شهید محمد سادات سید آبادی
کد شهید: 6115163 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : مشهد نام خانوادگی : سادات سید ابادی تاریخ شهادت : 1361/01/07 نام پدر : حسین مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : جهادگر گلزار : خداجهربیع خاطرات: شهید رضوی شرح شهادت محمد را در دفتر روزانه جنگ چنین نوشته است. در جهاد سمنان برادران جهاد خراسان خبر شهادت یار همیشه سنگرم محمد عزیز را به من دادند که در ساعت هشت صبح در حال عملیات پیشروی با بولدوزرها ترکش به سرش اصابت می کند. در این حالت محمد رو به قبله می ایستد و اشهد را با خود زمزمه می کند و همان جا شهید می شود به علت زیاد بودن آتش نمی توانند او را به پشت جبهه انتقال دهند. ما برای آوردنش رفتیم که برادرها گفتند: محمد را تازه به سردخانه بردند. ما به آنجا رفتیم به خاطر زیاد بودن شهدا چهره نورانی محمد را ندیدیم و عصر خبر شهادت برادرش را به عیال دادم. در جبهه محمّد یکبار به سختی مجروح شد، امّا به خواست خداوند سلامتی خود را به دست آورد و بعد از آنکه بهتر شد، آمادگی خود را برای ازدواج اعلام کرد. وقتی علّت چنین تصمیمی را از محمّد پرسیدم گفت: به قول یکی از روحانیون در جبهه هنوز ایمان ما کامل نشده چون نصف ایمان در ازدواج و متاهل شدن است. برای همین می خواهم ایمانم کامل شود تا به فیض شهادت برسم. روز یکشنبه شهید رضوی بلیط قطار تهیه کرد و ما به اتفاق مادر شهید رضوی راهی مشهد شدیم. در مشهد چند روزی در انتظار جنازه پاک و مطهر او بودیم تا آن روز فرا رسید که درسرد خانه بیمارستان قائم آخرین دیدار را با محمد داشتیم . شهید عزیزمان با لبی خندان بین دنیای فانی را ترک گفته بود. با لباسهای رزم با چکمه های نظامی که خاکهایش را تویتای چشمانمان کردیم : محمد آنقدر لاغر شده بود که لباسها برایش گشاد شده بود . به گفته شهید رضوی این روزهای آخر شبانه روز کار می کرد و کمتر وقت خوراک و استراحت را داشت ، وقتی نگاهش می کردم حتی کلاه آهنی که بر سرش می گذاشت برایش گشاد شده بود و روی سرش سنگینی می کرد ، پوتین هایش را به سختی از زمین جدا می کرد . اما به همه وجود یک لحظه توقف نمی کرد و تا پای جان جنگید . هنگامی که به محل شهادت محمد در رقابیه رفتیم ، در آن محل مبارک و مطهر دو رکعت نماز به یاد به برادرم شهیدم به جا آوردم و با خدای خود و با روح محمد سخنها گفتم و با خون شهیدای سوگند یاد کردم که لحظه ای از پا نشینم و تا آخرین لحظات ادامه دهنده راه شهیدان باشم . خداوند عمری دوباره به محمد داده بود چرا که محمد که در آن سوار بوده به دره ای پرت می شوند و محمد از ماشین بیرون افتاده و ماشین با حالت چپ روی محمد قرار می گیرد که اطرافیان از دست او که کمی بیرون از ماشین بود . متوجه محمد شده بودند وقتی که او را بیرون کشیدند سر تا پایش خونی بود او را راهی بیمارستان اهواز کردند به محمد 17 بخیه خورد و دستش هم قطع شد فقط به یک مویرگ وصل بود . محمد را بعد از چند روز به مشهد منتقل می کنند خدا می داند با دیدن محمد چه حالتی به ما دست داد اما بازهم اینجا شهید رضوی بود که به همه دلداری می داد بعد از آنکه محمد را به بیمارستان قائم مشهد بستری کردند ما به اتفاق شهید رضوی به اهواز رفتیم و بعد از چند روزی به علت بیماری و گرما به مشهد بازگشتیم وقتی به بیمارستان رفتیم محمد با ناراحتی رو به من کرد و گفت : همین قدر تحمل و طاقت داشتی ؟ چطور ادعای جبهه رفتن می کردی اما در عمل می توانستی استقامت کنی . محمد با اینکه دستش قطع شده بود و زخمی عمیق بر تن داشت هیچ گاه گله و شکایت از درد را نمی کرد چرا که محمد دارای ایمان قوی و روحیه والای او که استقامت را به نحو احسن در خود ایجاد کرده بود با تمام درد یک لحظه خنده را از خود دور نمی کرد و به دشمنان درونی و خارجی لبخندی تمسخر آمیز می زد و به این دنیای مادی و فانی پشت کرده بود و امتحان خود را در پیشگاه پروردگار به خوبی می داد کسی که تا پایان جان صبر و تحمل را پیشه راه قرار داده بود . امثال من و دیگران را بمیدان دعوت می کرد و با سرزنش از برگشتن من به مشهد اظهار ناراحتی می کرد . محمد را بعد از یک ماه به اتاق عمل بردند . داخل دستش پلاتین گذارده بودند اما حرکت نداشت بعد از بهبودی مختصر از بیمارستان مرخص شد . اما هنوز محمد سلامتی خود را بدست نیاورده بود که آواز جبهه رفتن را زمزمه کرد . یک روز محمد همراه شهید رضوی منزل ما (اهواز) آمدند . با تعجب به محمد مگر دستت خوب شده که به جبهه می روی محمد در جواب به من گفت : من هنوز یک دست و دو پا دارم باید در جبهه حضور داشته باشم نشستن در منزل نشانه یک رزمنده را دارد . با وجود آنکه یک دستش حرکت نداشت باز به وظایف خود در جبهه عمل می کرد حتی کارهای شخصی خود را با یک دست انجام میداد لباسهای کثیف خود را با پاهایش لگد می کرد و می شست اما حاضر نبود به من که خواهرش بودم بدهد چون نمی خواست زحمتی برای دیگران ایجاد کند محمد از عملیات بستان به مشهد آمد و آماده مراسم ازدواج شد. یکی از دوستان محمد در آن روز به خانه آمد و بعد از معرفی کردن خود گفت: من در شرایط مالی قرار داشتم که یک دست لباس مناسب نداشتم. محمّد آقا برخوردهایی که با من داشت، متوّجه این موضوع شد. یک روز مرا به خیاطی برد. یک دست کت و شلوار که پارچه اش از خودش بود، برایم سفارش داد و بعد از چند روز لباس نو را با خوشحالی به تن کردم. در مخارج تحصیل هم به من کمک می کرد.[۱]