شهید سید احمد علوی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۷ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۰۷ توسط Tozandajani98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید: 6525541 تاریخ تولد : نام : سیداحمد محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : علوی‌ تاریخ شهادت : 1365/10/19 نام پدر : سیدعباس‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مهندس‌رزمی‌ گلزار : شهداء خاطرات

   عشق شهادت

موضوع عشق شهادت راوی ام البنین کرامت متن کامل خاطره

یادم هست یک دفعه یکی از دوستانش به شهادت رسیده بود سید احمد خیلی گریه می کرد وقتی علت را جویا شدم و پرسیدم گفت: گریه ام به خاطر این است که افتخار شهادت نصیبم نشد وقتی می بینم دوستانم هم رفتند و من تنها ماندم . من گفتم سید اگر شما بروی این سه فرزند را من چگونه به تنهایی بزرگ کنم؟ گفت: توکل کن به خدا، خدایی که زندگی ما را اداره می کند "و توکل علی الله و کفی به الله و کیلا " و تنها از خدا در مشکلات کمک بخواه.

   روحیه بسیجی

موضوع روحيه بسيجي راوی ام البنین کرامت متن کامل خاطره

خاطره ای را همرزمانش این گونه نقل می کردند: وقت ناهار بود بچه ها در سنگر نشسته بودند یکی از بچه ها در حالی که کفشهای سید را واکس زده بود غذایش را پنهان کرده بود آمد و نگاهش به نقطه ای خیره مانده بود یکی از بچه ها پرسید چه چیز را داری نگاه می کنی؟ گفته بود سربازی که دمپایی به پا دارد و در حال آمدن به این سمت است سید از سرباز پرسید چرا دمپایی به پا کردی؟ لبخندی زد و گفت رفتم انبار چکمه اندازه ی من نبود. سید سریع چکمه اش را درآورد و به او داد و گفت: بپوش ببین اندازه ی پایت است؟ سرباز پوشید و پوتین ها اندازه ی پایش بود بچه ها پرسیدند سید خودت چی می پوشی؟ گفت: من می روم و پیدا می کنم و بعد گفت: به مهمان ها غذا بدهید. بچه ها گفتند سه روز است غذا نخوردی؟ گفت: اشکالی ندارد سه روز دیگر هم می توانم غذا نخورم فعلا غذای من را به این سرباز بدهید. واقعا بچه ها تعجب کرده بودند نهایت تواضع و اخلاص و سادگی که در تک تک اعمال و رفتارش موج می زد:" لن تنالوا لبر حتی تنفقوا مما تحبون".

   خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی زهرا علوی متن کامل خاطره

یادم است یک شب به آوردن هزار شهید سال 1378 باقی مانده بود که من خواب دیدم که پیکرهای شهید را آورده اند و پیکر پدرم هم جزء آنها بود و داخل تابوت یک جا نماز ، یک چفیه و یک قرآن بود ناگهان دیدم که پدرم مقابلم ایستاده است و آرام آرام از من دور شد پرسیدم بابا کجا می روی؟ گفت: می روم و فردا صبح بر می گردم پدر. وقتی خوابم را تعبیر کردم ، تعبیرش این بود که قرآن یعنی همیشه قرآن بخوان، جانماز؛برای این که نمازت را همیشه اول وقت بخوانی، و چفیه برای این که همیشه حجابت را رعایت کنی.

   خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید

موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد راوی ام البنین کرامت متن کامل خاطره

یک شب خواب دیدم سه چهار شب است که امام خمینی(ره) به خانه ی ما می آید شب سوم که رفتم برایش چای بریزم گفت نه دخترم چای نریز. سه تا چای ریخته بود بعد این چای را آورد یکی را جلوی خودشان ، یکی را جلوی سیداحمد و جلوی مادر سیداحمد نگذاشت و با بچه ها صحبت می کرد. یک دفعه آقای علوی از خوشحالی گریه اش گرفت و گفت خدایا به آرزویم رسیدم همان موقع بود که رفت و به شهادت رسید.

