شهید غلامعلی غلامی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید: 6526686 تاریخ تولد : نام : غلامعلی‌ محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : غلامی‌ تاریخ شهادت : 1365/10/04 نام پدر : عزیزمحمد مکان شهادت : سلماس

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : شهداء

خاطرات

  • خواب و رویای شهید

موضوع خواب و روياي شهيد راوی متن کامل خاطره

  • قبل از شهادتش خواب دیده بود و خوابش را برای یکی از همرزمانش تعریف کرده بود که : من ایندفعه که به جبهه بروم شهید می شوم و شما بعد از من شهید می شوی . همان طور هم شد . غلامعلی در عملیات 4 به شهادت رسید و دوستش در عملیات کربلای5 به شهادت رسید .

عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی متن کامل خاطره

  • غلامعلی علاقةزیادی به جبهه داشت . ولی به خاطر اینکه سنش کم بود او را به جبهه اعزام نمی کردند . به همین خاطر دو سال شناسنامه اش را بزرگتر کرد تا بتواند به جبهه اعزام شود

فعالیت در بسیج موضوع فعاليت در بسيج راوی متن کامل خاطره

  • یادم می آید سال 60 یا 61 بود که در روستای ما بسیج تشکیل دادند. و مسئول بسیج تعدادی از اهالی را به عنوان عضو بسیج در پایگاه جمع آوری نمودند که برادر غلامی نیز یکی از افراد بسیج بود . و هماهنگ شد که هر شبی چند نفر به عنوان نگهبان در پایگاه حضور داشته باشند . و برادر غلامی یکی از اعضای فعال بسیج بود . یک شب از شبهای زمستان که هوا خیلی سرد بود و برف زیادی روی زمین پوشیده شده بود اطلاع دادند که یکی ماشین به داخل روستا آمده و مشکوک است . بسیجیان جمع شدند و برای هر یک محلی را انتخاب کردند که به آن محل رفته و کمین بزنندتا اگر دشمن یا افراد قاچاقچی بودند دستگیر نمایند . هر کی به موقعیت خود رفت . ما نیز دو سه نفری در داخل کوچه قدم می زدیم . وقتی به موقعیت برادر غلامی دسیدیم ، دیدیدم کی نیست . ناگهان متوجه شدیم چیزی روی زمین است و برف روی آن را بپوشانده است . وقتی نزدیک آن رفتیم صدایی به گوشمان رسید که گقت : «مواظب باشید من را له نکنید . » فهمیدیم که برادر غلامی است که خود را با برف پوشانده است . یکی از دوستان با پرخاشی گفت: چرا زیر برفها رفتی . مگر تو نباید در مو قعیت حاضر باشی؟ برادر غلامی گفت : من اینجا مخفی شده ام تا کسی نتواند مرا شناسایی کند تا اینکه بتوانم آنها را دستگیر کنم. یکی از دوستان دستش را گرفت و او زیر برف بیرون کشید . دیدیم که از سرما می لرزد . ایشان را به داخل پایگاه بردیم تا اینکه کمی دست و پاهایش گرم شد.

عشق به ائمه اطهار موضوع عشق به ائمه اطهار راوی متن کامل خاطره

  • یادم می آید فرزندم کلاس سوم ابتدایی بود که مراسم تاجگذاری پسر شاه با اربعین حسینی مصادف شده بود. غلامعلی از حضور در مراسم جشن خودداری نمود به من گفت : پدرم مگر شاه کافر شده است که قداست روز اربعین را با جشن و پایکوبی از بین می برد. او حتی از حضور خواهر کوچکتر خود به مدرسه خودداری نمود .

پشتیبانی نیرو مالی و فرهنگی موضوع پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي راوی متن کامل خاطره

1.یادم می آید وقتی از جبهه به مرخصی آمده بود به او گفتم : خدا را شکر دعا می کردم همة رزمندگان بسلامتی برگردند، و شما هم به سلامتی برگردی ، که برگشتی . دیدم علی خیلی ناراحت شد و برای اولین بار با ناراحتی گفت: " پس بگو چرا دعا و گریه های ما اثری نمی کرد . ما این همه دعا می کنیم شهید شویم شما دعا می کنید که به سلامتی برگردیم . " من که ناراحتی ایشان را دیدم در جواب گفتم: " نمی خواهد این قدر ناراحت شوی . انشاءالله ایندفعه که رفتی هر جور دلت می خواهد بشود . همان طور هم شد و بعد از چهار روز شربت شهادت نوشید .[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت یاران رضا