شهید سید مهدی فاضل الحسین
rId4
کد شهید : 5907791 تاریخ تولد :
نام : سیدمهدی محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : فاضلالحسین تاریخ شهادت : 1359/10/07
نام پدر : علیملقببهسیددول
تاریخ تولد :
محل تولد : مشهد
تاریخ شهادت : 1359/10/07
مکان شهادت : اهواز
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی : ستاد عملیات خراسان
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مسئول واحد
گلزار : حرم مطهر امام
خاطرات
پیش بینی شهادت
موضوع پيش بيني شهادت
راوی مکرم شادرو
متن کامل خاطره
یک دفعه یک دوربین فیلمبرداری آورد و گفت : مادر می خواهم فیلمبرداری کنم . بعد به درد آیندة شما می خورد . من گفتم : بدرد شما می خورد که وقتی من رفتم ، شما از من فیلم زنده دارید . در آن زمان به شهادت خود واقف بود .
مبارزه با ضد انقلاب و منافقین
موضوع مبارزه با ضد انقلاب و منافقين
راوی طیبه فاضل الحسینی
متن کامل خاطره
سپاه در احمد آباد بعد از پیروزی انقلاب یک خانه تیمی متعلق به منافقین را مصادره کرده بود ودر آنجا اسلحه نگه داری می کردند . گویا روزی که شیفت نگهبانی آقا مهدی نبوده تعدادی اسلحه از آن خانه خارج می گردد . از آن به بعد به کسی اجازه کشیک ندادند . به غیر از آقا مهدی وتعداد دیگری ازپاسدارها . یک شب که آقا مهدی در خانه نگهبان بوده متوجه ماشینی جلوی درب خانه می شود . وناگهان تعدادی از بالای دیوار به داخل خانه می آیند . وبه گمان اینکه کسی در خانه نیست . که درهمان لحظه متوجه حضور آقای مهدی می شوند فرارمی کنند . آقای مهدی نیز به دنبال آنها می رود . در این تعقیب وگریز موتور آقای مهدی آتش می گیرد . وایشان به زمین می خورد واز ناحیه سر دچار مجروحیت شدید می گردد منافقین از فرصت پیش آمده استفاده می کنند و در صدد از بین بردن ایشان بر می آیند که با فریادهای زنی که شاهد ماجرا بود از صحنه گریخته وفرار می کنند .
خبر شهادت
موضوع خبر شهادت
راوی مکرم شادروح
متن کامل خاطره
هنگام شهادت سید مهدی ، پسر دیگرم سید حسین نیز در منطقه بود سید حسین خودش پیکر سید مهدی را به مشهد آورد . ولی آن شب به خاطر اینکه لباسهایش خونی بود و برای اینکه ما از شهادت مهدی با خبر نشویم به منزل آقای طیرانی می رود و صبح اول با خواهرش تماس می گیرد و به او می گوید : مهدی به خاطر مجروحیت به بیمارستان مشهد آمده با مادر برای دیدنش بروید . وقتی دخترم خبر مجروحیت مهدی را به من داد . سریع به بیمارستانی که حسین آدرسش را داده بود رفتیم . که درآنجا با پیکر پاک شهید مهدی روبرو شدم وقتی جنازه را دیدم در آغوشش گرفتم و گفتم : خوشا به سعادتت که به شهادت و به هدفی که داشتی رسیدی .
بدون موضوع
موضوع بدون موضوع
راوی مکرم شادرو
متن کامل خاطره
مهدی در مدرسه اش فعالیتهای سیاسی بسیاری داشت وراههای مبارزه ی انقلاب را به بچه ها می آموخت یک بار شخصی که با ساواک مرتبط بود سید مهدی را لو داده بود . ازطرف ساواک مهدی را گرفتند . و به پاسگاه برند وقتی دانش آموزان خبر دستگیری مهدی را می شنوند جلوی در پاسگاه تجمع می کنند و خواستار آزادی هرچه سریعتر سید مهدی می شوند تا اینکه بالاخره مزدوران شاه در برابر خواست دانش آموزان تسلیم شدند و سید مهدی را آزاد کردند .
