شهید حسن عرض پور

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۵ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۱۹ توسط Rasouli98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
حسن عرض پور
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
سمت‌ها سایر
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق


خاطرات

تلاش و پشتکار

موضوع تلاش و پشتکار

راوی

متن کامل خاطره


یک سال زمستان آبادی با کمبود نفت مواجه شد حسن گفت : اگر مردم هم یاری کنند من می روم شهر و برای آنها نفت می آورم و همین طورهم شد چندین مرتبه به شهر رفت تا بالاخره توانست یک تانکرنفت برای مردم آبادی بیاورد .

عشق به جهاد

موضوع عشق به جهاد

راوی

متن کامل خاطره


حسن یکبار که همراه فرزندش جنوب آمده بود من به اشان گفتم : پسردایی جان حداقل علی را با خودت نمی آوردی ما که دراینجا زیاد هستیم نیازی به آوردن اونبود اودر جواب من گفت : من که ناراحت نیستم ومشکلی ندارم اگر شما مشکلی دارید خودتان برگردید .

اطاعت از فرماندهی

موضوع اطاعت از فرماندهي

راوی

متن کامل خاطره


یک روز به همراه دیگر دوستانم به چادر دیگر گردان ها رفتیم تا احوالی هم از آنا بپرسیم وقتی برگشتیم حسن با ما دعوا کرد وگفت : چرا بدون اجازه فرمانده رفتید او گفت : شماباید اجازه می گرفتید .

اعتقاد به ولایت

موضوع اعتقاد به ولايت

راوی

متن کامل خاطره


روزی که خبر دادند امام دارند می آیند حسن درروستا بود و طاقت ماندن نداشت دوروز قبل از آمدن امام ایشان به من گفت : بیا به تهران برای دیدن امام برویم .

ایثار و فداکاری

موضوع ايثار و فداکاري

راوی

متن کامل خاطره


یک روز با تلاش زیادی یک تانکر نفت به روستا آورده بودند فردی از روستا هم جوار آمده بود تا نفت بگیرد ولی به او نرسید وقتی ایشان از این موضوع اطلاع یافت یک 20 لیتری نفت از خانه خودشان برایش آورد .

خبر شهادت

موضوع خبر شهادت

راوی

متن کامل خاطره


در یکی از اعزامها پدرم و برادرم و عمویم باهم به جبهه رفتند پس از اجرای عملیات قرار بود به مرخصی برگردند . من هم منتظر برادر و پدرم بودم تا به مرخصی بییند . ولی عمویم و دیگر دوستان که همراه بابا و برادرم بودند برگشتند ولی از آنها خبری نشد . وقتی از عمویم پرسیدم که چرا پدرم نیامده است او در جواب گفت : می آیند ان شاءالله . چند سالی هر روز تا غروب مت منتظر برگشتن آن بودیم . بعد از گذشن چند سال به ما خبر دادند برادرم در اسارت بعثی ها افتاده ولی باز از پدرم خبری نبود تا اینکه در سال 74 خبر آوزدند جسد گلگون ایشان را پیدا کرده اند و برای تشیع به روستا آوردند .

خبر شهادت

موضوع خبر شهادت

راوی

متن کامل خاطره


در یکی از اعزامها پدرم و برادرم و عمویم باهم به جبهه رفتند پس از اجرای عملیات قرار بود به مرخصی برگردند . من هم منتظر برادر و پدرم بودم تا به مرخصی بییند . ولی عمویم و دیگر دوستان که همراه بابا و برادرم بودند برگشتند ولی از آنها خبری نشد . وقتی از عمویم پرسیدم که چرا پدرم نیامده است او در جواب گفت : می آیند ان شاءالله . چند سالی هر روز تا غروب مت منتظر برگشتن آن بودیم . بعد از گذشن چند سال به ما خبر دادند برادرم در اسارت بعثی ها افتاده ولی باز از پدرم خبری نبود تا اینکه در سال 74 خبر آوزدند جسد گلگون ایشان را پیدا کرده اند و برای تشیع به روستا آوردند .

خبر شهادت

موضوع خبر شهادت

راوی

متن کامل خاطره


حسن یکبار قبل از عملیات کربلای 7 به منطقه آمده بود من به ایشان گفتم شما چرا آمده ای؟ این بچه ها را چرا آوردی؟ در جوابم گفت : نگر امام حسین ( ع ) علی امبر و علی اصغر را با ود نیاورده بود؟ مگر راه امام حسین ( ع ) از راه ما جداست؟ که دیگر من جوابی برای گفتن نداشتم .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا