شهید سید حسین حسینی جهانگیر
تاریخ تولد : 1327/04/01
نام : سیدحسین محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : حسینی جهانگیر تاریخ شهادت : 1366/05/09
نام پدر : سیدمراد مکان شهادت : مکهمکرمه
تحصیلات : حوزوی منطقه شهادت :
شغل : روحانی یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مبلغ ( تبلیغات )
گلزار : بهشترضا
محتویات
زندگینامه
سیدحسین حسینی جهانگیری، فرزند حجتالاسلام حاجمراد، در یکم تیرماه سال ۱۳۲۷ ، در النگ از توابع فریمان، در استان خراسان متولد شد . او اولین فرزند خانواده بود . در هنگام اسمگذاری سیدحسین، پدرش او را عقیقه کرد . قدم او را برای خانواده نیک و مبارک شمرد .
او بعد از طی دوران کودکی در ۶ سالگی به سفارش پدر، برای کسب علم و دانش وارد مدرسه شد . در کنار تحصیل، به فراگیری قرآن در نزد پدر همت گماشت . و دوران ابتدایی را به پایان رساند .
صغری سیدی، مادر شهید، میگوید : « یکی از معجزاتی که در دوران کودکی حسین اتفاق افتاد، این بود که ما به زیارت امام هشتم به مشهد آمده بودیم، و در طبقهی سوم مسافرخانه ساکن شدیم . ناگهان سیدحسین از طبقهی سوم مسافرخانه به بیرون پرت شد . بنا به معجزات الهی و خواست آقا علی بن موسیالرضا، هیچ مشکلی برای او بوجود نیامد .
بعداز پایان دورهی ابتدایی به همراه خانواده به مشهد مقدس نقلِ مکان کرد . سیدحسین پس از دورهی ابتدایی، برای تحصیل علوم دینی با تشویق پدر و علاقه وافر به حوزهی علمیهی مسجد گوهرشاد ۸ راه یافت . سیدحسین از محضر استادانی چون حجتالاسلام حاج آقای مودب و آیتالله فلسفی تعلیم و تربیت را فراگرفت، و به مراتب بالایی از کمال رسید .
سیدحسین ضمن تحصیل علوم به تهذیب نفس و کسب فضایل اخلاقی نیز اهتمامی شایان از خود نشان داد . چنانکه رفتار و کردارش زبانزد دوستان و آشنایان گردید .
روحانی شهید؛ سیدحسین حسینی جهانگیری، با خانم بیبیفاطمه اسحاقی ازدواج کرد که مدت این زندگی مشترک، ۱۹ سال بود . حاصل این ازدواج ۵ فرزند است، به نامهای سیدمحمود، سیدمهدی، سیدمجتبی، سیدمحمدباقر و بیبی فاطمه .۱۵ ( سیدمحمود در ۱۷ سالگی در سال ۱۳۶۵ در منطقهی مهران به شهادت رسید .)
هنگامی که نهضت بزرگ انقلاب اسلامی، به رهبری حضرت امام خمینی ( ره ) آغاز شد، سیدحسین از افراد مهمی به شمار میآمد که اعلامیهها، پیامها و نوارهای سخنرانی امام ( ره ) از طریق او به مردم میرسید . او در سخنرانیهای خود به شدت با رژیم منحوس پهلوی برخورد میکرد، و مردم را به شرکت در راهپیمایی و تظاهرات ضد رژیم ترغیب مینمود . به همین خاطر چندین بار از طرف ساواک مورد تعقیب قرار گرفت و تهدید شد .
اما او هیچگاه از حمایت انقلاب اسلامی دست برنداشت . همواره با حضور خود در عرصههای مهم و حساس نهضت، ایفای نقش کرد . و تا حاصل شدن پیروزی نهایی، از پای ننشست و عشق به امام، انقلاب و اسلام همواره در وجودش نمایان بود .
او بعد از انقلاب در ارگانهای انقلابی سخنرانی داشت و در بعضی از شهرستانها امام جماعت بود .
بعد از پیروزی انقلاب و شروع جنگ تحمیلی، سیدحسین با همهی شیفتگی که به درس و بحث و تحصیل در حوزه داشت، عازم جبهه شد او این را خوب میدانست، هنگامی که امنیت مرزی در کشور تامین نباشد و دست تجاوز بیگانگان از جنوب و غرب سرزمین، برای همیشه ریشهکن نگردد، تعلیم و تعلم چندان اهمیتی ندارد .
او حضور در جبهه را یکی از واجبات میدانست . افزون بر این فرزندان خود را برای این امر تشویق میکرد، و لباس رزم بر تن آنان میپوشاند و علاقه فرزندان او هم برای حضور در جبهه بیتاثیر نبود .
هنگامی که فرزندش سیدمحمود برای حضور در جبهه، برگه جبهه را برای امضا نزد پدر آورد، پدر برگه را امضا کرد و گفت : برو پسرم، تو را برای رضای خدا به جبهه میفرستم . و وقتی که سیدمحمود عازم جبهه شد گفت : خدایا، این قربانی را از من بپذیر .
او حتی مقداری از حقوق اندک روحانیت را برای کمک به جبهه و خریدن کتاب اختصاص داده بود .
روحانی شهید؛ حسینی جهانگیری پس از سالها مجاهدت و تبلیغ معارف اسلامی، سرانجام در سرزمین وحی و حرم الهی، در جمعهی سیاه سال ۱۳۶۶ در حالی که پیشاپیش زایران حرم الهی ندای برائت از مشرکین سر میداد، مورد هجوم نیروهای دژخیم سعودی که به تحریک استکبار جهانی به صف راهپیمایان حمله میکردند - قرار گرفت و در حالی که از بانوان کاروان و ناموس سرزمین خود حراست میکرد بر اثر اصابت گلولهی سربازان سعودی به شهادت رسید
پیکر مطهر روحانی شهید؛ سیدحسین حسینی جهانگیری در ۲۴/۴/۱۳۶۶ در بهشت رضا به خاک سپرده شد
وصیت نامه
« اقرار دارد زبان و تمام اعضا و جوارح من به یگانگی خداوند که شریکی ندارد، و رسالت تمام اهل بیت او . وصیت میکنم که هیچ گاه خدا را فراموش نکنید . در تمام حالات رضایت خداوند را در نظر بگیرید . از دین اسلام و راه و روش خاندان ولایت و امامت اثنیعشری کوتاهی نکنید . و از رهبری امام بزرگوار که قلب تکتک ملت است . از نعمت رهبری این بزرگوار شکرگزار باشید .۲۳
…« وصیت میکنم هیچگاه از خدا فراموش نکنید … اقوال و رضای خدا رادر نظر داشته باشید و از دین مبین اسلام و راه روش خاندان ولایت و امامتاثنیعشری کوتاهی نکنید و از جملات ائمه هدی ’ کوتاهی نکنید و از رهبری امامبزرگوار قلب … همه ملت میباشد همیشه در پیشگاه خداوند از نعمت … اینبزرگوار شکرگذار باشید جداً قدر این نعمت را بدانیم که این مرد شرف و عزت ودین ملت را حفظ کرد برخودم واجب دانستم به پیروی دین مبین اسلام و مرجعتقلیدم حضرت آیتا … العظمی امام خمینی روحیفداه …» . ۲۹/۴/۶۶
آثار
- فرازی از نامه روحانی شهید سید حسین حسینی جهانگیر به فرزند شهیدش سید محمود
«… دعا و سلام خدمت نورچشم خودم محمودآقا رزمنده باوفا که الهیسلامت و در عین عافیّت بوده باشید … محمود آقا جان جبهه محل خودسازی وانقلاب است و دانشگاه است و انسان را میسازد وقتی انشاءا … دیدارها تازهگردد که انسان یک رزمنده را ببیند واقعاً یک رزمنده واقعی را ببیند هم از نظراخلاق و عبادات و تقوی ’ و صحبت و حرکات و سکنات و از هر نظر دگرگونشدهباشد و تصفیهو تهذیب شده باشد انشاءا … تقوی ’ و عبادات و اخلاص راحفظ کنید من مدت ۱۶ سال در پای شما زحمت کشیدم و شما را برای رضای خدابه جبهه فرستادم و قدم شما برای خدا باشد و سلاح بدست شما است برایرضای خدا است ما همهمان بوجود شما افتخار میکنیم که فرزند ما یک رزمندهو سرباز اسلام است و یک حافظ اسلام و قرآن و پاسدار جمهوری اسلامی کهدارد از حریم قرآن و اسلام و جمهوری اسلام دفاع میکند و خیلی خوشحالیم،ما خدا را شکر میکنیم که فرزند ما کار بیهوده نمیکند و ولو و ولگرد نیست توهم خدا را شکر کن که خداوند تو را هدایت کرد . و توفیق داده که بیائی بجبهه حقعلیه باطل که از اسلام و قرآن دفاع کنی که ترا خداوند از کارهای بیهوده و حفظکرده محمودآقا لذا در صحبتهای خود مواظب باشید که بواسطه حرف زدنگناه نکنید و از نشستن و حرکت مواظب باشید که برای شما گناه نشود معاشرت با رفقایت خوب باشد و اطاعت از فرماندهان برای خدا و حق را از دست ندهید که اطاعت از فرمانده اطاعت از امام امت قدر این انقلاب و رهبری امام امترا بدانیم که نعمت بسیار بزرگ که انشاءا … در زیر سایه پرچما … و رهبری امامامت خدمت کنیم و در راه اسلام و خدمت به اسلام قدم برداریم …» .
