شهید محسن قاری ایوری
کد شهید: 6219016 تاریخ تولد : نام : محسن محل تولد : کاشمر نام خانوادگی : قاریایوری تاریخ شهادت : 1362/05/14 نام پدر : نعمت مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : دانش آموز یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : زندگینامه شهيد محسن قاري در سال 1346 در روستاي ايور کوهسرخ در ميان خانواده اي کشاورز متولد گرديد در سن 4 سالگي وارد مکتبخانه شد تا خواندن قرآن را بياموزد. وي از همان ابتدا داراي درک بالايي بود و در سن 7 سالگي وارد دبستان روستا گرديد و دوران ابتدائي را با موفقيت گذراند براي ادامه تحصيل به کاشمر آمد و در مدرسه راهنمايي طالقاني مشغول به تحصيل شد در سال 62 روانه جبهه گرديد و توفيق شرکت در عمليات والفجر 3 را پيدا نمود و در همين عمليات بود که به ديدار معشوق شتافت. وصیتنامه از دين مبين اسلام دفاع کنيد. هيچ قدرتي در مقابل قدرت الله نمي تواند بايستد. هيچ نيرويي نمي تواند تا زمانيکه بخاطر خدا مردم تلاش مي کنند و از انقلاب دفاع مي کنند در مقابل ايستادگي نمايند، همانطوريکه امام عزيزمان فرمودند:«آمريکا هيچ غلطي نمي تواند بکند.» وظيفه شرعي و اسلامي است که تا آخرين قطره خون خويش از اسلام دفاع کنيم. خدا را ياري کنيد تا خدا شما را ياري کند خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد راوی متن کامل خاطره
هنگام اعزام برادرم و فرزند عزیزم محسن به جبهه شیرینى آوردم و بین رزمندگان عازم جبهه توزیع نمودم چهار روز گذشت خواب دیدم بر یک چهارپایى هستم سوار که به هر کجا مىخواهد خودش مىرود و هر چه مىزدمش اصلاً گوش به حرفم نمىدهد و همچنان راه خود را مىرود ناگهان به بالاى پشت بامى رفت و از بالا به پائین افتاد و من بر پشتش سوار بودم که ناگهان از خواب پریدم به پیش پسر بزرگم على اصغر رفتم و گفتم چنین خوابى دیدهام گفت خوب است نامه محسن و برادرت که آمده است و در شب بعد خواب دیدم که بر پشت همان چهارپا نشستهام و چوب بلندى در دست دارم زدم و الاغ بلند شد و راست ایستاد و یکدفعه خوابید با خود گفتم که این همان الاغى است که از بالاى بام به پائین افتاد چرا زنده شده و من هنوز بر پشتش هستم آیا این واقعیت است صبح که شد به پسر بزرگم گفتم مادرجان محسن را زیر خاک کردهاند گفت: فال بد نزن چطور این حرف را مىزنى؟ خوابم را برایش تعریف کردم و گفتم اگر ندیدى که محسن را زیر خاک کرده باشند، امروز کاغذ محسن مىآید اما فردا هم آمد و خبرى نشد مدتى گذشت به پدرش گفتم برو از همرزمانش که از جبهه آمدهاند تحقیق کن رفت و به بین نتیجه رسید که محسن شهید شده است این جریان سه ماه ادامه داشت تا اینکه شوهرم به مشهد رفت و در عکسهاى بنیاد شهید محسن را شناسایى مىکند وقتى ساعت محسن را مىبیند مىشناسد و گریه و زارى مىکند و مىگوید فرزندم کجاست مىگویند سه ماه جلوتر اشتباهى در شیروان دفن کردهایم البته با مسئولیت پدر و مادرى که فرزند آنان شبیه محسن شما بود اما فرزند آنان چند روز جلوتر از بیمارستان مرخص و به خانه برگشته با آیت ا... شیرازى موضوع را در میان گذاشتم و نبش قبر کرده و جنازه فرزندم را که هنوز قابل شناسایى بود درآوردیم و در کاشمر تشییع نمودیم و به خاک سپردیم و این دقیقاً مصادف بود با خوابى که من دیده بودم. منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16330