدم ایشان روی قبر نشست و چهره اش سفید و نورانی شده بود و بدنش برق می زد و می درخشید . و به من گفت: چرا گریه می کنی خواهر؟ من که زنده ام و جایم هم راحت است و هیچگونه مشکلی ندارم. دیگر نبینم که برای من گریه می کنی. گفتم: داداش جان می خواهم سر و پایت را ببوسم. دستش را روی پهلویم گذاشت و گفت: من باید بروم چون منتظرم هستند و او را بوسیدم و خداحافظی کرد و رفت.[۱]