شهیدحسین ثقفی فر
| حسین ثقفی فر | |
|---|---|
![]() | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | 1342 ، خراسان ، فردوس |
| شهادت | 1365/10/25 |
| محل دفن | غنی آباد |
| سمتها | مسول بهداری |
وصیت نامه
... ای خدای بزرگ! به امید تو به جبهه میروم و از تو میخواهم که پشت و پناه تمام رزمندگان اسلام باشی. ای خدای بزرگ، جز تو امید دیگری در جبهه نداریم. امیدوارم که به جز رضای تو دستم را روی ماشه نبرم و از تو میخواهم که مرا به آرزوی دیرینم که همان شهادت است برسانی. ملت غیور و قهرمان ایران! ما که برای حفظ و حراست از اسلام عزیز به جبهه میرویم، از شما میخواهیم که وحدت و انسجام خود را هر چه بیشتر حفظ کنید. دشمن وقتی ناتوان خواهد بود که بین شما وحدت اسلامی وجود داشته باشد. هر چه فریاد دارید، بر سر امریکای جنایتکار بزنید. به عنوان برادری کوچک از شما میخواهم که دستورات امام امت را اطاعت کنید و یک لحظه این اسطورهی مقاومت و تقوا را تنها نگذارید ... دشمن خوار و زبون بداند که هر چه عزیزان و علمای ما را از بین ببرد، ملت منسجمتر شده و دماغش را هر چه زودتر به خاک خواهد مالاند. پدر و مادرم! میبخشید که من فرزندی شایسته برای شما نبودم. مرا حلال کنید و از تمام کسانی که از طرف من رنجی دیدهاند، بخواهید که حلالم کنند. جبهه را فراموش نکنید و به شهادت فرزندتان افتخار کنید. خدایا! روحانیون عزیز ! این ادامه دهندگان طریق حق را حفظ بفرما! پروردگارا! رزمندگان جبههی اسلام را به پیروزی نهایی برسان!
والسلام علیکم و رحمه ا... و برکاته به تاریخ 2/2/1362 حسین ثقفی فر خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی، خمینی را نگه دار
خاطرات
• در یک نیمه شب وقتی که از خواب بیدار شدم صدای زمزمه ایشان را شنیدم، بلند شدم و دیدم همه جا تاریک است. پشت درب اتاق ایستادم و دیدم دستهایش را به سوی آسمان بلند کرده و با خدای خود راز و نیاز می کند و می گوید: ( خدایا بجز شهادت آرزویی دیگر ندارم. اگر لیاقت دارم دستم را بگیر و نجاتم بده ! ) با شنیدن این حرفها خیلی ناراحت شدم و شروع به گریه کردم. صدای گریه ام توجه ایشان را جلب کرد و به سراغم آمد و گفت: ( چرا گریه می کنی؟! ) گفتم: اگر شما به شهادت برسی من با یک کودک سه ماهه چه کنم؟ ایشان ناراحت شد و گفت: مگر خداوند انسانهای گنهکاری چون مرا قبول می کند؟ من آنقدر خطا کارم که خداوند مرا نخواهد پذیرفت. یک ماه بعد، عملیات کربلای چهار شروع شد نزدیک غروب بود که شهید ثقفی فر به خانه آمد و گفت: من باید حتماً فردا به جبهه بروم. من که در شهر غریب کسی را نداشتم گفتم من و بچه چکار کنیم ما که در اصفهان کسی جز شما را نداریم شهید در جواب گفت: خدای بزرگ را که دارید بالاخره راضی شد که همان شب ما را به بشرویه بیاورد روز بعد به شهرمان رسیدیم ما را گذاشت و گفت: من باید فوری خودم را به جبهه برسانم چرا که عملیات در حال شروع است و در آنجا به ما پزشکان نیاز دارند فوراً به جبهه رفت و تا یک ماه از ایشان هیچ خبری نداشتیم و پس از چهل روز از رفتن ایشان جنازه شهید را برای ما آوردند. • روزی که آمادة رفتن به سوی جبهه شد، موقع خداحافظی، من بچه چهار ماهه را بغل کرده و در حیاط ایستاده بودم، ایشان روی بچه را بوسید بچه ای که تا به آن موقع هرگز نخندیده بود، شروع به خنده کرد. ایشان بسیار خوشحال شد و گفت: آفرین پسرم که بالاخره خنده تو را دیدم. همان طوری که ما ایستاده بودیم چندین مرتبه رفت و برگشت و به بچه خیره شد و خندید و وی را بوسید. همان وقت فهمیدم این آخرین باری است که ایشان را می بینم و فهمیدم که ایشان شهید خواهد شد. • به خاطر دارم قبل از شهادت رسیدن حسین بود که یکی از اهالی روستا به نام آقای چوپانی فوت نموده بود و بعد از مدتی هم که حسین شهید شد. تا اینکه یکشب خواب دیدم که در باغی بزرگ هستیم و آقای چوپانی جلوی درب باغ ایستاده بود و یک قصری هم وسط باغ بود. از آقای چوپانی پرسیدم: اینجا کجاست؟ گفت: قبل از آن که حسین شهید شود اینجا به من خیلی سخت می گذشت و از روزی که ایشان اینجا آمده من خیلی راحت هستم. یعد صدا زدم که حسین کجاست؟ دیدم شهید با لباس سفید و کتابی در دست دارد می آید. بعد به داخل قصر رفتیم. بعد از کمی صحبت گفتم: بابا من هم بیام اینجا؟ گفت: نه بابا، برای شما هنوز زود است. انشاء الله خواهید آمد و بعد خداحافظی کردم و هنوز شهید چند قدمی از من دور نشده بود که از خواب بیدار شدم. • به یاد دارم زمانی که کوچک بودم و درب منزل نشسته بودم و مادر و خواهر بزرگترم هم نیز داشتند با هم صحبت می کردند و برادرم حسین هم داشت در خانه صلوات می فرستاد. بلند شدم و به خانه رفتم و از حسین پرسیدم که چرا صلوات می فرستی؟ گفت: چون مادر و خواهر دارند غیبت می کنند و من آن زمان نمی دانستم که غیبت یعنی چه؟ از او پرسیدم غیبت یعنی چه؟ او در جواب من گفت: غیبت یعنی کسی گوشت برادر مرده ای را بخورد و گناه کبیره محسوب می شود. • به یاد دارم آقای غلامی یکی از اهالی روستا که در جبهه مجروح شده بود به عیادتش رفتیم در همین حال بود که خبر آوردند از سپاه آمده اند و با شما کار دارند وقتی به خانه رسیدیم دیدم که برادران سپاه نیستند و رفته اند و به همسایه ها گفته بودند که منزل حسین ثقفی فر کدام است و رفته اند تا اینکه فردای آنروز برادران سپاه آمدند از چهره های آنها فهمیدم که حتماً اتفاقی افتاده و بعد مرا بردند سپاه و خبر شهادت حسین را به ما دادند وقتی به بشرویه رفتیم دیدم که عکس فرزندم بر روی شیشه ماشین ها نصب است و آنجا بود که گفتم: من ناراحت نمی شوم و افتخار میکنم که فرزندم به فرمان حضرت امام (ره) به جبهه رفته و به فیض عظیم شهادت نائل آمده است.[۱]
