شهید حیدر علی حاتمی
کد شهید: 6510344 تاریخ تولد : نام : حیدرعلی محل تولد : مشهد نام خانوادگی : حاتمی تاریخ شهادت : 1365/10/04 نام پدر : محمدابراهیم مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشترضا خاطرات
محبت و مهرباني
راوی عذرا حاتمی متن کامل خاطره
پدر جان خوب یادم هست ، وقتی که از جبهه می آمدی . با اینکه کودکی بیش نبودم ، مرا در کنارت می نشاندی و دستانم را در دستانت قرار می دادی و با اطرافیان از جنگ ، جبهه و همسنگرانت حرف می زدی . از شور و شوق بچه ها و از دعای کمیل ، توسل ، ندبه و زیارت عاشورا و از پاکی و خلوص بسیجی ها و به قول خودت از ایستگاههای صلواتی که فقط با یک صلوات شربت و خرما را نوش جان می کردید . از صبوری و استقامت از گردان های یا حسین (ع) یا زهرا (س) از نترس بودن در مقابل دشمنان
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی عذرا حاتمی متن کامل خاطره
یکی از مادران شهید که پسرش همرزم پدرم بود و هر دو در یک عملیّات شهید شدند می گفت : چون مدّت زیادی از پسرم - حمزه - خبری نبود و همچنین بخاطر پدرت نگرانی و اضطراب شدیدی در من و مادرت پیدا شده بود . در این حول و حوش شبی از شب ها این مادر شهید خواب می بیند که دو کبوتر بر پشت بام خانة ایشان نشسته است . یکی از این دو کبوتر سفید صورتش را به طرف خانة ما کرد تا اینکه مادر شهید به خود می آید و می رود که کبوترها را از نزدیک مشاهده کند . کبوترها پر می کشند و می گویند : ما برای حسین رفته ایم . بعد از چند روز از آن ماجرا خبر شهادت این دو رزمنده می آید .
خواب و روياي شهيد
راوی فاطمه اکبری متن کامل خاطره
شوهرم قبل از اینکه برای آخرین بار به جبهه برود برایم تعریف کرد: شب عملیات بود. سرشب به ما گفتند با حالت آماده یکی دو ساعت بخوابید بعد راهی عملیات می شویم . خوابم برد . در خواب دیدم که دارم خارهای روی زمین را که خیلی بلند هم بودند با تیشه در می آورم و راه را پاک می کنم. می گویند که می خواهند آقا امام زمان (عج) بیایند. من با تلاش بیشتر می گفتم حتما باید این خارها را بزنم که به پای آقا خاری نرود. همین طور که در حال انجام این کار بودم دیدم که یک عده چادر مشکی که صورت هایشان دیده نمی شد از همین راه که من باز کردم عبور می کردند که بروند سر مزاری . من شما را در بین آنها نمی دیدم ولی یقین داشتم که با آنها بودید . خجالت می کشیدم که بیایم و شما را صدا بزنم . با خود گفتم همین جا و در کناری راه بروم شاید فاطمه خانم من را ببیند و بیاید هم را ببینیم . همین طور که راه می رفتم از خواب بیدار شدم و خیلی گریه کردم و با خود گفتم که انشاءا... شما از من بیشتر اجر دارید.[۱]