شهیداحمد پیمانی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
(تغییرمسیر از شهید احمدپیمانی)
پرش به: ناوبری، جستجو

احمد محل تولد : مشهد نام خانوادگی : پیمانی‌ تاریخ شهادت : 1365/12/11 نام پدر : محمدرضا مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌رضا


خاطرات

• شبی خواب برادرم احمد را دیدم که در کنار پدر و برادر و دایی شهیدم بود. جا و مکان زیبا و قشنگی بود آنها روی یک تخت نشسته بودند که از زیر آن تخت آب زلال و روانی می گذشت. برادرم احمد سفارش کرد که مراقب مادرم باشم و دیگر نگران او نباشم جایش خوب است اما عمده حرفهایش مراقبت از مادرمان بود. • بعد شهادت پسرم احمد پیمانی، زن داداشش خواب دیده بود که احمد آمده و یک روسری به او داده است و گفته: این روسری را بده به مادرم سرش کند که دوستم تعارفی داده است. زن داداشش گفته: دوستت کی هست؟ احمد در جواب گفته بود: همین که بغل دستم خاک شده است او هم شهید است و در ضمن سید نیز می باشد. که از خواب بیدار می شود و خوابی را که دیده بود برایم تعریف می کند. • وقتی خبر شهادت پسرم احمد پیمانی را برایمان آوردند و ما را برای شناسایی جنازه به معراج شهدا بردند، من بالای سر جنازه احمد نشسته بودم و گریه می کردم. یک بنده خدای سپاهی که جلوی درب معراج شهدا ایستاده بود. آن بنده خدا فرمانده پایگاه بسیج پسرم احمد بود که معرفی نامه اش را برای اعزام به جبهه نوشته بود. به ایشان گفته بودند که پسرم احمد مادر ندارد، ‌اما یکی از برادران بسیجی گفته بود: نه، ‌شهید مادر دارد، همان خانمی که بالای سر جنازه گریه می کند، مادرش است. که فرمانده بسیج به طرف آمد و گفت: همه مادر شهداء و خانواده آنها می آیند و سر و صدا می کنند و بد و بیراه و حرفهای ناجور می زنند، ولی شما ساکت نشسته اید و گریه می کنید من خودم را مقصر می دانم، ‌من احمد شما را معرفی کردم و بانی شهادتش شدم، ‌مرا ببخشید و از من راضی باشید. من هم گفتم: رضایم به رضای خدا، ‌دوست داشته احمد را به ما داده و حالا خودش هم از ما گرفته من اگر سر و صدا بکنم و چیزی بگویم، ‌پسرم احمد برمی گردد؟ به هر حال من راضی ام و افتخار می کنم که فرزندم در چنین راهی به فیض عظیم شهادت نائل گردیده است. • آخرین باری که پسرم احمد پیمانی از جبهه به مرخصی آمده بود و ما هم نیز تازه از زیارت خانه خدا و پیامبر اکرم(ص) از مکه برگشته بودیم. یکروز که در اتاق منزل در حال خواندن نماز بودم آمد و گفت: مادر پول بده می خواهم جایی بروم. من گفتم: نمی دهم. ‌دیدم ایشان ناراحت شد و گفت: این دفعه که بروم جبهه بر نمی گردم. من با شنیدن این سخن از روی احساس مادری ناراحت شدم و حرفهایی بهش گفتم و بعد از اینکه نمازم تمام شد گفتم: حالا پول را برای چه می خواستی گفت: با دوستانم می خواستم بروم سینما، آخرش هم پول ندادم و ایشان خیلی ناراحت شد و از خانه بیرون رفت. • یک شب وقتی پسرم احمد پیمانی از محل کارش به خانه آمد بدون آنکه حرفی بزند و چیزی بخورد رفت خوابید و فردا صبح بلند شد و رفت محل کارش ،‌نزدیکی های ظهر بود که به خانه آمد و گفت: ساکم را بده ،‌مادر جان می خواهم جبهه بروم. من گفتم: تو که وقتت نیست. گفت: نه باید بروم. برای همین برادر بزرگترش محمود را فرستادم تا ببیند جریان از چه قرار است ،‌وقتی ایشان رفت و به خانه برگشت. دیدم برگه ای به دست دارد آن را به من نشان داد و گفت: ساعت 3 بعد از ظهر اعزام می شود و از طریق راه آهن وقطار به اهواز می رود. من رو به احمد کردم وگفتم: مادر جان هنوز برای جبهه رفتن تو زوده، برادرت محمود هنوز نرفته است. تو کجا می خواهی بروی؟ اما ایشان با عشق و علاقه ای که به جبهه رفتن داشتند، مرا راضی نمود و بعد رفت دوچرخه اش را قفل کرد و در زیر زمین خانه گذاشت و خدا حافظی نمود و راهی جبهه شد. چند مدتی از رفتنش گذشت که یک روز فهمیدم که احمد رفته پیش فرمانده حوزه شان و خیلی اصرار کرده است تا اجازه بدهندکه راهی جبهه شود وقتی آنها ، عشق علاقه احمد را برای جبهه رفتن دیدن، ‌راضی شده بودند و احمد را اعزام کرده بودند. • موقعی که برای اولین بار برادرم احمد وارد بسیج وعضویت یافت همان اوایل برای رفتن به جبهه ثبت نام کرده بود. امّا بدلیل سن کم ایشان، رضایت والدین را از او خواسته بودند، که پدر و مادرم مخالفت کردند و رضایت به جبهه رفتن احمد ندادند. ایشان همیشه از من و برادر بزرگترم می خواست که ما وساطت کنیم و پدر و مادر را راضی کنیم تا اجازه بدهند که ایشان به جبهه برود. تا اینکه یکروز صبح برادرم احمد با چشم گریان به دست و پای پدر ومادرم افتاد و خواست که رضایت به جبهه رفتنش بدهند. وقتی پدر ومادرم عشق وعلاقه شدید او به جبهه را در او دیدند راضی شدند و اجازه دادند که برود آنروز ایشان آنقدرخوشحال شد که سر از پا نمی شناخت و خیلی شادی کرد که من تا آن زمان چنین حالتی را از ایشان ندیده بودم و موفق شد که برای اعزام به جبهه ثبت نام کند. • یکی ازهمرزمان فرزندم احمد که از بچه های شمال بود. درطی نامه ای که برای ما فرستاده بود نحوه ی شهادت شهید را اینگونه نقل کرده بود: آخرهای شب بود که شهید همراه چند تن از دیگر رزمندگان برای کاری بر خط مقدم اعزام شدند.آنها رفته بودند تا کیسه خاک کنند وسنگرسازی نمایند. شهید درحال پر کردن کسیه خاک بود که خمپاره ای از طرف دشمن شلیک شد که در اثر اصابت خمپاره برمیان آنها، شهید پیمانی و دیگر رزمندگان همگی به درجه و مقام بالای شهادت نائل گردیدند.[۱]


پانویس

  1. سایت یاران رضا