   خبر شهادت

موضوع خبر شهادت راوی ام البنین کرامت متن کامل خاطره

یک روز با پسرم رفتیم فروشگاه سپاه، پسرم گفت: مامان ماشین بابا نیست! گفتم پدرت در منطقه است. بعد خودم خواب دیدم و می دانستم که ایشان شهید شده و بسیجی ها دور هم که جمع شده بودند وقتی ما را می دیدند فرار می کردند وقتی علت را پرسیدم گفتند علوی با ولی زاده شهید شده اند.

   خبر شهادت

موضوع خبر شهادت راوی سید امیر علوی متن کامل خاطره

صبح بود و من می خواستم به مدرسه بروم دایی من آقای کرامت آمدند ایشان هر وقت خانه می آمدند خیلی بگو بخند شوخی می کردند ولی آن روز خیلی عصبی بودند من سلام کردم حال و حوصله ی جواب دادن سلام من را نداشت چون ایشان می دانستند پدرم شهید شده است من یک مقداری ناراحت شدم و به مدرسه رفتم سر کلاس بودم که دیدم درب کلاس به صدا در آمد و دیدم ناظم مان آمد و گفت: اگر امکان دارد امیر را بگویید بیاید کار داریم من فکر کردم دعوای ،چیزی کرده ام به خاطر ان است گفتم تکرار نمی شود. گفت: بیا برو بعد رفتیم پایین دیدم یکی از همسایه هامان آمده دنبالم خلاصه دیدم مدیر مدرسه یک آدم بسیجی مخلص بود داشت گریه می کرد و همسایه مان هم گریه می کرد گفتم چه خبر شده است؟ گفت: بیا برویم پدرت ترکش خورده. بیا برویم بیمارستان تا آمدم سر کوچه ی خانه مان دیدم حجله گذاشته اند و قرآن می خوانند بعد وارد خانه شدم هیچ چیز مرا متوجه نکرد فقط خواهر کوچکم که دو ساله بود و دیگران همه گریه می کردند و هیچ کس حواسش به این بچه نبود من اولین کاری که کردم این بچه را برداشتم و ساکتش کردم. بردم ایشان را ، بردم دور زدن تا ساکت بشود چون از گریه ای که بقیه می کردند ترسیده بود.

   توصیه های شهید

موضوع توصيه هاي شهيد راوی سید امیر علوی متن کامل خاطره

آخرین دیداری که با پدرم سیداحمد داشتم تهران بودیم درد کمر عجیبی داشت در اثر موجی که گرفته بود شکمش را عمل کردند درد شدیدی داشت وقتی می خواست برود مرا صدا کرد بیرون و گفت: نگاه کن بابا جان تو بزرگ شده ای و من نباید تو را نصیحت کنم مامان خودت را اذیت نکن. تو بعد از من مرد خانه هستی باید هوای خواهرانت را داشته باشی با آدم های نا باب نشین با بسیج محل هماهنگی کن باید خودت و خانواده را بچرخانی.

   لحظه و نحوه شهادت

موضوع لحظه و نحوه شهادت راوی کاظم کرامت متن کامل خاطره

سیداحمد شب آغاز عملیات کربلای پنج به خط رفتند بدون این که به ما خبر بدهند و به اتفاق یکی از دوستانش که خیلی هم با هم نزدیک بود آقای ولیزاده رفته بودند. در راه بازگشت در حالی که کمک به مجروحین جهت انتقال به عقب می کنند مورد اصابت بمب های دشمن قرار گرفته و شهید می شوند.

   لحظه و نحوه شهادت

موضوع لحظه و نحوه شهادت راوی یعقوب بهمنی متن کامل خاطره

شب ساعت یازده بود که برادر سیداحمد به همراه ولیزاده که با هم شهید شدند و برادرهای دیگر که با ایشان بودند می خواستند حرکت کنند پرسیدم تکلیف ما چیست؟ چه باید بکنیم؟ گفتش: که فردا می آیم کارهای شما را بهتان می گویم. فردا صبح یکی از برادرها آمد گفتش خبر آوردند ماشین سید پشت ماشینی از مهمات بوده که هواپیما آمده بمباران کرده و چون ماشین سید پشت کامیون مهمات بوده مورد اصابت قرار گرفته و آقای علوی و ولیزاده به شهادت رسیده اند زمانی که من رفتم ببینم چه خبر است جنازه ها را برده بودند معراج و من رفتم توی معراج این ها را دیدم بعد فرستادمشان تهران. منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14932