۱۴/۲/۶۵
خاطرات
- زمانی که همسرم به جبهه رفته بود من و فرزندانم به خانه برادرم سید حسین رفتیم وقتی داشتیم با هم صحبت می کردیم که یکدفعه روی پای یکی از بچه های من آبجوش ریخت و فردای روز بعد نزدیکهای ظهر بود که ایشان با خانواده شان به منزل ما آمدند و با خوشان ناهار هم آوردند و گفتند ما برای عیادت از فرزند شما آمده ایم و بعد از کمی دلداری رفتند .
- روز برائت از مشرکین ایشان حج بودند و همراهانشان تعریف می کردند که ایشان غسل شهادت کردند و بسیار مرتب به راهپیمایی برائت از مشرکین رفتند و می گفتند که خدایا تا اینجا به درگاه تو راز و نیاز کردم و اعمال حج را بجا آوردم خدایا خودت این اعمالم را بپذیر و راهی که جدم امام حسین (ع) و پسرم محمود رفتند نصیب من هم بگردان. کسانی که در راهپیمایی با ایشان بودند می گفتند با اینکه راهپیمایی شلوغ بود خودشان را به صفهای جلو رسانده بودند. روحانی کاروان به ایشان گفتند که زیاد جلو نروید چون شرطه ها (وهابیها) رحم ندارند بعد ایشان در جواب گفتند که اینجا دیگر جای این حرفها نیست ناموس و اسلام در خطر است و بعد از به درک واصل کردند چند تا از شرطه ها ایشان را به شهادت رساندند .
- دفعه اولی که رفته بودند جبهه وقتی که به مرخصی آمده بودند دیگر روی تشک نمی خوابید این مطلب برای من جای سوال داشت و یک روز هم که دور هم نشسته بودیم من از ایشان این سوال را کردم در جوابم گفتند که: مگر نمی دانید که رزمندگان ما در جبهه میان سنگرهای مرطوب و زیر آتش بعثیها چه می کنند به خاطر همین من به خودم اجازه نمی دهم که در جای گرم و نرم استراحت کنم در حالی که رزمنده ها اینطور در جبهه می جنگند .
- وقتی من به آموزش رفته بودم پسر شهید سید حسین در جبهه بود که من بازگشتم چند روز بعد خبر شهادت سید محمود - پسر سید حسین- را برای من آوردند و من هم به خاطر همین مجبور شدم که بلافاصله بعد از آموزشی به جبهه بروم و تا چهلم برادر زاده ام در مشهد ماندم وقتی خواستم بروم جبهه با خودم فکر کردم که دیگر برادرم سید حسین به خاطر شهادت فرزندش نگذارد کسی از خانواده به جبهه برود. بعد از چند روز برادر شهیدم سید حسین مرا صدا زد و گفت حالا که اینقدر اصرار داری که به جبهه بروی من مخالفتی ندارم ما آفریده شده ایم که با دشمنان خدا مبارزه کنیم و حکم خداوند را عمل نماییم خداوند از رزمندگانی که در راهش به مبارزه و جنگ می روند خشنود می شود و خودش اجر این کار شما را می دهد .
