شهید ابوالفضل فقیهی فرد
کد شهید: 6310456 تاریخ تولد : نام : ابوالفضل محل تولد : مشهد نام خانوادگی : فقیهیفرد تاریخ شهادت : 1363/12/22 نام پدر : غلامرضا مکان شهادت : مجنون
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : لشکر 5 نصر گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهگردان گلزار : بهشترضا
خاطرات
توجه به تربیت فرزند
موضوع توجه به تربيت فرزند
راوی سکینه میردهقان
متن کامل خاطره
ابولفضل و همسر و فرزند دو ساله اش یک روز به خانة ما آمدند . پس از چند لحظه ای که نشسته بودند من رفتم که برای فرزندشان شکلات بیاورم که مرا صدا زدند و گفتند : مادر بیایید نگاه کنید دخترم می خواهد نماز بخواند وقتی من آمدم دیدم این دختر دو ساله چادر سرش کرده و یک مهر کوچولو هم جلویش گذاشته و دارد نماز می خواند.
عشق شهادت
موضوع عشق شهادت
راوی عصمت فقیهی فرد
متن کامل خاطره
یکسری برادرم جهت دیدن مادربزرگم به شهر یزد رفته بود. یک روز در خانه مادربزرگم بودند تلویزیون در حال پخش مراسم تشییع جنازه بوده و یک مادری که خودش جنازه پسرش را در حال گذاشتن در داخل قبر بوده نشان داده، در این هنگام برادرم رو به مادرم می کند و می گوید: مادر بزرگ ، شما هم دعا کنید که من روزی به شهادت برسم و برای شما باعث افتخار شوم.
عشق شهادت
موضوع عشق شهادت
راوی عصمت فقیهی فرد
متن کامل خاطره
آخرین مرتبه ای که برادرم از جبهه آمده بود و قبل از اینکه به جبهه برود پسر دائی ام به شهادت رسید و ما خیلی گریه و بی تابی می کردیم و می گفتیم: که این بچه حیف شد که رفت اگر می بود به اسلام خدمت می کرد.برادرم ابوالفضل با خوشحالی گفت: چرا شما بی تابی می کنید. آخر چرا ناراحت هستید، خوشا به سعادت پسر دائی ام.دعا کنید در این راه بروم.
زندگی مشترک
موضوع زندگي مشترک
راوی عصمت فقیهی فرد
متن کامل خاطره
یک روز به خانه پدر و مادرم رفتم که آنها را ببینم اتفاقا" برادرم ابوالفضل و خانواده اش هم در آنجا بودند . ابوالفضل دختر یک ونیم ساله اش را در بغل گرفته بود و یک بشقاب غذا هم کنارش گذاشته بود . دخترش در آن ایام خیلی بد غذا بود. و یک غذا به او که می داد می گفت : باباجان بگو مرگ برآمریکا .این دختر بچه هم به زبان بچگی مرگ بر آمریکا می گفت . قاشق دومی را که به او داد به گفت : بگو مرگ بر صدام بعد هم گفت: بگو زنده باد اسلام . و به این ترتیب هم به دخترش غذا می داد و هم شعار یادش میداد.
پیش بینی شهادت
موضوع پيش بيني شهادت
راوی عصمت فقیهی فرد
متن کامل خاطره
هر دفعه که ابوالفضل می خواست به جبهه برود نمی گذاشت من پشت سرش برویم و می گفت: خواهر دنبالم نیاید و اجازه نمی داد از درب حیاط بیرون برویم. دفعه آخری که می خواست به جبهه برود من پشت سرش تا سر کوچه رفتم ولی هیچ چیزی به من نگفتند.
تولد و کودکی
موضوع تولد و کودکي
راوی سید حسین موسوی
متن کامل خاطره
ابوالفضل در سن 9 یا 10 سالگی یک گاری دستی داشت که با آن اسباب بازی می فروخت یک روز با همان گاری دستی در خیابان ارگ ( خیابان امام ) مشغولفروشاسباب بازی بودم که یک دفعه یکی از ماشینهای اسباب بازی پلاستیکی داخل جوی آب افتاد . ابوالفضل آنرا از داخل جوی آب برداشت و به گونه ای دستش گرفت و کنار جوی آب حرکت می کرد که آب آن بر روی لباسهایش نریزد تا به شیر آب رسیسده و آنرا شست . گفتم : برای چه این طور راه می رفتی ؟ گفت : چون آب جوی آلوده به نجاسات است برای نماز خواندن باید احتیاط کنیم که بروی لباسمان نریزد .
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی عصمت فقیهی فرد
متن کامل خاطره
زمانیکه جنگ شد ابوالفضل فعالیتش در سپاه افزایش یافت و ما هم به فکر ازدواج ایشان افتادیم ما چند جا جهت خواستگاری برای او خوستگاری رفتیم ولی آن خانواده ها صراحتاً بیان می کردند چون پسرتان در سپاه است ما به ایشان دختر نمی دهیم مگر اینکه ایشان قول بدهند از سپاه بیرون بیایند. به همین دلیل یک روز به شوخی به برادرم گفتم: برادر ما هر جا برای شما خواستگاری می رویم جواب نمی دهند و می گویند: مگر اینکه از سپاه بیرون بیایند. ابوالفضل همینطور خندید و گفت: کور خواندند من سعی می کنم که 24 ساعته بمانم که آنها فکر نکنند من از سپاه بیرون می آیم.
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی قاسم اکبری معینی
متن کامل خاطره
حاج آقای شیدایی از اهالی فلکه دروازه قوچان یک روز برای من نقل کرد و گفت : همان سالی که آقا ابولفضل به شهادت رسیدند ، قبلش من به آقا ابوالفضل گفتم می خواهم امسال شما را به عنوان خدمه کاروان به زیارت خانه خدا ببرم. آقا ابوالفضل گفت: نه باشد تا جنگ تمام شود و یک فرصت دیگر من می آیم.
خاطرات سیاسی
موضوع خاطرات سياسي
راوی سید حسین موسوی
متن کامل خاطره
در سال 54 ، 55 که در مدرسه راهنمایی زوارزاده درس می خواندم اعلام شد که شاه می خواهد به مشهد بیاید. در روز ورود شاه ما را از طرف مدرسه جهت دیدار با شاه بردند که ایشان را بدرقه کنیم. من هم وقتی برگشتم این موضوع را با یک ذوق و شوقی برای ابوالفضل بیان کردم و گفتم که آره من هم شاه را نزدیک دیدم. ابوالفضل مرا از خیابان سنایی که در حال حرکت بودیم به داخل کوچه کشاند و با بیان رسا و شیوا به گونه ای شاه را برای من معرفی کرد که من از این رو به آن رو شدم و از آن به بعد اطلاعیه های امام را می خواندم و نوارهای امام خمینی را هم گوش می کردم.
مقام و منزلت شهید
موضوع مقام و منزلت شهيد
راوی غلامرضا فقیهی فرد
متن کامل خاطره
دومین مرتبه که برای حج واجب به خانه خدا مشرف شدم یک روز در حال طواف در دور خانه خدا بودم در دور دوم طواف یک مرتبه به صفا و مروه نگاه کردم که قیافه پسرم ابولفضل به جلوی نظرم آمد و صبر کردم که طوافم تمام شود و به کنار او بروم اما به محض اینکه طوافم تمام شد ابولفضل را دیگر ندیدم.[۱]