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی مکرم شادرو
متن کامل خاطره
یک شب درخواب دیدم روز جمعه است و به نماز جمعه رفته ام . در آنجا شهید مهدی مرا صدا زد و گفت : مادر بیا کارت دارم سپس ادامه داد من یک حیاطی درهمین نزدیکیهای حرم خریده ام بیا برویم نشانت بدهم . بعد با هم راه افتادیم به سمت منزل ایشان . اتفاقاً ماه مبارک رمضان بود دربین راه به من گفت : مادرامشب تمامی کسانی که به نماز جمعه رفته اند افطاری منزل من دعوت هستند ناگهان شوکه شدم و گفتم : پس چرا حالا . الان تا افطار زمان کمی باقی مانده گفت : شما غصه نخور کسانی هستند که لوازم پذیرایی را مهیا کنند وقتی به منزل رسیدیم . خانه بزرگی را دیدم که داخل حیاطش حوض بزرگی بود و درختان سر به فلک کشیده بودند . داخل خانه چند اتاق بززگ وجود داشت . در هر اتاق سفره های سفید رنگی پهن کرده بودند . داخل سفره برای هر نفر یک کاسه سوپ به همراه یک قرص نان و چند کباب گذاشته بودند . خطاب به اوگفتم از الان که این غذاها را چیده اید زود نیست . نانها خشک می شوند . گفت : نه مادر این نانها تازه هستندو هرگز خشک نخواهند شد . پس مرا به طبقه پائین خانه دعوت کرد وگفت : مادرشهدا همگی می خواهند شما را ببینند به طبقه پائین که رسیدیم دیدم دور تا دور اتاق از تاج گلهایی که برای شهدا می برند گذاشته اند و داخل هر تاج عکس شهیدی زده اند . ناگهان از خواب پریدم
اعتقاد به ولایت
موضوع اعتقاد به ولايت
راوی مکرم شادرو
متن کامل خاطره
آخرین باریکه مهدی می خواست به جبهه برود هنگام خداحافظی به من گفت : مادرمن تا حالایک چیزی را از شما مخفی می کردم ولی این بار می خواهم آنرا بازگو کنم گفتم : بگو مادرجان . بعد اسلحه ای را از کمرش باز کرد و بر دوشش انداخت . وگفت : مادرمن از بچه های سپاه هستم و اسلحه دارم این بار می خواهم همه بدانند که من پاسدار امام خمینی (ره) هستم . هنگامیکه خداحافظی کردو رفت . گویی الهام شده بود که دیگر مهدی را نخواهم دید . همینطور هم شد وچند روز بعد خبر شهادتش را آوردند .
فعالیت در بسیج
موضوع فعاليت در بسيج
راوی مکرم شادرو
متن کامل خاطره
با شروع انقلاب اسلامی و دستور تشکیل ارتش بیست میلیونی . پایه گذار بسیج مدرسه ما هم آقای فاضل الحسینی بود که دراین زمینه فعالیت بسیاری داشت . یادم است یک روز بعد از اتمام کلاسها دانش آموزان را داخل حیاط مدرسه جمع کردو به آنها فرمهای رضایت نامه داد تا بروند از اولیائشان رضایت بگیرند تشکیل بسیج همزمان شد با شهادت شهید هاشمی نژاد و برادرخود آقای فاضل الحسینی که ایشان خیلی تحت تاثیر قرارگرفت و سریعاً از طرف مدرسه درمسجد کنار دبیرستان مجلس ترحیمی گرفت و درآن زمان پوستر هایی از این عزیزان به چاپ رساند و برعلیه منافقان پخش کرد هر روز بسیج منسجم تر و قویتر می شد . تا اینکه بالاخره مسئله تعویض اسم مدرسه پیش آمد . در آن زمان مدرسه به نام نظام الملک حکیمی بود مخالفتهای شدیدی از سوی افرادی صورت می گرفت . و به بهانه اینکه این نام شاهنشاهی نیست بر عدم تغییر نام دبیرستان پافشاری می کردند ولی شهید فاضل الحسینی که از قبل نام آقا مصطفی خمینی را برگزیده بود . درمقابل تمامی مخالفتها ایستادگی کرد تا سرانجام با کمک بچه های بسیج تابلوی نظام الملک حکیمی را پائین آورده نام آقا مصطفی خمینی را بر سر در دبیرستان نصب کردند . وقتی مخالفین دیدند توان مقابله با بسیجییان مدرسه را ندارند . اندک اندک از آن مدرسه رفتند نمونه بارزش عوض کردن مدیر دبیرستان بود بسیج فعالیتش در دبیرستان هر روز شدیدتر می شد . و کوردلان منافق که دیگر افکار مهدی فاضل الحسینی را خوانده بودند و می دیدند ایشان سد راهشان شده دست به توطئه ردند و یک روز بعد از ظهر بعد از تعطیلی دبیرستان با یک دعوای ساختگی ایشان را از ناحیه بینی مضروب می کنند بطوریکه مدتها با بینی گچ گرفته درمدرسه حضور پیدا می کرد وبا تمام این مشکلات فعالیتش را دردبیرستان ادامه می داد . تا مصادف شد با شروع جنگ تحمیلی و ایشان با عشق و علاقه وصف ناپذیری روانه میدانهای نبرد حق علیه باطل شد .
