شهید فضل اله خادمی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید فضل اله خادمی نام : فضل‌اله‌ محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : خادمی‌ تاریخ شهادت : 1365/01/11 نام پدر : قنبرعلی‌ مسئولیت : فرمانده‌گروه‌ـادوات گلزار : شهدا

خاطرات

- دفعه آخر که فضل الله به مرخصی آمده بود ، تعریف می کرد که : " با دوستان و همرزمان نشسته بودیم که یکی از دوستان به من گفت: " آقای خادمی آیا شما نور راد یدی ؟ " بعد من گفتم: کدام نور را ؟ بعد دوست ایشان گفته است ، " نوری که از بالای سرت به آسمان رفت ." بعد فضل الله گفته است :" اگر لیاقت داشته باشم این نور نشانه شهادت است . " . پیش از انقلاب ما در روستا زندگی می کردیم. دخترم در کلاس دوم راهنمایی تحصیل می کرد. در آن زمان دانش آموزان دختر را مجبور می کردند که بدون حجاب اسلامی به مدرسه بروند. بعد فضل ا… گفت: "ما درسی را که در آن حجاب نباشد نمی خواهیم" . ایشان تعریف می کرد که: " در موقع نگهبانی در سنگر بودم که کم کم خوابم برد،بعد در خواب دیدم که سیدی به طرف من آمد و گفت: " خادمی بلند شو، ار حالا اسیر شوی چه کار می کنی؟ " بعد من از خواب بیدار شدم و دیدم که اطرافم کسی نیست. " یک شب تقریباً ساعت 8 بود که به ما اعلام کردند امشب عملیات داریم. ما هم خودمان را آماده کردیم. تقریباً ساعت 2 نصف شب بود که حرکت کردیم و جلو رفتیم، در آنجا با دشمن درگیری شدیدی پیش آمد. منطقه تاریک بود، ولی توسط دشمن با منور روشن شد و تعداد زیادی از نیروها عقب نشینی کردند. تعدادی از نیروها هم پراکنده شدند و به پاهگاهها رو آوردند. فضل الله هنگامی که می خواست خود را به پناهگاه برساند، تیری به او اصابت نمود و ایشان به زمین افتاد. فضل الله قدرت بلند شدن از جایش را نداشت و کسی هم نمی توانست ایشان را به تنهایی حمل کند. وقتی که روی سر ایشان رفتم، او به من گفت: " شما برو و جان هودت را حفظ کن، من اگر توانستم خودم می آیم. " من هم ناچار او را به کنار تخته سنگی بردم و برای حفظ جان خود او را رها کردم. روز بعد که برگشتم دیدم سرش را روی سنگ گذاشته بود و به شهادت رسیده بود. روزی ایشان برای آخرین بار به جبهه رفت، من به فضل الله گفتم: " شما که چند بار به جبهه رفته ای، نمی خواهد دیگر به جبهه بروی. " در جواب من گفت: " اگر ناراحت هستی و اگر دوست نداری بچه هایم را ترک کن و برو. من از تو می گذرم ولی از جبهه نمی گذرم. ما باید به جبهه برویم تا بچه هایمان راحت زندگی کنند. " شب قبل از شهادت ایشان را در خواب دیدم که عصا به دست گرفته و از ناحیه پا مجروح است. من به او گفتم: " بیا بنشین " فضل الله در پاسخ به من گفت: " می خواهم بروم " و گفت: " من از وقتی که به جبهه رفته ام اطراف ما گلوله باران است. " بعد من پرسیدم: " چطور آمدی؟ " ایشان گفت: " من از یک کنار آمده ام و باید به سوی جبهه برگردم. " روز بعد بود که از طرف سپاه خبر شهادت ایشان را به ما دادند.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا