شهید محمد مهدی عابد زاده

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
محمد مهدی عابدزاده
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد تربت حیدریه
شهادت ۱۳۶۵/۶/۱۶،حاج عمران۲
سمت‌ها مخابرات و بی سیم
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرغلامعلی


گلزار : تربت حیدریه فیض اباد خاطرات خواب و روياي شهادت راوی محمد مهدی عابدزاده متن کامل خاطره

به یاد دارم که هنگامی که محمد مهدی برای آخرین بار می خواست عازم جبهه شود به من و مادرش گفت : خواب دیده ام این دفعه شهید می شوم و به آرزویم خواهم رسید و در خواب مشاهده کردم که جلوی جنازه ام آقای بصیری ( شوهر عمه اش ) عکسم را گرفته است . دوست دارم وقتی که شهید شدم طبق خوابی که دیده ام انجام شود .همان روز قبل از اینکه بخواهد عازم شود رفت و یک عکس رنگی بزرگ از خودش گرفت و گفت : این عکس مخصوص جنازه ام است . که همین طور هم شد و طبق خوابی که دیده بود عکس رنگی اش توسط حاج آقای بصیری جلوی جنازه اش گرفته شد و به فیض عظیم شهادت نائل شد . اولين اعزام راوی طوبی سابقی مقدم متن کامل خاطره

به خاطر دارم وقتی که محمد مهدی مشاهده کرد کاروان از فیض آباد نیرو به جبهه ها اعزام می شوند و همه همکلاسی ها و دوستان او روانه جبهه شدند به منزل آمد و گفت : اینقدر بچه های مردم به جبهه می روند و از کشورشان دفاع می کنند ، آیا حالا نوبت به من نرسیده ، آیا این حق به گردن من نیست که به جبهه بروم .وقتی که پدرش به او اجازه رفتن به جبهه را داد خیلی خوشحال شد و در پوست خودش نمی گنجید و برای همه ما شیرینی گرفت و بالاخره در سن پانزده سالگی به جبهه اعزام و به آرزوی دیرینه اش که همان شهادت بود نائل گشت. محبت و مهرباني راوی صدیقه عابدزاده متن کامل خاطره

خاطره ای که از محمد مهدی به یاد دارم اینست که : وقتی ایشان می خواست عازم جبهه شود و برای آماده شدن ابتدا به مسجد رفت تا از آنجا روانه جبهه شود . بعد از چند ساعت دیدم که او برگشت ، علت بازگشتنش را پرسیدم ، در جواب من گفت : آمده ام تا آن دو پرنده را که برادرم در قفس گذاشته است آزاد کنم .حالا که من به آرزویم رسیده ام و آزاد شده ام و به جبهه می روم می خواهم که این پرنده ها هم آزاد شوند .سپس آنها را رها کرد و با خیالی آسوده روانه مسجد شد تا به جبهه اعزام شود . عشق به جهاد راوی برات الله مجیدی متن کامل خاطره

به خاطر دارم محمد مهدی از شور و شوق عجیبی برای شرکت در عملیات برخوردار بود .یادم می آید هنگامی که قرار بود در یک عملیات به همراه ایشان شرکت کنم او به سختی مریض شد و فرمانده به او مرخصی داد تا استراحت کند . ولی محمد مهدی به خاطر علاقه شدیدی که به جهاد داشت اصرار کرد و به هیچ وجه راضی نبود که استراحت کند .بالاخره هم در عملیات شرکت کرد و به آرزویش که همان شهادت بود نائل آمد.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا