شهیدبهروز وفایی
شهید بهروز وفایی تاریخ تولد :1341/12/28 تاریخ شهادت : 1361/01/04 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :اردبیل - غریبان
زندگینامه
- خاطره ای از خانم رستمی (مادر شهید)
پسرم به والدین خود احترام می گذاشت و بیش از همه من و پدرش را دوست داشت. با برادارنش و خواهرانش مهربان بود و در کارهای خانه و بیرون از خانه به خانواده کمک می کرد. مهربانی با همه، حتی همسایگان، آشنایان و خویشاوندان، پیشه ی همیشگی او بود، از دوستان او می توان به آقای نوعی و آقای کریم منتظر علیه اشاره کرد که مشترکات اخلاقی فراوانی با هم داشتند.
یکی از ویژگی ها ی بهروز صبر و حوصله ی زیاد بود به طوری که در مشکلات، با صبر کردن، بر آنها فائق می شد. بزرگترین آرزویش، داشتن یک شغل مناسب بود هر چند شغل پدرش باشد.
شهید بهروز وفایي در سال 1341 در تهران متولد شد. دوران ابتدايي را در دبستان سعدي و اول راهنمايي را در مدرسه ابوذر پشت سر گذاشت. ولي به علت اين که پدرش مبتلا به آسم بود تحصيل را رها کرد و به همراه پدر که معمار بود به کارگري ساختمان پرداخت و دستمزد خود را صرف مخارج خانواده مي نمود.
او از همان کودکی شخصیتی مردانه و ایمانی قوی داشت. نماز می خواند، روزه هایش را کامل می گرفت و اوقات فراغت خود را به مسجد می رفت و قرآن می خواند. به علت اخلاق خوبش دوستان زیادی داشت.
پس از مدتي کار و تلاش در حرفه ی بنایی نداي آسماني امام خمینی طنين انداز شد و بهروز 17 ساله از همان اوايل انقلاب وارد ميدان مبارزه گردید. او در تمام راهپيمایي ها و تظاهرات ها شرکت فعال داشت و مردم را به یاری انقلاب دعوت مي کرد. جواني شکست ناپذير بود و امام (قدس سره) را خیلی دوست داشت و همیشه می گفت: «ما باید پشتیبان امام باشیم.» تا اين که رژيم شاه سرنگون شد و حکومت عدل الهي به جاي آن آمد.
بعد از پيروزي انقلاب شکوهمند اسلامي ايران به انجمن اسلامي پيوست و به مقابله با ضد انقلابيون و گروهک هاي الحادي پرداخت و می گفت: «باید پشتیبان انقلاب باشیم تا صدمه ای نبیند.»
در آغاز جنگ تحميلي یک بار از سوی انجمن اسلامی به جبهه حق علیه باطل اعزام شد و يک ماه در جبهه ي آبادان حضور يافت. هميشه از پدرش مي خواست اجازه دهد عازم جبهه شود. روزي که از راديو خبر می داد که فردا پيکر گلگون شهيدي تشييع خواهد شد شب را تا صبح گريه مي کرد و کار فردايش را تعطيل و خود را آماده ي تشييع جنازه ي شهدا مي نمود. عکس تمامي شهدا را مي آورد و در خانه نصب مي کرد، مي گفت: پدرجان! اين ها کساني هستند که به خالق شان پيوسته اند و من هم مي خواهم تصويرم همانند اين ها در خانه نصب گردد.
او جنگ تحمیلی را جنگ اسلام و کفر می دانست و می گفت کشورهای کافر علیه کشور اسلامی ما متحد شده اند امّا آنها خیالات باطل در سر می پرورانند، قطعاً ما پیروز خواهیم شد و خود در راه این پیروزی به خدمت مقدس سربازی رفت.
هنگامي که بهروز به خدمت سربازي مي رفت خيلي خوشحال بود که دوباره عازم جبهه مي شود، در نامه هایي که ارسال مي کرد مي نوشت پدرجان! ناراحت نباشيد؛ جنگ تا پيروزي سربازان اسلام ادامه دارد.
او هميشه برای خانواده از اسلام سخن مي گفت و جوانان فريب خورده از ضدانقلابيون را هميشه به راه راست هدايت مي کرد. در کنار و همراه با روحانيون بود چه قبل و چه بعد از انقلاب. اخلاقش خيلي خوب بود و هميشه سعي مي کرد پدر و مادرش از او راضي باشند. براي رزمندگان و برادران و خواهران آواره جنگ تحميلي کمک جمع مي کرد.
پس از اتمام دوره ي آموزشي به جبهه هاي رقابيه شوش از طرف ارتش جمهوري اسلامي اعزام شد و در تیپ 55 هوابرد شیراز خدمت می کرد و مسئول پدافند هوایی بود. مهربانی با دوستان و همرزمان در جبهه نیز کار همیشگی او بود، همه از محبت، غیرت و ایمان او صحبت می کردند، زهد و تقوا بارزترین خصوصیت او بود.
تنها سفارش و توصیه ی او همان سفارش سال های انقلاب بود امّا این بار می گفت: «پشتیبان رزمندگان باشید، رزمندگان اسلام.»
روزها می گذشت سال جدید 1361 از راه رسید، حس شهادت تمام وجود او را فرا گرفته بود می دانست که شهید خواهد شد؛ به همین دلیل به دوستانش سفارش می کرد از شهادت او ناراحت نشوند و گریه نکنند.
عید او با جشن شهادتش در افلاک مقارن بود، در تاریخ 1361/01/04 18 ماه از سربازی او گذشته بود که در حین درگیری با نیروهای بعثی عراق در اثر اصابت ترکش به ناحیه ی سرش در منطقه ی ارنا در شهر شوش به شهادت رسید.
هر چند او به همه سفارش کرده بود که موقع به شهادت رسیدنش گریه نکنند، امّا گریه نکردن بر او اسوه ی مهربانی، کاری نشدنی بود و سرانجام پیکر پاک و مطهر او در میان اشک های انبوه دوستدارانش در گلزار شهدای غریبان شهرستان اردبیل به خاک سپرده شد.
روحش شاد و یادش گرامی باد
وصیتنامه
او وصيت کرده بود که اگر شهيد شد فاميل و خانواده اش سياهپوش نشوند و نوشته بود که همه ي رزمندگان تصميم دارند که تا آخرين قطره ي خونی که در کالبد خود دارند دست از جنگ با متجاوزان بعثي صهيونيستي عراق بر ندارند و به دفاع از مرز و بوم اسلامي ادامه دهند.
پدرجان! اگر شهيد شدم سنگر مرا خالي نگذاريد. من چهار برادر دارم که دو تا از آنان توان رفتن به جبهه را دارند. آنها را يکي پس از ديگري به جبهه ي جنگ بفرست تا سنگر من خالي نباشد و ان شاء الله به اميد پروردگار قادر متعال اين انقلاب را به ثمر برسانيم و اسلام عزيزمان را پا برجا و استوار نگه داريم.
پدرجان! من آرزو دارم در راه قرآن و راه امام خمینی که پيامبرگونه وارد ميدان مبارزه با کفار و نفاق شده، شهيد شوم.[۱]