توصیه های شهید
موضوع توصيه هاي شهيد
راوی مکرم شادرو
متن کامل خاطره
زمانیکه بچه سوم من به دنیا آمد مهدی بچه را دربغل گرفت وخطاب به من گفت : خواهر جان سعی کن درست تربیتش کنی و پاک تحویل جامعه ی اسلامی دهی . درواقع او را برای انقلاب و اسلام و خدا تربیت کن .
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی مکرم شادرو
متن کامل خاطره
شبی خواب دیدم دربیابانی هستم و تعدادی از رزمندگان را دیدم که به سمت جبهه می رفتند درآنجا وانتی بود که داخلش پر از پرچمهای مختلف وجود داشت . شهید مهدی را دیدم درحالی که پرچم قرمزی را دردست گرفته بود ، بر روی پرچم هم نوشته بودند . یا حسین یا مهدی . بعد شهید سید هادی را دیدم درحالی که پرچم به دست می رفت فریادی کشیدم . خانمی نزد من آمد و گفت : چرا داد می کشی؟ گفتم : پسرانم دارند به جبهه می روند گفت : خوب بروند . بعد به روبرو اشاره کرد . یک توده بزرگ دود را دیدم البته فاصله اش با من زیاد بود آنطرف دود مهدی را دیدم اینبار پرچم سبزرنگی به دست گرفته بود صدایش زدم مانند کبوتری به پرواز درآمد و به سویم آمد . گفت : کارم داری مادر ؟ گفتم : کجا می روید ؟ گفت : به جبهه گفتم : پس مرا هم با خودت ببر . قبول کرد و مرا به مکانی برد درآنجا سینی بزرگی که داخلش نخود و لوبیا خیس کرده بودند وجود داشت . مهدی تمام محتویات سینی را داخل جوی آبی که آنجا وجود داشت ریخت تعجب کردم و گفتم : این کار اسراف است خندید و در جواب گفت : شما نگاه کن وقتی به داخل آب نگاه کردم ، دیدم آب این نخود و لوبیا ها را با خود می برد و در آخر مقدار کمی باقی می ماند . مهدی گفت : مادر همه اعمال و کردار ما ، مانند همین ها می ماند . که آب همه نخود و لوبیا ها را با خود برد . و از اعمال ما فقط نماز می ماند کلمه نماز را سه مرتبه تکرار کرد و سفارش کرد به تمامی فامیلهای دور و نزدیک بگویم پایه ی نماز را محکم بگیرند تا انشاءا … مقبول حق تعالی گردد . سپس مانند کبوتری درآمد و از جلوی چشمانم دور شد . دیگر گریه امانم نداد درهمین حین خانمی پیشم آمد و گفت : خواهرم وقت نماز است . به پشت سرم که نگاه کردم دیدم چند تا چادر برپا کرده اند و داخل آن چادرها نماز جماعت برپاست . به سمت چادرها رفتیم . مکبر درحال گفتن اذان بود اما من امام جماعتی ندیدم . تمام خانمها به جماعت ایستاده بودند بعد از اتمام اذان همگی باهم به رکوع و سجده می رفتیم . نماز که تمام شد از خواب پریدم .
خاطرات سیاسی
موضوع خاطرات سياسي
راوی مکرم شادرو
متن کامل خاطره
فعّالیّتهای او قبل از پیروزی بسیار زیاد بود ، بطوریکه با برادرش مهدی و هادی اعلامیّه های حضرت امام را تکثیر می کردند و مخفیانه عمل می کردند . یک بار قبل از پیروزی به دلیل فعّالیّت های مستمر او توسّط رئیس مدرسه که با ساواک همکاری داشت به عنوان سر دسته و رئیس به اصطلاح خرابکاران و شورشیان شناسایی شده بود . بعد از شناسایی ، ساواک ایشان را دستگیر نموده بود و او بدلیل اینکه من ناراحت نشوم به یکی از دوستانش گفته بود برو به مادرم بگو که من دو ، سه روز به یکی از شهرستانهای اطراف مشهد رفتم دوستش پیغام او را به من داد و بعد از مدّت کمی به منزل آمد و حقیقت را گفت و بیان نمود حزب الهی ها آمدند و در کلانتری اعتصاب نمودند و گفتند تا مهدی را آزاد نکنید ما نخواهیم رفت و به این صورت مرا رها کردند
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 15667