شهید اصغر آدم زاده
اصغر آدم زاده فرزند: مهدی متولد: 1346/09/10 شهادت: ۱۳۶۱/۰۸/۰۹ قطعه: بستان عملیات منجر به شهادت: طریق القدس سرباز زمینی بسیج
وصیت نامه
لطفا به بخش گالري مراجعه شود
زندگی نامه
بسم رب الشهدا و الصدیقین در ۲۱ رمضان سال ۱۳۴۶ شمسی چشم به جهان گشود. نام او را اصغرگذاشتم، چون به بچههای امام حسین(علیه السلام) علاقه زیادی داشتم و خواستم حسین گونه بزرگ شود. کنجکاو بود و با دیگر خواهر و برادرهایش خیلی فرق میکرد. بچة آرامی بود و همیشه در پوشیدن لباس سادگی را انتخاب میکرد. از شش ماهگی دچار مشکل گوارشی شد و تا چهار سالگی ادامه داشت، برای همین خیلی ضعیف و بیمار گونه بود، ولی بعد از معالجات بسیار بهبود یافت. در ابتدای تحصیل کنجکاویاش بیشتر نمایانتر شد و متانت و اخلاق او بروز پیدا کرد و با هم سنهایش و خواهر و برادرش خوب و مهربان بود و با آنها با دلسوزی و مهربانی رفتار میکرد. با خواهر کوچکش ارتباط خیلی نزدیکی داشت و او را خیلی دوست داشت، گاهی اوقات او را بر روی زانوهایش مینشاند و موهایش را شانه میکرد. در روز اول مدرسه با عشق و علاقه به مدرسه رفت، البته من هم به دنبالش رفتم، ولی روحیه بزرگ بودن او نشان میداد به کسی نیاز ندارد. بالاخره تحصیل را شروع کرد و در این بین هم به کلاسهای قرآن و اصول عقاید در مسجد و جلسات خصوصی هفتگی محل میرفت و مورد تشویق اساتید قرآن قرار میگرفت.کلاس پنجم ابتدایی بود که جرقههای انقلاب در بین عموم مردم شعلهور شد و او با دیگر همکلاسیها و برادرش در راهپیمایی شرکت میکردند. به امام علاقه زیادی داشتند و از طریق بستگان و داییشان با حضرت امام آشنا شدند. در آن زمان عکس و رسالة امام ممنوع بود. او عکس و رسالة امام را به صورت مخفی نگه داشته بود و هر از چندگاهی میآورد و نگاه میکرد. یک بار با معلم و همکلاسیهایش و برادر بزرگترش به راهپیمایی در دانشگاه اصفهان رفته بودند که محل تجمع و سخنرانی استاد علی اکبر پرورش بود. ساواکیها و نیروهای نظامی و شهربانی شاه اطراف دانشگاه را محاصره کرده بودند و مردم را پراکنده کردند و هرکسی از یک طرف فرار میکرد. اصغر با برادرش از نردهها پریدند و به طرف خیابان هزارجریب رفتند، ولی چون کم سن و سال بودند زیاد با خیابانها آشنا نبودند و بعد خود را با مشقت زیاد به پل وحید رساندند و از آنجا با پای پیاده به طرف خیابان مدرس حرکت کردند تا سرانجام نزدیک غروب به کوی سرچشمه رسیدند. برادر بزرگتر او از فرط خستگی و رسیدن زمان حکومت نظامی روی سکویی نشست و گفت من دیگه نمیتونم بیام. اصغر خود را به خانه رساند و پدرش را خبر کرد تا او را بیاورد. در زمان شاه مردم نیاز به نفت داشتند و در آن زمان به فرمان امام مردم به اعتصاب پرداختند. او و برادرش برای مردمی که توانایی ایستادن در صف را نداشتند هر روز در صف میایستادند و نفت میگرفتند و برای آنها میبردند. همیشه در کارهای خانه خیلی به خانواده کمک میکرد و نمیگذاشت کسی به زحمت بیفتد. حتی تابستانها به کمک پدرش که در کار ساختمانی مشغول بود میرفت، چون کار را جوهري مرد میدانست. از بیکاری متنفر بود، به همین دلیل بسیار ورزیده و مستقل بود. در خرج کردن پول بسیار محتاط بود و سعی میکرد دیگران را بر خود اولی بداند و همیشه به کسانی که پول نیاز داشتند قرض میداد. او به اهل بیت(علیهم السلام) علاقه وافری داشت به خصوص به امام حسین(علیه السلام). در ماه محرم و صفر در هیئت بنی فاطمه اصفهان حضور مییافت و در جلسات عزاداری و سینهزنی شرکت میکرد. با تعطیلی مدارس فعالیت خود را در مسجد و جلسات مذهبی و سخنرانی بیشتر کرد تا اینکه انقلاب شکوهمند به پیروزی رسید و باز دوباره به مدرسه رفت و مشغول تحصیل شد. در این زمان به فرمان امام بسیج مدارس تشکیل شد و او از اولین افرادی بود که در بسیج ثبت نام کرد و فعالیت خود را شروع کرد و با پشتکاری که داشت توانست خود را به مسئولین نشان دهد و در آن زمان