- به نقل از همسر شهید: روز برائت از مشرکین ایشان حج بودند و همانجا سخنرانی پرشوری در رابطه با مقام پیامبر و امیر المومنین و مقام امام خمینی (ره ) انجام می دهند. و به این نکته اشاره می کنند که امروز روز برائت از مشرکین است و یکی از اعمال واجب دیگر راهپیمایی است و به دوستانشان گفته بودند تا اینجا که من حجم را انجام دادم خدا قبول کند و راهی که امام حسین (ع) رفته اند من هم خواهم رفت و راه فرزندم را ادامه خواهم داد بعد از شهادت پسرشان به خاطر راهپیمایی مسیر خیلی شلوغی شده بود و با این وجود ایشان خودشان را به صفهای جلو رساندند روحانی کاروان به ایشان گفت که شما خیلی رفته اید ایشان هم در جواب گفتند ناموس و اسلام در خطر است و بعد هم درگیر شدند و تعداد زیادی از مأموران آنجا که به شرطه ها لقب گرفته بودند را به درک و اصل کرد و بعد هم به شهادت رسیدند .
- سال 66 که می خواستند بروند حج خیلی خوشحال بودند و خدا را شاکر بودند که چنین توفیقی بهشون داده بود که بتوانند خانه امن او را زیارت کنند و لحظه ای که لباس احرام را بر تن کردند از شوق دیدار خود را به روی خاکها انداختند و سجده شکر به جا آوردند .
- پسرش رفته بود از سپاه لباس گرفته بود برای رفتن به جبهه وقتی که آمد خانه همسر سید حسین گفت پسرم لباسهایت را بپوش که من و پدرت ببینیم. وقتی که لباسها را پوشید سید حسین گفت پسرم یک چند قدمی راه برو تا قامتت را ببینم وقتی پسرش سید محمود لباسها را پوشید اشک از چشمان سید حسین جاری شد بعد همسرش گفت شما که صبور بودید و همیشه می گفتید که من در برابر حوادث ایستادگی دارم بعد سید حسین گفت من از رفتن پسرم ناراحت نیستم بلکه به یاد جد غریبم امام حسین (ع) افتادم آن زمانی که جوانش حضرت علی اکبر را می خواستند به میدان نبرد بفرستد. بعد هم به پسرش گفت برو جبهه که شهید می شوی و من هم بعد از تو به شهادت می رسم و همین طور هم شد .
- وقتی که پسر سید حسین برگه جبهه را می آوری که ایشان امضاء کنند ایشان بعد از امضاء و رضایت دادن به رفتن ایشان می گوید که برو پسرم تو را برای رضای خدا به جبهه می فرستم و بعد از رفتن پسرش به جبهه می گفت که خدایا این قربانی را از من بپذیر .
- ایشان برای تبلیغ به کلوکن رفته بودند و بعد هم به گنبد. در یکی از شبها که از گنبد می خواستند به کلوکن برگردند ماشینی که ایشان را سوار کرده بود قصد سوء نسبت به ایشان داشتنه است به خاطر همین به طرف بیابان ماشین را هدایت می کند که سید حسین از این مطلب با خبر می شود و راننده را مورد خطاب قرار می دهد که چرا داری بی راه می روی ... و راننده هم از ترسش مسیرش را عوض می کند و به طرف کلوکن می رود وقتی که مقصد می رسند راننده خود را روی پاهای سید حسین می اندازد و از ایشان طلب عفو می کند که از این ماجرا کسی اطلاع پیدا نکند .
- وقتی که از جبهه برگشته بود برای ما تعریف می کرد که در ایلام با چند تن از برادران رزمنده نشسته بودیم که تیر می آمد و از بیخ گوش من عبور کرد به خاطر همین همیشه می گفت که چرا در آن موقع لیاقت شهید شدن را نداشتم .
- وقتی که از جبهه برگشته بود دیگر روی تشک نمی خوابید و به خاطر همین برای من جای سوال شده بود یک روز از ایشان پرسیدم چرا شما روی تشک نمی خوابید ایشان هم در جوابم گفتند شما که خودتان جبهه رفتید و می دانید که آنجا رزمنده ها در میان سنگرهای مرطوب و زیر گلوله و خمپاره دشمن چه می کنند و ما اینجا در راحتی به سر می بریم .
- روزی برادرم حسین در مسجد ابوالفضلی بالای منبر مشغول به سخنرانی بود که یکدفعه چند تا از بچه های ساواک ریختند توی مسجد و حسین را با خودشان بردند.[۱]