به عنوان مسئول عملیات راهنمایی شهید مدرس منصوب شد و در سال سوم راهنمایی در روز سوم محرم سال ۶۱ بود که از طریق مدارس به جبهههای حق علیه باطل اعزام شد و بعد از ۴۵ بازگشت تا امتحانات خردادش را بدهد و پس از قبولی برای تخلیه و بارگیری مهمات به بندر عباس اعزام شد و بعد از 25 روز بازگشت و فعالیت خود را در بسیج جهت آموزشهای تکمیلی شروع کرد. در شهریور ماه به مدت ۱۰ روز به پادگان غدیر اعزام شد و پس از آموزش کامل به خانه مراجعت و جهت ادامه تحصیل در دبیرستان شهدای هاتف در نوبت شبانه ثبت نام کرد، زیرا میخواست روزها در بسیج فعالیت داشته باشد و شبها درس بخواند. علاقة خاصی نسبت به شهید و خانوادة شهدا داشت و همیشه در مراسم شهدا شرکت میکرد و خدمت به خانوادة شهدا را برای خود امری واجب میدانست. وقتی نامه مینوشت احوال عمو و زن عمو، خاله و شوهر خالهاش را میپرسید و بعد سراغ دیگران را میگرفت، زیرا پسرعمویش تازه به شهادت رسیده بود و پسر خالهاش نیز مفقودالاثر بود. همیشه میگفت که امام را فراموش نکنید و از شهدا و انقلاب حمایت کنید. در مراسم اولین سالگرد شهادت پسرعمویش جلسه را اداره کرد و فردای آن روز به جبهه اعزام شد. شب قبل از رفتن خیلی صحبت کرد و گفت که من فردا میروم و شاید دیگر برنگردم، تو باید صبور باشی و گریه نکنی. ببین همة مردم با داشتن زن و بچه رفتند و شهید شدند، من خواب دیدهام که شهید میشوم. در بسیج ثبت نام کرد و در صبحگاه ۱۹ مهرماه با دیگر همرزمانش عازم جبهة نبرد شد و در مکانهای مختلف انجام وظیفه کرد و سپس با شروع عملیات محرم در گردان امام جواد(علیه السلام) لشکر مقدس ۱۴ امام حسین(علیه السلام) که در آن زمان تیپ امام حسین(علیه السلام) بود وارد عملیات شدند و در دهم محرم در صبحگاه عملیات با اثر اصابت گلوله مستقیم به سر به فیض شهادت نائل شد. خبر شهادتش را توسط داییاش که در معراج شهدای اهواز بود شنیدیم. و این چنین بود که او به آرزوی خود یعنی شهادت رسید. شادی روح شهید اصغر آدم زاده صلوات ( الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم ) اللهم الرزقنی توفیق الشهادت فی سبیلک.
وصیت نامه
بسم رب الشهدا و الصدیقین هرچه نیرو دارید در مقابل کافران جمع کنید با درود و سلام به رهبر کبیر انقلاب اسلامی و با درود و سلام مجدد به روان پاک شهیدان انقلاب و شهیدان دشت کربلا، شهیدان دفتر حزب جمهوری و شهیدان دفتر نخست وزیری و شهیدان صدر اسلام تا به حال. و سلام به شما پدر و مادری که مرا در راه رسیدن به اهداف اسلامیام با مال و جانتان کمک کردهاید و برپایی جمهوری اسلامی ایران را خواستارید، سخنانم را آغاز میکنم. من اصغر آدم زاده فرزند مهدی هستم، من الان در جبهه دهلران هستم. اینجا هیچ خبری نیست. حمله برقآسای رزمندگان نزدیک است. من قلبم ثانیه ثانیه لحظهای درنگ نمیکند و تا میتوانم میخواهم اینجا بمانم. عکسهایی را که فرستادم انشاءلله به دست تان رسیده. این عکسها را در همان جایی که گفتم بگذارید و به آن افتخار کنید. من در شهرک جواد نوروزی، احمد ترکان و عباس اشجع برادر علی اشجع را دیدم. مصطفی دافعیان هم الان فرمانده گروهان ماست. ما با هم هستیم و هم صدا. سرو و شیون مکن، مادر را که نوارش هست گوش دهید، ببینید چه میگوید. برایم یک سال نماز قضا بخوانید، نه این که نماز نخوانده باشم، ۳۱ روز نماز قضا دارم، ولی شما یک سال نماز قضا بخوانید. طلب مغفرت دارم. خداحافظ ای مادر، تو را دیگر نمیبینم. من تا به حال دو نامه نوشتم. اما امروز ساعت یازده و نیم به خط مقدم میزنیم و ممکن است که دیگر برنگردم. مرا حلال کنید. سلام به روان پاک جمال بفرستید. من در پایگاه شهید صدوقی، شهرک و محمدیه رفتهام و پایگاه شهید مدنی نزدیک پایگاه شهید صدوقی است. من آنجا رفتم، گفتند که جمال به احتمال زیاد شهید است و زیر آتش دشمن است. حلالم کن مادرم. http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=2279